مهیار
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مهیار
      سفرنامه استرالیا (این وبلاگ مجموعه خاطرات سفر یک ایرانی به کشور استرالیا است)
سفری به استرالیا... نویسنده: پرشین بلاگ - ۱۳۸٩/٤/٥

English  فارسی 

 

سفرنامه استرالیا

  

 

منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت ، هر نفسی که فرو میرود ممّد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات ، پس هر نفس را دونعمت است و هر نعمت را شکری واجب. (گستان سعدی)

 

همیشه وقتی صحبت از کار و زندگی میشد به شوخی و جدی به دوستان و خانواده میگفتم که ایران نمی مونم و بالاخره از ایران میرم و کشورهای دیگه رو هم میبینم، از دوران دبیرستان فکر خارج شدن از کشور از سرم بیرون نمیرفت ،تو دانشگاه ، دوران سربازی و تمام مدت حضورم در ایران و بالاخره اتفاق افتاد.

   

 «انسان ساخته افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است»

 

 فکر اینکه واقعا زندگی در کشورهای دیگه دنیا به چه شکله و مردم در کشورهای دیگه چطور و با چه فرهنگی زندگی میکنند ، چون همیشه تصاویری که از خودشون در رسانه ها نشون میدن با اون چیزی که دیگران برام تعریف میکردند خیلی متناقض بود ، همیشه دنبال مطالبی میگشتم تا بیشتر در مورد کشورهای دیگه بدونم، هرقدر فیلم نگاه میکردم و مستندهای ساخته شده درمورد کشورهای دیگه رو میدیدم باز هم برام کافی نبود و بیشتر کنجکاو میشدم که اونور دنیا که اینهمه تبلیغ میکنند ، چه خبره !!

 

کمتر کسی واقعیتهای زندگی در کشورهای دیگه رو میگه و شاید هم برخی خط قرمزهای موجود در جامعه یا تصوری که برخی میکنند که اگر واقعیت رو بگن ، دیگران باورشون نمیشه و بحث رسانه و تاثیر گذاری فیلمسازان و خبرنگاران از تاثیر مسافرانی که همیشه به کشورهای غربی سفر کردند خیلی بیشتر بوده .

 

در مورد فرهنگ ، نحوه زندگی و خیلی چیزهای دیگه ، مناطق و مناظر و طبیعت و شهرها و لباس و آداب و رسوم و غیره و غیره و غیره .

 

سال ۱۳۸۲ بود که از طریق آگهی روزنامه متوجه شدم که برای استرالیا ویزای کار میدن و در کل برام جالب بود به این  قاره ٬ یعنی استرالیا سفر کنم .

  

اون موقع تازه یک سال از پایان خدمت سربازیم میگذشت و پول درست و حسابی نداشتم ، ولی فکر استرالیا از سرم بیرون نمیرفت ، سال 1384 زمانی که همین وامهای اشتغال زایی رو می دادند، ثبت نام کرده بودم، و اتفاقا همون سال اسمم در اومد و وام رو دریافت کردم، هر جایی که میشد رفتیم ولی با این 3 میلیون تومن (در واقع 2 میلیون و 880 هزار تومن)  هیچ کاری نمیشد کرد، حتی یه جای کوچیک هم نمیشد اجاره کرد، با دوستم علیرضا خیلی جاها رو گشتیم و فکرها کردیم و وقتی متوجه شدم که با این پول نمیشه کاری کرد ، 3 ماه بعد پول رو به حساب شرکت سایپا گذاشتم تا بتونم باهاش یه ماشین بخرم و 3 ماه بعد یه پراید قسطی گرفتم که هم قسط ماشین و هم قسط وام رو پرداخت میکردیم، تا اینکه بالاخره سال ۱۳۸۵با فروش ماشین و موتور و کمی پس انداز بانکی که داشتم برای ویزای کار استرالیا اقدام کردم و بعد از 8 ماه (که قرار بود بیشتر از 45 روز طول نکشه) ویزام صادر شد .

 

زمستان 1384

     

 

همه مخصوصا پدرم، خیلی اصرار داشت که : « پسرم ماشینت رو نفروش، استرالیا میخوای بری چیکار، همینجا هم کار داری هم برای خودت داری کم کم جا میافتی و به سلامتی خوب هم پیشرفت کردی و ... » ، ولی این حرفها بهم اثر نداشت، واقعا دوست داشتم برم ببینم دنیا دست کیه؟ میخواستم برم یه جای دیگه دنیا هم زندگی کنم و تجربه به دست بیارم و دنیای مردم چشم آبی رو هم ببینم .

 

برای گرفتن ویزا مجبور بودم که از شرکت استعفا بدم ، چون واقعا به کارهایی که قرار بود برای ویزای استرالیا انجام بدم ٬ نمیرسیدم .

  

گرفتن آیلتس و تکمیل مدارک زمان میبرد ، مخصوصا که باید امتحان آیلتس رو خیلی سریع میدادم ، خدا رو شکر قبلا تافل (TOEFL) رو همون سال ۱۳۸۲ امتحان داده بودم و خونده بودم٬ ولی آیلتس (IELTS) به لهجه انگلیسی گرفته میشد و با تافل که با لهجه امریکایی بود٬ فرق زیادی داشت.

 

یک ماه زمان داشتم برای امتحان و تنها کاری که کرده بودم این بود که چندتا کتاب زبان آمادگی آیلتس خریده بودم و اگه راستش رو بخواهید تقریبا اصلا اونا رو نخوندم ، برای اینکه به خودم خیلی مطمئن بودم ، خوب کاری که قبلا تو شرکتها انجام میدادم کارفنی-بازرگانی بود و مدام با زبان انگلیسی درگیر بودم .

 

خدا رو شکر زمان امتحان مشکل زیادی نداشتم ، فقط موقع برگزاری امتحان ، سی دی امتحان گیر کرد و نتونستم بخش شنیدنی (Listening)  رو به خوبی کامل کنم برای همین هم نمره بخش شنیدنی رو در حد نساب(4.5) شدم ، با احتساب اینکه از بخش شنیدنی نمره خوبی نیاوردم٬ نمره کل امتحانم شد 5.5 از 9 .

 

امتحان که تموم شد مدارک رو دادم برای تایید و ترجمه و گواهینامه موتور و ماشین رو هم دادم به سازمان ایرانگردی و جهانگردی و بین المللی کردم که بعدا فهمیدم که استرالیا گواهینامه بین المللی شده از سازمان ایرانگردی و جهانگردی رو قبول نداشت.

 

بالاخره مدارکی رو که با کلی زحمت و دوندگی از اینطرف و اونطرف و این اداره و اون سازمان٬ تهیه کرده بودم رو تحویل کاریابی دادم که بهترین کاریابی برای گرفتن ویزاهای استرالیا خودشون رو معرفی میکردند ، از این کاریابی تعریف ها میشد. اما بعد از چند ماه منتظر موندن برای گرفتن ویزا ٬ واقعا از اینکه مدارکم رو به این کاریابی داده بودم٬ پشیمون شدم .

 

بعد از تحویل مدارک تازه انتظار شروع شد ، منم که میگفتم همه اش حداکثر 2 ماه بیشتر طول نمیکشه ، دنبال کار نمیگشتم و سعی میکردم وقتم رو به جمع آوری اطلاعات و ارتباط با ایرانی های موجود در استرالیا پرکنم و اطلاعات جمع کنم.

 

ایرانیهایی که پیدا کرده بودم به نظر یک گروه جوان و سرحال میومدند و قول و قرارها گذاشتند که ما همه جور کمکی بهت میکنیم٬ و بیا اینجا عشق و حاله و غیره و بچه های ایرانی اینجا زیادند و همه کمک میکنند و اصلا نگران هیچی نباش.

  

بعد از دوماهی که با کاریابی تماس گرفتم ، بهم گفتند که نمیدونند چرا این سری اینقدر کار شما طول کشیده و ما از شما معذرت میخوایم و اگه تا 1 ماه دیگه درست نشد با سفارت تماس بگیر .

 

بعد از یک ماه دیگه هم دوباره تماس و دوباره گفتند یک ماه دیگه و دوباره و دوباره .

 

خلاصه که تو یه شرکت دیگه کار پیدا کردم و شروع به کار کردم و اعصابم بهم ریخته بود که چرا بعد از 6 ماه هنوز ویزایی که میگفتند حداکثر ۲ ماه طول میکشه٬ نیومده .

 

زمستان 1385

 

 

تو شرکت جدید مشغول کار بودم ، با خودم گفتم اگه نشد هم حتما قسمت نبوده و باید بعضی وقتها تسلیم سرنوشت شد.

 

با کاریابی تماس گرفتم که میخوام درخواست ویزام رو لغو کنم و کاریابی هم بهم جواب داد که اگه ویزات رو کنسل کنی تمام پولت رو تمام و کمال بهت پرداخت میکنیم ، فقط یک روز دیگه به ما مهلت بده تا آخرین پیگیری رو انجام بدیم.

 

روز بعد ساعت 11 صبح داشتم در محل یکی از مشتریها سیستمی رو تعمیر میکردم که بهم زنگ زدن و گفتند که آقا برو ساکت رو ببند. خیالم راحت شد و فرداش رفتم و ویزام رو گرفتم و با مدیر شرکت هم صحبت کردم که خیلی ناراحت شد که یکی از کارمندهاش رو از دست میده چون یکی دیگه از همکاران هم یک ماه بعد از من قرار شد بره کانادا و اون موقع هم سرمون بدجوری شلوغ شده بود .

 

بعدا که پاسپورت رو با ویزا گرفتم متوجه شدم که ویزام در ژانویه صادر شده ولی ویزام رو بهم در فوریه تحویل دادند و کلی عصبانی شدم ، چون برای خروج از کشور همه اش دوماه فرصت داشتم در حالی که به طور معمول این زمان سه ماهه٬ ولی چون دیگه حوصله دیدن قیافه ی آژانس کاریابی رو نداشتم (اینقدر که پیگیری کرده بودم)  باهاشون تماس نگرفتم که چراش رو بپرسم....

 

تازه با این شوک که فهمیدم بهم ویزا رو دادند افتادم دنبال بلیط پرواز استرالیا، چون قبلش کاملا ناامید شده بودم که ویزا رو بگیرم و اصلا دنبالش نبودم.

 

بعد از پرس و جو از دوستان و غیره در آژانسهای مختلف متوجه شدم که به استرالیا چند پرواز مختلف وجود داشت ، که پروازهای کشورهای عربی به استرالیا از همه ارزونتر و پرواز هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما) از همه گرونتر بود٬ و دلیلش رو هم سابقه پروازی شرکت هواپیمایی هما اعلام کردند و قیمت بلیطش هم تفاوت زیادی داشت.

 

آژانسها گفتند که پروازهایی که به استرالیا وجود داره به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم انجام میشه  و پروازهای مستقیم به استرالیا بدون توقف (None Stop) و فقط با یک توقف کوتاه برای سوختگیری در فرودگاه یکی از کشورهای آسیای میانه (مثل مالزی و اندونزی یا تایلند)  و پروازهای غیر مستقیم به استرالیا٬ توقفهایی در دو کشور امارات و یکی از کشورهای آسیای میانه (مثل اندونزوی یا تایلند معمولا) دارند ٬ انجام میشه.

 

به هر حال که میخواستم با خودم مبلغ پول بیشتری به استرالیا ببرم ، رفتم دنبال پروازهای ارزون قیمت تر و بلیط یک سره هواپیمایی عربی رو گرفتم . پرواز بسیار طولانی و خسته کننده ای بود ، چون پروازم در فرودگاه دبی حدود 8 ساعت تاخیر داشت ،و در فرودگاه دبی باید کلا هواپیما رو عوض میکردم که بهش میگن (Cargo Change) و در مسیر حرکت به بانکوک با باد مخالفی که داشتیم و توقف کوتاه یک ساعته در بانکوک، کل پروازم حدود 30 ساعت طول کشید و خیلی خسته و کوفته ساعت 4 صبح رسیدم داخل شهر ملبورن .

 

 

 پرواز از فرودگاه تهران تا دبی رو با هواپیمایی هما رفتم که یه 747 بود که بعد از حدود 2 ساعت و 45 دقیقه به دبی رسیدیم، که به شدت شلوغ بود و نمیدونم چرا جمعیت زیادی که معلوم بود هندی و پاکستانی هستند داخل فرودگاه منتظر مونده بودند و خیلی ها روی زمین دراز کشیده بودند که معلوم بود مدت زیادی رو منتظر هواپیماشون مونده بودند.

 

 

قبل از فرود در فرودگاه ملبورن داخل هواپیما به تمام مسافرین برگه هایی داده شد که اگر مورد خاصی (مثل مواد خوراکی تازه یا خشک شده ، هر نوع دانه های تازه یا خشک شده ، یا کفشهای خاکی و گلی ، میوه های هسته دار و ... ) داخل ساکشون دارند داخل اون فرم مشخص کنند، از قبل که با یکی از بچه ها که تو سیدنی بود صحبت کرده بودم میگفت که هیچ خوراکی تازه با خودت نیار که برات دردسر میشه و اگه پسته و میوه خشک شده بدون هسته با خودت در بسته بندی صنعتی و برای صادرات بیاری مشکلی نداره ، با این حال من باز هم تو فرم نوشتم که پسته خشک شده و مقداری حبوبات خشک شده دارم که ساکم رو باز کردن و گفتند مشکلی نیست.

 

فرودگاه ملبورن نسبت به فرودگاه دبی خیلی کوچیکتره ولی با این حال فرودگاه خیلی قشنگیه ، البته به شلوغی دبی نیست. با توجه به اینکه وقتی به فرودگاه ملبورن رسیدم ٬ ساعت 3 صبح بود، تمام فروشگاههای داخل فرودگاه بسته بود و خیلی خلوت به نظر میرسید ، از هواپیما هم که پیاده شدم خیلی راحت مسیر خروج رو از روی تابلوهای راهنما پیدا کردم و به سمت درب خروجی که تاکسیهای زرد منتظر بودند رفتم.

 

از فرودگاه که اومده بودم بیرون و باید یه راهی برای رفتن به شهر پیدا میکردم ، ساده ترین راه گرفتن تاکسی بود، که با توجه به مسافت دور فرودگاه تا شهر حدود 60 تا 80 دلاری کرایه تاکسی میشد  ، با قسمت اطلاعات فرودگاه صحبت کردم ، یه نقشه کامل شهر رو بهم داد و گفت که خیلی راحت میتونم اتوبوس فرودگاه (Sky Bus)  رو سوار بشم و با 15 دلار تا شهر برم ، واقعا هم اتوبوس خوبی بود و تا تقریبا مرکز شهر اومد و با نقشه ای که داشتم تونستم مسافرخونه ام (Back Packer) رو پیدا کنم.

 

قسمت بعدی ماجرا گرفتن هتل یا مسافرخونه ای بود که قبلا رزرو کرده بودم، چطوری ؟ خیلی ساده ... تو اینترنت جستجو کردم و با یک شرکت که توی تهران و طرفهای خیابون جمهوری بود تماس گرفتم که هر نوع خرید اینترنتی رو انجام میداد و مبلغ رو که به دلار و اعتباری پرداخت شده رو به صورت نقدی دریافت میکرد.

 

 به کارت اعتباری دسترسی پیدا کرده بودم ، قبول کردم و دلار 920 تومان رو 1200 تومان بهشون پرداخت کردم،قبل از اینکه برم به این شرکت هم خودم داخل سایتها، دنبال هتل و مسافر خونه گشتم و لینکش رو به این شرکت دادم و اونها هم برام خرید رو انجام دادند، این شرکت هیچ چیزی رو ضمانت نمیکرد و فقط خرید رو انجام میداد. معامله خوبی بود و 10% از کل هزینه کل اجاره تخت در مسافرخونه رو پرداخت کردم .

 

نکته اینکه وقتی که وارد ملبورن شدم ماه مارچ بود و مسابقات فرمول یک (Formula 1) که بهش جایزه بزرگ ( Grand prix = Grand Prize ) هم میگن، در استرالیا برگزار میشد و خیلی از مردم از نقاط مختلف دنیا، بویژه اروپا وارد ملبورن شده بودند و قبل از ورود هم به راحتی تمام هتل ها و مسافرخونه ها رو اشغال کرده بودند و جایی تقریبا خالی نمونده بود و اجاره هتل هم خیلی گرون بود ، مثلا با یکی از هتلها که تماس گرفتم ، گفت هزینه هر شب اتاق یک تخته حدود 300 دلاره و اصلا بهتر بود که فکر هتل رو هم نمیکردم ، حتی اگر پسر راکفلر (Rockefeller)  هم بودم که نبودم، بابام سه سوته ورشکست میشد.

    

خلاصه که وقتی از اتوبوس پیاده شدم و رفتم سراغ مسافرخونه (Back Packer) یک روز از روی زمان رزرو گذشته بود.

 

در قسمت پذیرش مسافرخونه که یک پسر جوون بود با موهای ژولی پولی و قیافه خفن و گفت که اگه بخوای برات رزواسیون رو نگه میدارم  ولی باید روز قبلی رو که نبودی رو بیخیال شی ، یا اینکه میتونی بری دنبال یه جای دیگه بگردی ،  چاره ای نداشتم قبول کردم و توی یک اتاق چهار تخته یک تخت رو به مبلغ شبی 50 دلار کرایه کردم در حالیکه در اینترنت همون تخت رو شبی 30 دلار اجاره کرده بودم، چون مسابقات فرمول یک بود تمام هتل ها و مسافرخونه ها مبلغ ها رو بالا برده بودند و هرکس اعتراضی داشت میتونست شب رو توی خیابون بخوابه .

 

مسافرخونه (Back Packer)  هم در استرالیا جایی است شبیه به مسافرخونه های تهران و چنین چیزی رو شاید 30 سال پیش در تهران داشتیم، وقتی وارد اتاق شدم با خودم گفتم کاش پام رو تو این خراب شده نمیذاشتم. البته به خاطر عدم شناختی که از استرالیا و ملبورن داشتم جاییکه گرفته بودم جای تر و تمیزی نبود، وگرنه که ملبورن پر از هتل های شیک و مدرنه.

  

تو اتاق به جز خودم یک آلمانی ، یک ویتنامی و یک مصری بودند ، شبها از بوی گند عرقشون خوابم نمیبرد، با اون پسر مصری یک کمی جور شدیم و بعدا فهمیدم که با یک  پرواز اومدیم ملبورن، آلمانیه هم که با کسی حرف نمیزد و اگر چیزی هم میگفت در مورد شوماخر و فرمول یک بود ، ویتنامیه هم که یه پسر 25 ساله بهش میخورد باشه ولی در اصل 40 سالش بود و بعدا که ازش پرسیدم ،گفت که دکترای مدیریت داره و کلا تو فرانسه زندگی میکنه و برای کار اومده ملبورن و 2 روز دیگه برمیگرده پاریس و کلی عکس از ویتنام و پاریس و جاهای دیگه که گرفته بود رو بهم نشون داد که معلوم بود عکاس ماهریه و به فکرم زد که ویتنام رو هم برم ببینم.

 

خلاصه ،شب اولی که با هم اتاقیه مصریم تو خیابونهای ملبورن قدم میزدیم رفتیم یک مشت خرت و پرت خریدیم و یک شامپو هم خریدم که تو یک نایلون سفید بود و تو مسیر برگشتن ، دختری که لباس مجلسی با موهای ژولیده و چشمای پر از خون جلومون سبز شد.معلوم بود مسته و درخواست کرد که از اون شامپو بریزیم سرش تا خودش رو بشوره .... شما بودید چیکار میکردید ؟!! هیچی دیگه گفتیم اگه بریزیم سرش الان اینجا وسط خیابون فکر میکنه حمومه و حالا خر بیار و باقالی بار کن .... ما هم بی محلی کردیم و رفتیم و اونم دنبالمون افتاد تا اینکه مجبور شدیم یه کمی دویدیم که ازمون عقب افتاد و یکی دو روز بعد هم این دوست مصری ما یه چند تا هموطن خوب پیدا کرد و اومدن دنبالش وبا خودشون بردنش .

 

قبل از اومدن به ملبورن با یک گروه از ایرانیهای به ظاهر خوش مشرب اینجا که یک عده ای دانشجوهای ایرانی مقیم  و بعضی هم با ویزای کار و بعضی هم اقامت داشتند آشنا شده بودم ، شماره موبایلشون رو که داشتم، سعی کردم باهاشون تماس بگیرم که در ادامه براتون از این بچه ها هم میگم.

 

بهار 1386

    

روز اولی که رسیدم اولین کاری که کردم بعد از گرفتن مسافرخونه ، اصلا نخوابیدم و زدم بیرون و با این دوست مصریم رفتیم یک موبایل شارژی خریدیم ،که گوشیم رو از فری شاپ (Free Shop)  فرودگاه دبی خریده بودم، که بعدا فهمیدم تفاوتی با قیمت ملبورن نداشت ، ...

  

موبایل خریدن اینجا خیلی ساده است ، فقط تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که بری از دکه های روزنامه فروشی یک سیم کارت بخری که شامل شارژ هم میشه و خیلی راحت نصب میشه و با یه تماسی که با مرکز تلفن میگیری میتونی مشخصات اولیه خودتو رو بدی و صاحب یه موبایل شارژی (Pre-Paid Mobile)  بشی ، شرکتهای مخابرات اینجا هم تعدادشون زیاده و معروفترینشون  Vodafone, Optus, 3, Telstra هستند.

 

در اصل در استرالیا چیزی به نام موبایل و تلفن ثابت به نام کسی وجود نداره، و تمام خدمات به صورت اعتباری و اجاره ای، انجام میشه، یعنی موبایلی یا خط ثابت تلفنی، نیست که مبلغی بابت خرید سیم کارت یا خط پرداخت بشه و بعد از اون فقط هزینه مکالمات پرداخت بشه. سیمکارتها اعتباری اند و خط ثابت تلفن اگر کسی بخواد میتونه برای اجاره خط درخواست بده که اگر واجد شرایط دریافت باشه میتونه خط ثابت تلفن شهری اجاره کنه که هم باید مبلغ اجاره خط و هم مبلغ تماسهای انجام شده رو پرداخت کنه و خانه ها تلفن ثابت ندارند و اگر کسی نیازی به تلفن ثابت داشته باشه میتونه اجاره کنه  ...

 

بعد از موبایل هم یه سر به یکی از بانکهای ملبورن زدم و پولی رو که داشتم که خیلی هم کم بود، باهاش یه حساب بانکی تو بانک ANZ باز کردم که قرار شد خودم بعد از یک هفته دوباره برم بانک و کارت بانکیم رو بگیرم (چون اون موقع هنوز آدرس پستی نداشتم که کارت بانکیم برام پست بشه) ، برای همین هم همه پول رو تو حساب نذاشتم و 900 دلار پیش خودم نگه داشتم که بالاخره تو این یک هفته خرجی، چیزی شد ، پول توی جیبم باشه تا کارت بانکیم صادر بشه.

 

بانکهای استرالیا هم تعدادشون زیاده و معروفترین ها NAB  و Common Wealth و ANZو Bendigo و WestPac هستند ، که دربین اینها بانک NAB ، بانک ملی استرالیا است و West Pack قدیمی ترین بانک.  بقیه بانکها خصوصی یا نیمه خصوصی هستند ، و در سال 2006 بانک ANZ که یک بانک مشترک بین استرالیا و زلاندنو است با ارائه بهترین خدمات بانکی ، بهترین بانک استرالیا شناخته شده بود.

  

در مدت شش ماه از زندگی در استرالیا، تنها 4 یا 5 بار به بانک رفتم و تمام قبضها و ارسالها و دریافتها رو از طریق اینترنت انجام میدم و سرعت کار خیلی بالاست. هر وقت هم که نیاز داشته باشم میتونم موجودی حساب و گردش پولم رو در ماههای گذشته از طریق بانک اینترنتی بررسی کنم و با تمام بانکهای جهان در ارتباطم ، وقتی که کارت بانکی رو همراه داشته باشم دیگه نیازی به حمل پول نقد ندارم ، چون تمام فروشگاهها صاحب دستگاه کارت خوان (EFTPOS)  هستند و همیشه با کارت بانکی خرید میکنم و مبلغ کمی پول توی جیبم نگه میدارم.

 

 موبایل رو که خریدم اولین کاری که کردم گفتم بذار ببینم این موبایله کار هم میکنه یا نه !  یک زنگی به دوستان ایرانی که قبلا از ایران باهاشون ارتباط داشتم ،زدم.

 

 وقتی که رسیدم ملبورن دو روز قبل از عید بود.

 

تماسی که گرفتم درست بود و با مدیر گروه قرار گذاشتیم یک جایی نزدیک دانشگاهشون همیدگه رو ببینیم و من نمیدونستم چه خبره ، پاشدم رفتم و باهم یک ناهار کوچیکی خوردیم و تو هفته اول اینقدر گیج میزدم که اصلا حواسم نبود که اینجا گوشتشون حرومه و به هرجایی سرکی زدم و یه ناخونکی از هر غذایی خوردم و مزه غذاهای اینجا، به ذائقه ام نساخت، مخصوصا کبابهای مک دونالد(MC Donald)  و تو ملبورن هم تو محله برونسویک و جاهای دیگه شهر که خیلی هم از شهر دور نیست میشه گوشت حلال هم پیدا کرد .

 

خلاصه بعد از اون ناهار کوچیک ، ب. خانوم برد و دانشگاهشون رو بهم نشون داد و همون شب هم که قرار بود خیلی از ایرانی ها برن نایت کلاب (Night Club) ، مورد لطف قراردادند و دعوت کردند ، که رفتم. وقتی وارد شدم 20 دلار ناقابل ورودی پرداخت کردم و رفتم داخل که قرار بود اونجا با یکی دیگه از بچه های گروه در مورد خونه صحبت کنم و باهاشون همخونه بشم .

 

 بعد از اینکه رفتم تو، به غیر از دود مصنوعی ای که درست کرده بودند، اینقدر سیگار کشیده بودند که به راحتی نمیشد نفس کشید و چشم چشم رو نمیدید و اینقدر مست بودن که به زور روی پاشون وای میستادند و خودت حدیث مجمل بخوان از این محفل و خلاصه کلاب ایرانیهای ملبورن بود که به نظرم بیشتر دانشجو بودن و بعد حدسم درست در اومد.

 

شروع کردند به تعارف کردن مشروب و سیگار و ... ، و چون تعارفشون رو رد کردم، کمی ناراحت شدند ولی گفتند عیب نداره بیا برقصیم، گفتم من اومدم اینجا ایرانیها رو ببینم و باهاشون آشنا بشم نه اینکه مشروب بخورم و برقصم و ...! من دنبال راهنمایی گرفتن از ایرانیها اومدم اینجا !! .

 

خلاصه بعد از یک ساعتی که گذشت م. خان که یک پسر 24 -25  و قد بلند و کشیده بود، اومد و آدرس و شماره اش رو گرفتم و زود از نایت کلاب زدم بیرون.

 

روز بعدش با آقای م. قرار گذاشتیم خونه رو ببینیم ، خونشون خوب جایی بود و بچه های تر و تمیزی بودند، باهاشون که صحبت میکردم به نظر خوب میومدند، پام رو که گذاشتم تو خونشون که خونه رو ببینم، شروع کردند، که اصلا چرا اومدی استرالیا و وقت خودت رو تلف نکن و اینجا بهت کار نمیدن و کار گیرت نمیاد و اونم با ویزای کاری که به ایرانی ها میدن اصلا فکرش رو هم از سرت بیرون کن که اینجا بمونی ، نمیدونم چرا چنین رفتاری رو میکردند ، اولش با خودم گفتم شاید حسودیشون میشه که یه ایرانی دیگه هم اومده استرالیا ، آخه مگه جای کسی رو تنگ کرده بودم . در مورد هرچی که ازشون میپرسیدم بهم میگفتند تو اینترنت بگرد جوابت رو پیدا میکنی و بعدش که بحث رزومه نوشتن و این حرفها پیش اومد هم گفتند ما داریم فیلم نگاه میکنیم و الان وقت نداریم !!!

 

خلاصه گفتم عیبی نداره اتاق رو کی میتونم ازتون اجاره کنم ، گفتند این دوست دیگه ایرانیمون داره از این اتاق میره و به خاطر شغلش، قراره بره قسمت غربی شهر خونه بگیره ، خونه هم اواسط آوریل، حدودا 14 آوریل ، خالی میشه و میتونی بیای اینجا ، اون روز هم 21 مارچ بود یعنی حدود یک ماه ، گفتم تو این یک ماه چیکار کنم ، گفتند خوب به خودت مربوطه ، دیگه خونم جوش اومد، با خودم گفتم کمک نکنید بهتره .

 

همین جا بود که دور این گروه از ایرانی ها رو خط کشیدم .

 

رو کسی جو که تو را او هست دوست             دوست بهر دوست لاشک خیر جوست

 

ولی دوباره چند وقت بعد که کار پیدا کردم و یه کمی جا افتادم، با چندتا از همین ایرانیها تماس گرفتم که بیاید یه قراری بذاریم بریم بیرون و از این صحبتها که رد کردند، حتی روی گوشی موبایلشون پیغام گذاشتم که یه تماسی باهام بگیرید، که خبری نشد.

 

وقتی کسی رغبت به برقراری ارتباط رو نداشته باشه، بهتره اصرار نکنیم.

 

تو همین احوال که شهر رو وارسی میکردم و اینور و اونور میرفتم ، صبحها بعد ازخوردن صبحونه مجانی که مسافرخونه برای همه روی یه میز عمومی آماده کرده بود و شامل مقداری نون و کره و مربا میشد، از کامپیوترهایی که تو همون آشپزخونه بود و برای 2 ساعت استفاده 10 دلار میگرفتند، استفاده میکردم و دنبال خونه و کار میگشتم و چند بار هم از مسافرخونه با کارت تماس بین المللی تماس گرفتم که خیالشون راحت بشه که رسیدم و غیره.

 

مشکل اساسی ای که داشتم زبان بود، با سختی سعی میکردم بفهمم که چی میگن و  با لهجه عجیبی صحبت میکردند و از دیگران میخواستم که آرومتر صحبت کنن تا بفهمشون و برای همین هم کلی از موقعیتها رو از دست دادم .

 

وقتی برای گرفتن خونه با آگهی ها تماس میگرفتم ازم مشخصات میپرسیدند که خوب خودت رو معرفی کن و ... و وقتی به اینجا میرسیدیم که "ایرانی هستم" از پشت تلفن میگفتند که شرمنده، و گوشی رو قطع میکردند .

 

روز آخر مسافر خونه بودم و یه چیزی حدود 300 دلار بابت یک هفته اقامت و 300 دلار هم رفت و آمد و خورد و خوراک (جمعا بیشتر از 600 دلار) خرج کرده بودم و با خودم گفتم اگه با این وضع پیش بره چند هفته دیگه بیشتر نمیتونم دوام بیارم.

 

ساعت 12 ظهر قرار بود تخت رو تحویل بدم و  اضطراب داشتم که اگه خونه گیرم نیاد باید کلی دیگه هزینه مسافرخونه و خرج و مخارج دیگه بپردازم.

 

با چند نفر دیگه برای هم اتاقی شدن که تو سایتهای اینترنتی (مثل realestate.com.au ) پیدا کرده بودم تماس گرفتم و همه اشون یا پر شده بودند ، یا اینکه تا میگفتم ایرانی هستم میگفتند، متاسفیم وگوشی رو قطع میکردند و با سختی حرفهاشون رو متوجه میشدم .

 

نزدیک ساعت دوازده بود و آخرین شماره تلفن تو دستم بود ، گفتم هر چی خدا بخواد، به اینم زنگ میزنم ، زنگ زدم و کسی که پشت تلفن بود یک هندی بود ، خیلی راحت حرفهاش رو متوجه میشدم ، چون قبلا با هندی ها کار کرده بودم و با لهجه اشون آشنا بودم .

 

گفتم برای اتاقی که تو فوتسکری (Footscray) داشتید تماس گرفتم ، گفت متاسفم اجاره رفته .

 

مثل کسی که داره واقعا تو آب غرق میشه ، داشتم نفسهای آخرم رو میکشیدم ، گفتم خدایا حالا چیکار کنم؟! گوشی هنوز دستم بود و میخواستم قطع کنم که از پشت تلفن داد زد قطع نکن! قطع نکن! یه اتاق خالی دارم ، میخوای ؟  انگار دنیا رو بهم داده باشند ، گفتم آدرس بده ، گفت هارتول (Hartwell) صداش بد میومد و موبایل بد آنتن میداد، گفتم چی؟ گفت بیا جلوی ایستگاه ، اونجا منتظرتم .

 

با پرس و جویی که از مامورهای قطار کردم فهمیدم که ایستگاه هارتول تو خط ایستگاه الیمین  (Aliemen) قرار داره و بعد از ایستگاه ویلیسون ( Willison ) باید پیاده بشم و مامور قطار گفت که داخل واگن ها نقشه مسیر قطار هست و داخل قطار هم هر ایستگاه اعلام میشه و نگران نباش .

 

بالاخره به مقصد رسیدم و صاحبخونه رو دیدم که با یه هندا سی آر وی (Honda CRV) جلوی ایستگاه قطار خودش رو رسوند و باهم رفتیم و خونه ای رو که همون روز اجاره کردم رو نشونم داد. اصلا به سر وضع خونه توجهی نکردم ، فقط دنبال یه جایی بودم که یه سقفی بالا سرم باشه.

 

وارد خونه که شدم یه خونه قدیمی آجری رنگِ قرمز که چمنهای جلوی در خونه رو معلوم بود چندماهی است که کسی دست نزده و رنگ و روی خونه رفته بود، چیزی که اول از هم نظرم رو جلب کرد ورودی خونه بود که راهروی ورودی رو موکت صورتی رنگ کرده بودند که خیلی هم کثیف و بدرنگ شده بود و بوی عجیبی تو خونه پیچیده بود که مثل نون کپک زده بود.

 

رفتیم جلوی در اتاق که اتاق شماره 2 بود ، فکر میکردم که باید یه خونه باشه که چند نفری اونجا زندگی کنند ولی انگار کسی نبود، هیچ صدایی از هیچ کدوم از اتاقهای دیگه در نمی اومد و صاحبخونه هم همه اش اتاق روبرویی رو نشونم میداد و میگفت یه دختری اینجا زندگی میکنه و  میگفتم خوب به من چه؟ اونم میگفت به هرحال که از مزایای این خونه است و از نگاه زیرکانه اش، حدس میزدم منظورش چی باشه ، ولی به خودم میگفتم دنیا هنوز به اینجاها نرسیده و اینجا استرالیا با مردمی متمدن و با فرهنگه.

 

قرارداد رو که خوندم و یه کمی هم سر اجاره خونه چونه زدیم ، اتاق رو برای 9 ماه تا آخر دسامبر سال 2007 اجاره کردم ، اول میخواستم قرارداد رو 6 ماهه تنظیم کنیم که گفت کمتر از 9 ماه کرایه نمیدم و مجبور شدم قبول کنم ، هرچی باشه از مسافر خونه  خیلی بهتر بود ، با توجه به اینکه مبله شده هم بود دیگه مشکلی نداشتم، منظورم از مبله هم یک تخت درب و داغونه که باهم رفتیم از داخل انبار پیدا کردیم و ملافه ای رو که از ایران با خودم داشتم رو کشیدم روش که بهتر به نظر بیاد.

 

 همون روزهای اول هم رفتم و دو جفت دمپایی خریدم که بتونم تو اتاق و راهروها و آشپزخونه راه برم.

 

بعدها فهمیدم که محله ای که توش خونه کرایه کردم (Camberwell ) یکی از گرون قیمت ترین محله ها و یکی از با کلاس ترین مناطق ملبورن به حساب میاد و همکارام تو شرکت میگفتند که تو چطور اونجا خونه گرفتی؟!؟!  میگفتم اتفاقی بوده  و با خودم میگفتم خدا خواسته .

 

یه بار هم دانیل راد کلیف (Daniel Rad Cliffe) بازیگر نقش هری پاتر به همراه کارگردانان و بقیه دست اندرکاران مجموعه هری پاتر اومده بودن تو سینمای محله و خیلی شلوغ شده بود و از با اعتبارترین محله های ملبورن به حساب میاد.

  

هرچقدر تلاش میکردم که خونه رو تمیز نگه دارم و راهروها و توالت و آشپزخونه رو تمیز کنم ، دیگران اصلا توجهی نمیکردن و کثافت از سر و روی خونه میریخت ، منم تصمیم گرفتم که با جاهای دیگه خونه کاری نداشته باشم و حداقل اتاق خودم رو مرتب نگه دارم و حواسم بود که دیگران، برای حفظ سلامت خودم، از ظروفم استفاده نکنند.

   

تمام مدت درب تمام اتاقها بسته بود و اوایل سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم که بابا اینقدر تو خونه نمونید، پاشید بریم یک کاری کنیم یا یک قدمی بزنیم یا یک هوایی بخوریم، یواشکی لای درب اتاقشون رو باز میکردند و میگفتند که ما نیازی به دوست نداریم و در رو میبستند. تو همون مدت کوتاهی که درب رو باز میکردند و بعضی وقتها هم که در اتاقشون (مثلا برای رفتن به دستشویی) باز مونده بود و منم برحسب تصادف از جلوی اتاقشون رد میشدم ، میتونستم میزان بهم ریختگی و شلختگی این جماعت مجرد رو ببینم که یاد دوران دبستانم می افتادم.

 

دوران دبستان که بودم یه اسمال آقا (اسماعیل آقا) تو محله امون بود که خیلی کثیف بود و بزرگترها برای اینکه به مغازه اش نزدیک نشیم ، میگفتند که بچه میخوره و آدم خطرناکیه ، ولی اصل این بود که نمیخواستند ازش کسی خرید کنه و تو مغازه اش غیر از لواشک و آلوچه و تنقلات و مواد غذایی ، پرنده هم نگه میداشت و یادمه دوتا کلاغ سیاه هم تو یه قفس گذاشته بود و زیاد طولی نکشید که از طرف شهرداری درب مغازه اش رو به علت شکایت مردم از عدم بهداشت پلمپ کردند و تازمانی که ما تو اون محله بودیم خبری دیگه از اسمال آقا نشد.

 

متاسفانه از مشکلات این خانه ای که اجاره کرده بودم نداشتن اتاق پذیرایی بود، در واقع اتاق پذیرایی اش رو خودم کرایه کرده بودم و باعث دور شدن هم اتاقی ها از همدیگه میشد، بعدها فهمیدم که هر چهار نفریکه توی اون خونه ساکن هستند ، استرالیایی هستند.

 

دختر خانم اتاق روبرویی، یه خانوم 45 ساله بود که بیشتر مواقع خیلی عصبانی و نگران به نظر میومد و وقتی داخل راهرو قدم میزد که مثلا بره دستشویی یا آشپزخونه ، چنان پاش رو محکم میکوبید زمین که انگار داره رژه میره و بعدا از روی یونیفرمی که به تنش دیدم ، متوجه شدم که نگهبانه (Security Guard) و همیشه سعی میکرد که کسی تو یونیفرم نبیندش و حتی یکبار هم تو ماشین تو خیابون دیدمش و روش رو برگردوند و فکر کنم که از شغلش و اینکه من ببینم که تو اون یونیفرمه ، خجالت میکشید، شاید هم مساله چیز دیگه ای بود. از طرف دیگه هم داخل خونه فکر کنم تنها کسی بودم که سری به اتاقش نمیزد و دیگران هر از چندگاهی (معمولا آخر هفته ها) میرفتند تو اتاقش و غیره.

 

هم خونه دیگه یه پسر جوون قد بلند بود که اوایل به نظرم بچه خوبی میومد و اونم اتاقش روبروی اتاقم بود(چون اتاقم 2 تا درب داشت و یکیش قفل شده بود و من از درب کوچیکتر رفت و آمد میکردم) ، هر وقت میخواستم باهاش حرف بزنم سرش رو مینداخت پایین و به شدت خجالتی به نظر میومد و مثل بچه کوچیکی که میخواد جلوی یه جمع بزرگسال صحبت کنه ، پابه پا میکرد و یکی دوبار صداش کردم که بیا باهم بریم بیرون و توی شهر قدمی بزنیم و اینقدر خونه نمون برات خوب نیست ، که میگفت نه نمیام و ترجیح میدم خونه بمونم و درس بخونم و گفت که دانشجوی رشته بازرگانیه یکی از دانشگاههاست ، خلاصه که رفتار عجیبی داشت و بعضی وقتها صدای ناله خفیفی از اتاقش میومد که کمک و با خودش حرف میزنه !!! ماههای آخر از سر و صدای آه و ناله ای که میومد، حدس زدم که تو اتاقش یک مریض نگه میداره که هیچ وقت ندیدمش !

 

نفر سوم یه پسر دیگه بود که از زمان اومدنم به اون خونه 4 ماهی اونجا موند و خیلی خشن و جدی به نظر میومد و بیشتر اوقات با تاپ شورت تو خونه راه میرفت و احساس میکردم که اومده استخر و تو ماه پنجمی که اونجا بودم یه دوست دختر پیدا کرد و به صاحبخونه گفته بود که میخوان باهم برن سیدنی.

 

نفر چهارم خونه ما همون کسی بود که ازش اینترنت رو گرفتم و خوش مشرب ترین بچه اون خونه همین پسر بود و بیشتر وقتش رو صرف بازی با دوستانش در اینترنت میکرد و به قول خودش ،وقت سر خاروندن نداشت، برای شرکتها برنامه نویسی میکرد و وقتی خونه بود یک بند پشت کامپیوتر بود و اگر زمانی از اتاقش بیرون میومد ، میشد از چشماش فهمید که شب قبل رو خوب نخوابیده و تا بعداظهر رو خواب بوده.

 

در کل بچه های آرومی بودند و صدایی از کسی در نمیومد و خیلی ساکت بود ، زیاد از حد ساکت بودند و خیلی از مواقع احساس میکردم که به احتمال زیاد افسردگی یا ناراحتی روحی خاصی دارند...

 

به ندرت اگر اتفاقا داخل آشپزخونه میومدند و اونجا بودم، یه حال و احوالی باهاشون میکردم که چه خبر و چیکار میکنی و ... ، ولی در کل زیاد تحویل نمیگرفتند ! که اوایل یه کمی برام عجیب بود ولی بعدا بهش عادت کردم.

 

از اونجایی که میدونستم تو استرالیا ، مراکزی مثل کلوبهای سکس (sex club)  و فاحشه خونه (Brothel)  وجود داره و همینطور نایت کلابها و بارها و مشروب خونه ها به راحتی امراض دهانی و هزار بیماری دیگه رو با فروش مشروبات الکلی در لیوانها و گیلاسهای شسته شده (و نه یکبار مصرف) به مردم میفروشن و مردم برای تفریح و پر کردن اوقات فراغت و ... ، به این مکانها میرند و عامل پخش بسیاری از بیماریهای خطرناکی مثل ایدز و هپاتیت و امراضی که از طریق دهان منتشر میشه هستند، برای حفظ سلامت جسمی ام بیشتر مراقبم.

 

براساس قانون این کلوبهای شبانه و بارها، باید کارت سلامت و گواهی دار (Licensed) باشند و بازرسی از اونها صورت بگیره، اما چون نظارت کافی روی این مراکز و مکانها نیست و خود این مراکز هم به دلایل مختلف حاضر به اجرای کامل قانون نیستند، خلافهای زیادی در این مراکز صورت میگیره و برخی جاها حداقل استانداردهای یک محل تجمع عمومی رو هم رعایت نمکنند. جدای از وجود افراد مست و بزه کار تو این جور جاها که خیلی مواقع باعث ایجاد خشونت و درگیری و جراحت و نقص عضو افراد و در مواردی هم قتل میشند.

 

در استرالیا عده ای از افراد دارای شغلی رسمی به عنوان فاحشه (Prostitute) و عده ای هم به عنوان مدل (Model) هستند و از این راه کسب درآمد میکنند.

 

معمولا این افراد، کسانی هستند که دچار مشکل مالی شده اند. مثل دانشجویانی که توان پرداخت شهریه دانشگاه رو ندارند و یا مسافران جوانی که به دلایلی ، توان تامین ادامه هزینه های سفر رو ندارند، به این مشاغل که ابتدا از «مدل» بودن شروع میشه و دست آخر به «فاحشه گری» ختم میشه، میپردازند.

 

بالاخره که داخل خونه وضعیت مناسبی نبود و داخل آشپزخونه و روی اجاق و تمام وسایل گرد و خاک نشسته بود و اجاق گاز اینقدر کثیف بود که به سختی میشد تمیزش کرد و یکبار تونستم اینکار رو کنم ولی فایده نداشت چون دیگران اصلا رعایت نمیکردند.

 

اینترنت هم که یکی از هم خونه ها ، اینترنت نیمه پرسرعت داشت که باهاش صحبت کردم و خوشبختانه استقبال کرد و صاحب اینترنت هم شدم ولی بعدا که میخواستم از این خونه برم که نشد، برای خودم اینترنت بیسیم (Wireless) گرفتم.

 

باید برای خودم شماره مالیاتی میگرفتم که بازهم یکی از دوستان اینترنتی از سیدنی بهم گفته بود که میشه از سایت  ATO (سازمان مالیات استرالیا)، شماره کد مالیاتی رو ثبت نام کرد و برای اینکار هم حتما باید ساکن استرالیا باشید . این سایت یک سایت هوشمنده که شماره IP کامپیوتر شما رو برداشته و از اون شماره موقعیت جغرافیایی شما رو مشخص میکنه که از کجای دنیا وصل شدید و فقط برای کابران مقیم استرالیا فعال میشه ، و حتما باید آدرس داخل کشور استرالیا داشته باشید تا بعدا که براتون کد مالیاتی تون رو پست میکنند ، بتونید کد مالیاتی خودتون رو داشته باشید.

 

حالا باید دنبال کار میگشتم ، از اونجایی که دوستی که تو سیدنی داشتم قبلا برام توضیح داده بود سایتهای www.seek.com.au    & www.mycareer.com.au  رو میشناختم و باهاشون آشنا بودم ، مساله مهم این بود که نمیدونستم ، چقدر رزومه در پیدا کردن کار موثره و بهتر بود قبلا تو ایران رزومه ام رو آماده میکردم که مشکلی نداشته باشم ، ولی بازهم کسی حرفی نزد و فکر میکردم که کار پیدا کردن در استرالیا با توجه به نیاز به افراد متخصص و وجود فرصتهای شغلی بیشتر باید خیلی راحتتر از ایران باشه.

 

به هر حال که اگر کمک دوست بسیار گرانقدرم آقا م. از امریکا نبود ، معلوم نبود این کار این رزومه به کجا بکشه. فرم صحیح نوشتن رزومه رو در اختیارم گذاشت و از روی این فرم رزومه ام رو مرتب کردم، بعد از اینکه رزومه ام حاضر شد ، کار اصلی که پیدا کردن کار بود شروع شد .

 

تقریبا تمام آگهی های شغلی در استرالیا در همین دو تاسایت قرار میگیره و همشهری استرالیا همین دوتا سایته ،  باید توجه میکردم که موقع جستجو در ایالت خودم به دنبال کار مرتبط با تخصصی که بیشتر بهش آشنایی داشتم میگشتم و در این میان کاریابی ها نقش اساسی ایفا میکنند، چرا که شرکتها ترجیح میدن به جای استخدام مستقیم از استخدام پیمانی استفاده کنند که هم مطمئن تر و هم اینکه خودشون مستقیم درگیر کارهای جنبی نکنند.

 

بعد از اینکه رزومه ام رو ارسال میکردم هیچ جوابی دریافت نمیکردم ، این قضیه یک ماهی طول کشید تا فهمیدم رزومه ای که دارم رزومه موثری نیست، این مطلب رو دوست گرامی ما آقا م. از امریکا گفت و کمک خیلی مهمی بود و تو دوهفته رزومه جدید رو با شکل و شمایلی که م. گفته بود، تکمیل کردم و تو هفته اولی که رزومه جدیدم رو فرستادم ، کلی تماس تلفنی داشتم که نمیدونستم کدومش رو جواب بدم و برای مصاحبه وقت کم میاوردم ...

 

یک هفته از ارسال رزومه جدیدم به شرکتها میگذشت که کلی تماس تلفنی داشتم و مجبور شدم از سیستم پیامگیر موبایلم استفاده کنم و هر کس که زنگ میزد ، یه پیغام کوتاه تلفنی میذاشت و بعدا باهاشون تماس میگرفتم.

 این حشره رو چند بار از پنجره انداختم بیرون دوباره برگشت، از رو نمیرفت، پنجره رو هم بستم اما از سوراخ سنبه ها خودش رو کشید داخل ، آخرش  هم برام اینطوری گارد گرفت و به نظر عصبانی می اومد  St Kilda Beach  Brunswick Road

با سه تا از شرکتها قرار ملاقات گذاشتم و هرسه تا ابراز علاقه کردند و گفتند که حاضر به استخدامم هستند که قرار شد بعد از 2 روز تعطیلی آخر هفته در روز دوشنبه باهام تماس بگیرند ، تا اینکه اولین شرکتی که بهم زنگ زد، بعدش قرارداد استخدام روبرام ایمیل کرد ، روز یکشنبه بود و منم واقعا تو بد شرایطی بودم و اصلا نمیخواستم ریسک کنم، برای همین هم با سرعت همون روز قرارداد رو تایید کردم ، که ایمیل رو گرفتم و قرار شد از روز دوشنبه در یه شرکت بزرگ بین المللی بود و بعد از گذروندن 3 تا مصاحبه و یک هفته کار آزمایشی شروع به کار کنم که اصلا شرکت رو نمیشناختم.

 

بعد از استخدام در شرکت هم روز بعد شرکتهای دیگه باهام تماس گرفتند و پیشنهادهایی میدادند که سرم سوت میکشید و گفتم چرا با سرعت تصمیم گرفتم و ای کاش کمی بیشتر صبر میکردم ولی جایی برای ریسک کردن نبود و به شرکتهای دیگه گفتم که استخدام شدم و بعد از اونم بازهم کلی تماس تلفنی داشتم که دیگه نمیتونستم به همه جواب بدم .

 

کار کردن در استرالیا در شرکتهای مختلف قوانین خودش رو داره ،ولی قوانینی در محیطهای کار استرالیا از طرف AWA (Australia Workplace Authority)  وضع شده که با مروری به اونها به حقوق کارمند و کارفرما پی میبریم که از هر دو طرف حمایت میکنه:

 

مثل اینکه کارفرما حق نداره به خاطر رنگ ، نژاد ، قومیت ، مذهب ، آداب و رسوم ، لباس یا هر مسئله شخصی فردی رو مورد اهانت یا تحقیر یا توبیخ یا مجبور به کار بیش از اندازه یا خارج از توان یا تخصص فرد یا حقوق کم کنه و این مسائل به راحتی از طرق قضایی و دادگاهها قابل پیگیریه .

 

ولی کی به این حرفها توجه میکنه ، تو محیط کار ، اینقدر نژاد پرستی و عدم همکاری و غیره وغیره و غیره هست که آدم باورش نمیشه ، ولی اگر شما احساس میکنید که داره حقتون ضایع میشه خیلی راحت میتونید با اداره کار استرالیا تماس بگیرید و شکایت کنید و مطمئن باشید که بهش رسیدگی میشه.

 

خلاصه ، روز اول کاری وارد شرکت شدم و سرپرست کارگاه به بقیه همکاران معرفیم کرد و در اولین برخورد در جمع همکاران ، گفت که این همکار جدید ماست و اسمش مهیار است و از ایران اومده و از این به بعد باشما کار میکنه و در همون برخورد اول هم به شوخی ، جدی جدی تیکه ها رو شروع کردند که « همون کشوری که بمب اتمی میسازه و تروریست پرورش میده  » ، اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم ، حسابی جا خورده بودم و نمیدوستم چی بگم ، لبخندی زدم و ساکت موندم .

  

در مورد ایمنی در کار هم بسیاری از شرکتها از کارمندان میخوان که لباسهایی بارنگهای جیغ بپوشند (Safety Vest) تا به راحتی در محیط کار دیده بشن و حتما از کفشهای ایمنی (Safety Boots) استفاده کنند تا سانحه خاصی پیش نیاد که هزینه های درمان به شدت در این کشور بالاست و برای همین هم بهتر مردم خودشون رو بیمه درمانی کنند که تا 75% الی 80% و بعضی مواقع 100% هزینه های درمانی رو ، بسته به نوع بیمه انتخاب شده ، شامل میشه و دندانپزشکی جزو بیمه به حساب نمیاد و اگر کسی بخواد باید بیمه جداگانه برای اون بگیره.

 

در همین مواقع که دنبال کار میگشتم دنبال ایرانی ها هم بودم که باهاشون ارتباط برقرار کنم ، بالاخره در کشور استرالیا که همه جور آدمی پیدا میشه و گفتم شاید هم تیپ و شکل و شمایل من هم باشه.

 

در همون مواقع بود که با یه دانشجوی ایرانیه سر به زیر دیگه تو یکی دیگه از دانشگاههای ملبورن دانشجو بود از طریق اینترنت، آشنا شدم  و با آقا ن. که بچه  خوبی بود قرار گذاشتیم که یه جایی همدیگه رو ببینیم و یه روز بعد از کار پاشدم رفتم دانشگاهشون و دیدمش و بعدا فهمیدم که آقای ن. بهایی بود و اونم فهمید که مسلمونم، بعدا که گذشت ، کمی اختلاف سلیقه پیدا کردیم که منجر به جر و بحث کوتاهی شد ، ولی خوب یه مدت دیگه از دل هم درآوردیم و کم کم هم قضیه به خوبی و خوشی فراموش شد و خیلی وقته که ازش خبری ندارم و امیدوارم هر جا هست موفق و شاد باشه .

 

تو محله ای که زندگی میکردم یه فرش فروشی بود که نوشته بود «Persian Rug» و هرجا فرش ایرانی باشه احتمال حضور ایرانی هم هست. همیشه وقتی از قطار پیاده میشدم تابلو این مغازه رو میدیدم، چون بیشتر مواقع سعی میکردم باقی مسیر رو پیاده برم سمت خونه. فرق زیادی نمیکرد که 20 دقیقه، منتظر قطار بعدی بمونم که به سمت خونه میره یا پیاده راه بیافتم و برم و سوار ترم (Tram) بشم ، و بیشتر پیاده روی کنم، در کل تفاوتش 20 دقیقه بود ولی به پیاده رویش می ارزید ، چون تو چند دو سه ماهی که رسیده بودم فقط خورده بودم و خوابیده بودم و تو اینترنت دنبال کار گشته بودم .

 

خلاصه که یه روز به خودم جرات دادم و رفتم داخل ، با برخوردی که قبلا از ایرانیهای دیگه دیده بودم کمی دلسرد شده بودم که نکنه همه مثل هم باشند، رفتم تو و چهره صاحب مغازه رو که دیدم کاملا ایرانی بود گفتم سلام ، دیدم به انگلیسی جواب داد که چیکار میتونم براتون انجام بدم ، پرسیدم شما ایرانی هستید ؟ و اونم کانال رو عوض کرد و اومد رو خط فارسی زبان ، مرد خوبی بود و یه گپی باهم زدیم و کمی آشنا شدیم و بعدش و آدرس گروه ایرانی های مسلمون ملبورن رو بهم داد که ماهی یکبار جلسه برگزار میکنند و همدیگه رو میبینند.

 

خیلی خوشحال شده بودم که بالاخره یه گروه ایرانی پیدا کردم که اهل هیچ برنامه خاصی نیستند و به قول خودمونی آدمهای افتاده و محجوبی  (Down to earth)  هستند.

 

روز اولی که خواستم برم به ملاقات این گروه جدید ایرانی اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت ، گفتم بالاخره بعد از 3 ماه میتونم دوباره دوستان جدیدی پیدا کنم .

 

جلسه اول که رفتم داخل دیدم به به ! جمع ایرانیها جَمعه و رفتم و خودم رو معرفی کردم و بیشتریها خودشون رو عقب میکشیدند و حتی جواب سلامم رو هم نمیدادند، یه کمی برام عجیب بود، که چرا جواب سلام نمیدن !!

 

جلسه دوم شد و در مورد مسائل دینی صحبت میشد و به نظر حاضرین جلسه زیاد راغب نبودند، کسانی هم که تو جلسات بودند همه خانواده دار بودند و فکر کنم تنها مجرد مجموعه ، خودم بودم. خلاصه که آخر جلسه شماره تلفن یکی دوتا از ایرانیها رو گرفتم که باهم در تماس باشیم ، آخر یکی از هفته ها با یکی از شماره ها تماس گرفتم که شماره یکی دیگه از دوستان رو بگیرم.

 

 وقتی زنگ زدم و گفتم سلام یه نفر پشت خط تلفن جواب داد سلام با عصبانیت گفت شما؟ فکر کنم اون موقعها خیلی حساس شده بودم و با کوچکترین حرفی اعصابم بهم میریخت و ناراحت میشدم ، چون خیلی تحت فشار روحی هم تو خونه هم تو محل کار بودم.

 

بالاخره که خودم رو معرفی کردم و گفت خوب فرمایش (با عصبانیت) ٬ با ترس گفتم شماره آقا م. رو میخواستم چون شماره اش رو گم کردم ، گفت من اصلا این آقا رو نمیشناسم و گوشی رو قطع کرد!!!

 

اصلا برام جا نیافتاد که وقتی شماره تلفن میدادند بهم نگفته بودند که قراره اینطوری برخورد کنند ،به روی خودم نیاوردم و دیگه از هر چی ایرانی و ایرانی زاده مقیم استرالیا حالم بهم خورد و یه ایمیل به مدیر گروه زدم و عذرخواهی کردم که به دلیل مسافت دور برگزاری جلسات (که واقعا هم دور بود، ولی دلیل اصلی نبود) نمیتونم در جلسات شرکت کنم و امیدوارم همیشه موفق و شاد و پیروز باشید و دیگه به هیچ ایمیلی از اون گروه هم جواب ندادم که نکنه دوباره گرفتار ایرانی جماعت بشم.

 

خلاصه اینم از ایرانیهای مقیم ملبورن ، که فکر میکردند که جای همدیگه رو اشغال کردند در حالیکه استرالیا کشوری پهناوره که چند برابر از ایران بزرگتره ولی بازهم جا برای ایرانی جماعت کمه.

 

به قول سعدی علیه الرحمة که میگه: « ده درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند »

 

تو محیط کار که چندتا از همکارها به جز حرفهای چرند گفتن در موردم کار دیگه ای نداشتند و به هر بهانه ای و در هر فرصتی شروع به صحبت در موردم میکردند که فلانی دوست دختر نداره و سیگار نمیکشه و الکل هم مصرف نمیکنه ، پاش تا به حال به فاحشه خونه (Brothel) نرسیده ومشکل روحی روانی داره و یا شاید و باید هم همجنس باز باشه و هزار جور حرف دیگه، دلم نمیخواست باهاشون هم صحبت بشم ، فقط در زمانی که کاری داشتم حرفی میزدم.

 

بقیه هم به تبیعیت این حرفها میخندیدند، از صدای خنده اشون متنفر شده بودم، خیلی ناراحتم میکرد.

 

 اینقدر این حرفها تو مغزم میپیچید که خیلی از مواقع درست نمیتونستم تمرکز کنم که دارم چیکار میکنم و حواسم به این بود که پشت سرم چه حرفهایی رد وبدل میشه و حرفهاشون بدجوری اثر داشت و مثل پتک میخورد تو سرم که فلانی اله و فلانی بله و بعضی وقتها از شدت ناراحتی خندم میگرفت و بیشتر اوقات که از سرکار برمیگشتم خونه ٬ اول سر نماز حسابی گریه ام میگرفت، که چرا خانواده و زندگی و دوستان و کار و همه چیزم رو ول کردم و اومدم اینجا که از این حرفها بشنوم ؟!!!

 

یکی از همکارها که استرالیایی بود، وقتی متوجه شد که از اصطلاحات استرالیایی چیزی نمیدونم،‌ شروع کرد به یاد دادن اونها بهم، چیزهایی بهم یاد داد که هر کسی اونها رو نمیدونست و کلی در یاد گرفتن زبان کمکم کرد. همکارهای خوب دیگه ای هم داشتم که اونها هم مهاجر بودند و به شکلی از همین افراد آزار میدیدن و چیزی نمیگفتن.

 

ی. مرد بسیار محترم و خانواده داری بود، به جز این فرد و مدیر کارگاه و اون پسر افغانی بقیه همکارها ، یا طلاق گرفته ، یا همجنس باز ،‌یا همینطوری بی برنامه زندگی میکردند، از ١٠ نفر همکاری که داشتم فقط سه نفر روابط سالم خانوادگی داشتند.

 

چهار ماه شده بود که تو شرکت کار میکردم و خونه هم که میرسیدم فقط وقت میکردم یه غذایی چیزی درست کنم و یه استراحت کوچیکی کنم. 

گوشت و مرغ رو از گوشت فروشی های حلال تو محله مسلمونهای ملبورن (Brunswick) میخریدم و روزی از روزها که سوار ترم شده بودم برای خرید به این منطقه از شهر برم، داخل ترم مردی جلوام نشست و چند تا جوون با چهره های آسیایی (چینی و ... ) ، معلوم بود که هفت پشتشون به کشورهای جنوب شرق آسیا برمیگشت، طرف دیگه نشسته بودند، مردی که روبروم بود ازم پرسید کجایی هستی؟ گفتم: " از ایران اومدم" ، گفت: "اوه چه جالب، پس استرالیایی نیستی !" گفتم: "نه" ، گفت: "ولی این جوونها رو ببین که اون طرف نشسته اند، ببین چه شکلی اند و چه خوب انگلیسی صحبت میکنند، اگر ازشو بپرسی از کجا اومده اند ، میگن ما استرالیایی هستیم ، با اون قیافه چینی مینی اشون " گفتم : " خوب که چی! " گفت: " هیچی دیگه شهر پر شده از این جور قیافه ها و دارند کشور ما رو اشغال میکنند و اصلا خوب نیست و ... " به قول استرالیایی ها شروع کرده بود به بلا بلا بلا  (blah blah blah ) شکایت کردن و تا زمانیکه پیاده شدم همینطور میگفت ... .

 

از صحنه هایی که تو شهر ملبورن خیلی به چشم میاد ، خانومهای مسلمانی هستند که حجابشون سرشونه ، خیلی عجیبه در کشوری که عده زیادی از مردم به سمت مشروب خونه ها و قمارخونه ها راهی میشند و به دنبال مستی و سکس و ... هستند، تو خیابون خانومهای محجبه ای دیده میشند که هیچ کس مجبورشون نکرده که لباس مناسب بپوشند یا هیچ اجباری بالای سرشون نیست .

 

اینجا روسری سر کردن و باحجاب بودن همونقدر عجیبه و به چشم میاد که اگر یه نفر تو ایران، روسری از سرش بیافته . تفاوتهای فرهنگی رو از این چیزها میشه درک کرد. ولی تو محله های مسلمان نشین این قضیه حجاب سر کردن خیلی عادیه و کسی چهار چنگولی به یه خانوم محجبه نگاه نمیکنه.

 

تابستان 1386

 

 یه روزی از روزها که رفته بودم کنار رودخونه ملبورن (Yarra River) قدم بزنم ، دیدم چند تا خانوم مسلمون دارند قدم میزنند و به سمت ایستگاه قطار میرند. هیچ کس در این کشور حق نداره و جرات نمیکنه به کسی اهانت کنه یا دین و نژاد کسی رو مورد سوال قرار بده ، یه خانواده ایرانی رو دیدم که پدر خانواده، داشت به بچه هاش میگفت که نگاه کنید این احمق ها رو که روسری به سر کردند و براشون شکلک درآورد و بهشون خندیدند و مسخره کردند. از ایرانی بودن خودم خجالت کشیدم و میخواستم زمین دهن باز کنه برم توش، ولی چقدر جالب بود که اون خانومها اینقدر به خودشون اعتماد به نفس داشتند که هیچی نگفتند و اصلا انگار نه انگار که این آدمها چطور بهشون اهانت کرده اند ، به راحتی از کنارش گذشتند ، طوری که انگار نه انگار این مرد اصلا وجود خارجی داره و این خانواده حسابی سنگ روی یخ شدند.

   

البته اون خانومها اگر میخواستند میتونستند با پلیس تماس بگیرند به عنوان اینکه این فرد به ما توهین کرده ، طرف رو مورد پیگرد قانونی قرار بدن ، ولی خوب گذشتند و رفتند .

 

اون موقع به خودم گفتم به اینا بگم که کارشون اشتباه بوده و اینجا استرالیاست و برای اینکارشون ممکنه کارشون به دادگاه بکشه، ولی با خودم گفتم ولشون کن حالا میخوای وسط خیابون به اینا درس اخلاق و غیره بدی ؟! خودشون یه روزی که پاشون به دادگاه رسید ، میفهمند و  این وظیفه و مسئولیت کسانی است که به این افراد ویزای حضور در این کشور رو میدن و اطلاعات کافی در اختیار افراد نمیذارند.

 

اینجا نکته ای رو یاد گرفتم که آزادی در یک کشور یعنی چی، معنای آزادی سلیقه به اینه که با توجه به هر سلیقه و دیدگاهی که افراد مختلف میتونند داشته باشند، همه انسانها علیرغم دین و رنگ و نژاد و قومیت و اقلیت و فرهنگ و لباس و آداب و رسوم و خوراک و پوشاکی که ممکنه استفاده کنند، محترمند، چون همه انسانند.

  

آخر ماه ژوئن(End of June) هر سال پایان سال مالی در استرالیاست و تمام افراد بالای 18 سال که دارای کد مالیاتی هستند باید فرم اظهارنامه مالیاتیشون رو برای اداره مالیات ATO (Australia Taxation Office) بفرستند و فرم برگشت مالیاتی (Tax Return) رو پر کنند که این کار رو میشه به صورت آنلاین در خود سایت هم انجام داد و هم میشه دفترچه و فرم Tax Pack  رو از باجه ها و دفاتر روزنامه فروشی به صورت کاملا مجانی دریافت کرد و فرم رو پر کرد و بدین وسیله دولت مقداری از مالیات پرداخت شده توسط فرد مالیات دهنده رو که مالیاتش بر حسب درآمد تعیین شده بازپرداخت میکنه که مقدارش خیلی ناچیزه و بستگی به هزینه هایی داره که مالیات شامل اونها نمیشه (مثل هزینه لباس فرم کار ، کفش کار ، هزینه اتوشویی لباسهای کار و هزینه های رفت و آمد جهت کار و ...).

 

 با توجه به اینکه درآمدی که داشتم به دلیل اینکه زیر 10 هزار دلار بود  شامل مالیات نشدم (که با اونی که گفته میشه که درآمد زیر 6 هزاردلار بدون مالیاته، مغایرت داشت)  و تمام مالیاتی رو که در چند ماه گذشته پرداخت کرده بودم بهم برگردوندند، که به نسبت برگشتهای مالیاتی دیگران و درآمدهای آنها، مقدار قابل توجهی بود ....

 

مالیات در استرالیا بر حسب درآمد تعیین میشه و میزان مالیاتی که پرداخت میشه بر اساس درآمد سالانه افراد محاسبه و از حقوق اونها کسر میشه ، یعنی کسانی که درآمد بالاتری داشته باشند مالیات بیشتری پرداخت میکنند و سقف پرداخت مالیات حتی به 50% از حقوق افراد هم میرسه و برای کم درآمدها و شرایط خاص، مقدارش میتونه 0% هم باشه ...

 

از زمانی که وارد استرالیا شدم اواسط ماه مارچ تا اواسط ماه دسامبر(یعنی آخر اسفند تا اواخر آذرماه) اکثر روزها هوا خیلی خنک بود و شبها سرد و اکثر روزها هوا ابری و بارونی ، چون همونطور که میدونید اینجا آب و هوا کاملا با نیمکره شمالی فرق داره و تابستون نیمکره شمالی که ایران درش قرارداره میشه زمستون استرالیا و هوای اینجا به سرمای زمستونه ایران نمیرسه و از برف و بوران تهران یا شبهای یخی خبری نیست ، ولی  باد سردی در طول روز میوزه که هوای سرد رو در شهر میگردونه ، آب و هوای ملبورن بیشتر وقتها بادی و پراز لکه های ابر تو آسمونه، برای همین هم داخل شهر اثری از دودمان ماشینها نیست و آسمون آبی قابل رویته و آدمها از سیاهی دود و دم شهر سیاه و کثیف نمیشند.

 

شهر خیلی مرتب و با نظمه و اگر کسی دلش بخواد حتی میتونه کف پیاده روهای بتونی یا سنگ فرش شده، بشینه و اصلا خاکی یا روغنی نشه.

   Anzac Shrine --- World war memorial  Geelong

نکته ای که اینجا خیلی زیاده و بهش اهمیت ندادم ، سرطان پوسته ، که با کمی قدم زدن در زیر آفتابی که بدون عبور از لایه ازن برای ما اشعه های مضر خورشید رو به همراه میاره  میشه دچار این بیماری شد و خیلی بین مردم شیوع فراون داره و به مردم هشدار داده میشه که از کرمهای ضد آفتاب استفاده کنید ولی زیاد هم تو بوق و کرنا نمیکنند که نکنه سیل عظیم توریست به استرالیا کم بشه و به اقتصاد کشور صدمه بزنه ....

 

چون همونطور که میدونید ، استرالیا با داشتن سواحل بسیار زیبا دارای خیل عظیمی از توریستهایی یه که از سراسر دنیا به این کشور میان تا به سواحل برن و حموم آفتاب بگیرن و برزنه بشن و استرالیا درآمد زیادی از راه توریسم و گردشگری داره.

 

در مورد فصلها هم که فصلهای سرد نیمکره شمالی میشه فصلهای گرم و شرجی نیمکره جنوبی و استرالیا هم که در نیمکره جنوبی کره زمین قرارداره در زمستون نیمکره شمالی در تابستون خودش قرار میگیره و علت سرد و گرم شدن نیمکره جنوبی هم تنها زاویه تابش خورشید به زمینه و برعکس نیمکره شمالی که علت گرمایش و سرمایش اون قرار گیری زمین در نزدیکترین فاصله به خورشیده ، ولی در ماههایی که فاصله خورشید و زمین از هم زیاده به نظر باید دمای هوا در نیمکره شمالی و جنوبی تقریبا یکسان باشه ، ولی اینطور نیست، برای همین هم در استرالیا دمای هوا در شب بشدت با روز متفاوته و تفاوت دما در شب و روز به دلیل نبودن خورشید به 20 درجه هم میرسه ، یعنی روزی که دمای هوا مثلا 40 درجه بوده در شب به 20 یا 18 درجه میرسه...

 

پاییز 1386

 

برگریدیم به شرکت و کار، در پنجمین ماهی بود که تو شرکت کار میکردم و فشار روحی بدی رو تحمل میکردم ، هم خودم رو به خاطر رفتار ایرانی ها که  به خودم میگفتم چرا چنین رفتاری باهام داشتن ، مگه چیکار کرده بودم و جرمم چی بود ، از طرف دیگه هم فشاری بود که همکاران محترم تو شرکت سعی میکردن بهم بیارن ، بعضی هم قصد خیرخواهی داشتند و میخواستند کمک کنند و نمک رو زخم میپاشیدن و اوضاع هر لحظه بدتر میشد، تا اینکه دیگه کارم به جایی رسیده بود که تو شرکت بغضم رو میخوردم و هر لحظه ممکن بود از شدت ناراحتی بترکتم.

 

تو خونه ای هم که زندگی میکردم ، هم خونه ها آدمهای نژادپرستی بودن یا نیازی به دوستی نداشتند ، اصلا باهم دیگه هم حرف نمیزدند و هر کس میرفت تو اتاقش و در رو روی خودش میبست و به هیچ عنوان با هم دیگه حرفی نمیزدند، فقط دوستانم تو ایران و خانواده ام بودند که باهاشون کمی صحبت میکردم و اصلا از وضیعت افتضاح حرفی نمیزدم که نکنه نگران بشن.

 

خلاصه که فشار روحی غربت و تنهایی داشت ازم یه دیوونه تمام عیار میساخت و حتی روی چهره ام تاثیر گذاشته بود و از شبیه خل وضع ها شده بودم ، تا اینکه راههایی برای رهایی از این مخمصه پیدا کردم و آرامش نسبی روحی به دست آوردم و دیگه حرفهایی که دیگران بهم میزدند برام به اندازه ارزنی هم ارزش نداشت و فهمیدم که هیچ کس تو این دنیا کاره ای نیست .

  

دیگه پول برام بی ارزش شد و تنها چیزی که اینجا هیچ ارزشی نداره پوله و اوایل که اومده بودم فکر میکردم باید تا میتونم پس انداز کنم تا وقتی برگشتم ایران بتونم برای خودم حداقل سرمایه ای داشته باشم ، ولی اینقدر مخارج زندگی اینجا بالاست که چیز زیادی نمیشه پس انداز کرد و بهتر دیدم که به جای اینکه اینقدر مراقب مقدار جیبم باشم ، به سلامتی روحی و جسمیم بیشتر توجه کنم.

 

کسانی که تو شرکت بیشترین آزار رو میرسوندند ،‌یه انگلیسی بود به اسم ف. و یه روس بود به اسم ا. ، ف. میگفت: «٣٠ سال پیش که رفته بودم ایران ، دیدم مردم شتر سوار میشن و تو خیابونها به جای ماشین الاغ بود. الان هم مطمئنم که فرقی نکرده، ببینم میدونی ماشین چه شکلیه ؟ حالا اینا دارن برای دنیا تعیین تکلیف میکنند.» ا. میگه: « شما مسلمونها احمقید، چرا گوشت خوک نمیخورید؟ چون فکر میکنید که اینا قبلا آدم بودند و الان حیوون شدن؟ یا به خاطر میکروب داخلشونه؟ شما ها یه مشت آدمهای بی تمدن و بی فرهنگید که روی خرافات و مضخرفات زندگی میکنید.»

 

پنج ماهی میگذشت و همین حرفها رد و بدل میشد، از سیاست بگیر تا فرهنگ و دین و لباس ایرانیها رو زیر سوال برده بودن، خیلی خودم رو کنترل میکردم،‌ تا اینکه یه روزی ف. گفت: « ببینم تو که مسلمونی حتما نماز هم میخونی!» گفتم : « آره میخونم» گفت: «پس تو هم جزو اون دسته از احمقهایی هستی که برای خدای ندیده نماز میخونند.» اون روز منتظر بودم که یکی از این ها حرفی بزنه. دیگه گفتم هرچه پیش آید خوش آید.

گفتم به تو هیچ ربطی نداره که دینم ،‌فرهنگم ،‌سیاست خارجی کشورم چیه،‌ شما چی هستید،‌ یه مشتی آنگولا ساکسون فراری از انگلستان که به اسم محکوم به استرالیا آورده شدید،‌ احمق تو و کسانی هستند که این مضخرفات رو یادت دادن، (عصبانی تو صورتش نگاه میکردم) ، حسابی از این رفتارم جا خورده بود،‌صدام رفته بود تا اون ور کارگاه،‌ مدیر کارگاه اومد، گفت چی شده،‌ گفتم ف. خیلی وقته که داره بهم توهین میکنه و دیگه امروز نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، گفت میدونم ،‌ گفتم میدونی و چیزی نمیگی؟ گفت حالا عیب نداره، برو بالا با مدیر شرکت صحبت کن و فرم بگیر که میخوام با همچین آدمهایی اینجا برخورد کنم. گفت ف. برو از جلوی چشمم .

 

گفتم نمیخواد اینکار رو کنم، گفت من میخوام ،‌ گفت میدونی اینکار جریمه نقدی و حتی زندان داره؟ اصلا باورم نمیشد که ج. داره چی میگه!! جریمه نقدی ! زندان!‌ گفت خودم هم شاهدت میشم و نگران نباش. گفتم : "نمیخواد ج. " ، بذار یه کمی فکر کنم بهت میگم.

 

یک ساعتی از روی این قضیه گذشت ، نزدیک وقت ناهار شده بود، ف. با یه جعبه شکلات اومد ، گفت اینو امروز همینطوری خریدم که به بچه ها بدم، با خودم گفتم "عجب رویی داره ها!! انگار نه انگار همین ١ ساعت پیش باهم دعوا کردیم " ،‌ گفت "یکی بردار" ،‌ گفتم شکلات دوست ندارم ،‌ سرم به کارم بود، یه صدای دیگه گفت "بردار دیگه" ، سرم رو برگردوندم دیدم ی.  هم که خیلی بهش احترام میذاشتم و کلی تو زبان و اصطلاحات کمکم کرده بود، پشتم واستاده، گفت "بردار" ، گفتم «ی. تو که میدونی چی شده»، گفت «برای همین میگم بردار». گفتم «نمیتونم ازش بگذرم»، گفت «مهم نیست، چشمات رو ببند، اینم نفهمیده چیکار کرده، مطمئن باش که پشیمون شده» ، به جام دست کرد تو جعبه شکلات و یکی گذاشت رو میزم.

 

یک ماه آخر دیگه نه کسی از ایران و نه از من حرفی زد و ف. سعی میکرد از در دوستی وارد بشه و متوجه اشتباهش شده بود، ا. هم شروع کرده بود به متقاعد کردنم که خوب شما مسلمونها هم حق دارید از بابتی که گوشت حرام نخورید و ...

 

 

 زبان انگلیسیم تو سه ماه اولی که تو شرکت کار میکردم با کمک یوئن و شبکه رادیوییه 3AW ، کلی تغییر کرد و بهتر شد و یکی دوتا از همکارها بودند که واقعا از هیچ کمکی در زمینه زبان ، دریغ نمیکردند و تا تونستند اصطلاحات و کلمات استرالیایی رو بهم یاد دادند و البته تا میتونستند هم این طرز انگلیسی حرف زدنم رو مسخره کردند که خیلی بدم نبود و کلی هم اینطور شوخی ها ، روحیه میداد و به هرحال هرچیزی قیمتی داره و باید بهای هرچیزی رو پرداخت.

 

با گواهینامه ای که از ایران به خیال خودم بین المللی کرده بودم تو همون ماه اول رفتم اداره راهنمایی و رانندگی ویکتوریا VicRoads  و در مورد گواهینامه پرس و جو کردم که گفتند هیچ ارزشی نداره و اگر بخوای میتونی برای امتحان گواهینامه ثبت نام کنی ، منم ثبت نام کردم و برای اینکار هم گواهینامه رانندگی ایران رو که داشتم برای ترجمه به یکی از ادارات ترجمه دادم که حدود 60 دلار برام آب خورد و 3 روز بعد ترجمه اش حاضر شد.

 

ترجمه اون رو به Vicroads  دادم و ثبتش کردند و گفتند که میتونی با این گواهینامه به مدت 3 ماه رانندگی کنی ، ولی امتحان آیین نامه رو یک ماه بعد داشتم و قبول شدم دیگه محدودیت سه ماه از روی گواهینامه ام برداشته شد و به دلیل اینکه بیشتر از 4 سال در ایران سابقه رانندگی داشتم ، نیازی به علامت  (Learner) L) یا P ( probation))  نداشتم...

 

کسانی که برای بار اول گواهینامه دریافت میکنند بهشون یه علامت L داده میشه که باید حتما به شیشه عقب و جلوی خودرو خودشون بچسبونند تا دیگران بفهمند که اینها رانندگان تازه کار هستند و در هنگام رانندگی حتما یک نفر که دارای گواهینامه کامله باید کنار دستشون بشینه و بعد از یک سال علامتشون از L  به P تغییر میکنه و تا دو سال دیگه باید با علامت P رانندگی کنند و بعد از این مجموعا سه چهار سال صاحب گواهینامه کامل (Full-License)  میشند.

 

خلاصه که بهم گفتند که الان Full-License  هستی و فقط باید امتحان تو شهری رو هم بدی که برات گواهینامه استرالیایی صادر بشه و این امتحان تو شهری ما هم داستانی داره که خالی از لطف نیست.

 

از وقتی فهمیدم (دو سه ماه بعد از ورودم به استرالیا) که میتونم با ترجمه گواهینامه ام رانندگی کنم ، شروع کردم به کرایه کردن ماشین و هزاران کیلومتر در جاده ها و خیابونها و بیابونهای ایالت ویکتوریا رانندگی کردم و بهترین تفریحم تو استرالیا این بود که برم ماشین کرایه کنم و از شهر برم بیرون.

 

اوایلش جاهای زیادی رو نمیشناختم و اصلا از شهر خارج نمیشدم و با توجه به اینکه کرایه یه ماشین کوچیک حدود روزی 45 دلار (با بیمه نامه و عوارض جاده ای) آب میخوره در حالی که یه ماشین فورویل درایو 4WD یه چیزی حدود روزی 80 دلار هزینه برمیداره که باید کلی هم پول بنزین براش میپرداختم سعی میکردم کمتر ماشین کرایه کنم و هر ماهی یکبار بیشتر اجاره نکنم...

 

برای امتحان تو شهری هم دوبار ماشین کرایه کردم که یکبار پنج دقیقه دیر رسیدم و ممتحن (Examiner)   گفت چون دیر کردی باید تاریخ امتحان رو عوض کنی. یه 4WD کرایه کرده بودم و ماشین محشری بود و از شرکت هم یه روز کامل مرخصی گرفته بودم ، فرمون ماشین رو چرخوندم و رفتم «جیلانگ» (Geelong) و جاتون خالی که واقعا جای خیلی قشنگی بود و این اولین باری بود که اینقدر از شهر دور میشدم و یه نقشه کامل شهر (Melway) رو خریدم که اسم تمام حتی کوچکترین انشعابات رو هم نوشته و خیلی کاربردیه و این نقشه ها برای تمام ایالتهای دیگه استرالیا موجوده و برای سیدنی هم ((Sydway رو میشه تهیه کرد ، بعضیها هم ترجیح میدن که از نقشه الکترونیکی (Digital Navigator) یا همون جی پی اس (GPS= Global Positioning System) برای مسیریابی استفاده کنند.

 

دفعه بعدی که ماشین رو کرایه کرده بودم یه روز قبل از امتحان یه ماشین سوبارو (Subaru) کرایه کردم که اونم واقعا ماشین خوبی بود و سر موقع رسیدم ، اینبار ممتحن خیلی ازم معذرت خواهی کرد که ببخشید چون نمیتونم کیلومتر ماشین شما رو از صندلی کنار راننده ببینم نمیتونم با این ماشین ازت امتحان بگیرم و باید تاریخ امتحان رو عوض کنی. اینبار که ماشین رو برای یک هفته کرایه کرده بودم ، رفتم «جزیره فیلیپ» (Philip Island) ، جایی که پنگوئن ها از آب بیرون میان و تو ساحل رژه میرند و برای همین هم به این منطقه میگن «رژه پنگون» (Penguin Parade)  ، عکاسی از پنگوئن ها ممنوع بود، ولی میشد بلیط خرید و رفت و بعد از غروب آفتاب که پنگوئن ها از آب بیرون میان رژه رفتنشون رو که خیلی بانمک و با نظم بود رو تو ساحل تماشا کرد.

    Geelong

 

به دفعات تو استرالیا ماشین کرایه کردم و رفتم مناطق مختلف تا شعاع 500 کیلومتری شهر رو دیدم – سواحل زیبای Golden beach, Inverloch beach, Geelong و مناطق جنگلی Wood Point ، جزایر Philip Island و French Island ، جاده بسیار زیبای Great Ocean Road و مناظر دیدنی ای که در مسیر رفت و آمد به این مناطق وجود داره و سرسبزی و خرمی دشتها و کشتزارهای اطراف این مناطق واقعا دیدنیه، مخصوصا اگه ماشین خوبی داشته باشید و از بزرگراهها خارج و وارد جاده های فرعی بشید که مناظر خیلی جالبی رو میبینید که فقط روی پوسترها و مجلات دیده میشه.

Wood Point Jungles  

 

متاسفانه با ماشینهای کرایه که از یکی از شرکتهای اتومبیل کرایه مثل Europe Car یا Budget ماشین کرایه میکنم که بهترین مراکز کرایه اتومبیل هستند (البته در جاهایی مثل Rent a Bomb هم میشه ماشین خیلی ارزون کرایه کرد که اگر وسط راه بمونید هیچ ضمانتی وجود نداره و ماشینها در شرایط جالبی نیستند) نمیشه از ایالت ویکتوریا خارج شد و محدوده استفاده از وسیله در داخل ایالت بدون محدودیت کلیومتره ، یعنی در مدت زمانی که ماشین رو کرایه میکنم ، هیچ محدودیتی برای کیلومتر ماشین وجود نداره ، و آخرین بار هم که یه 4WD کرایه کرده بودم و باهاش حدود 1200 کیلومتر رفتم ، هیچ مشکلی هم پیش نیومد و ماشین محشری بود (Toyota Rav4 2006) که کلا 10 هزار کیلومتر راه رفته بود و تقریبا نو بود.

 

 

 

 

 

 

در یکی از روزها سفری به Grreat Ocean Road داشتم و موقع برگشت که دیگه شب ساعتهای 10-11 بود از پارکینگی که بالای یک پرتگاه زیبا قرار داشت و صدای برخورد امواح اقیانوس به صخره ها به راحتی قابل شنیدن بود و مهتاب با چنان قدرتی میتابید که به راحتی تا کیلومترها در اقیانوس قابل دیدن بود، سوار ماشین شدم و به سمت ملبورن حرکت کردم، سرعت ماشین رو به حدود 80 کیلومتر رسوندم، در اطراف جاده بوته های انبوهی از گیاه قرار داشت و جاده رو چند برابر زیبا کرده بود، یک مرتبه شنیدم که صدای "فیس" ممتدی شنیدم و به بخت بدم در وسط جاده که هوای سردی هم بود بد و بیراه میگفتم که شانس رو ببین ماشین پنچر شده، به آرومی کنار جاده ای طولانی و بلند هیچ موجود زنده ای درش دیده نمیشد ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم، از صدای فیس فیس حتی یک ذره هم کم نشده بود، همه چرخها رو بازدید کردم ولی همه اشون سالم بودند، کمی به خودم اومدم و از ماشین فاصله گرفتم  تا بهتر بتونم ببینم کجای ماشین داره صدا میده و با دقت بیشتری گوش دادم، تمرکز که کردم دیدم صدای فیس فیس ممتد از ماشین نیست و صدای جیرجیرکهای دشتهای اطرافه و تنم لرزید که چقدر طبیعت این کشور زیباست، سوار ماشین شدم و با خیال راحت به راهم تا شهر ادامه دادم.


رانندگی در استرالیا با رانندگی ایران یه کمی فرق میکنه ، بیشتر اتومبیلهای موجود دنده اتوماتیک دارند و تمام خودروها از راست به چپ رانندگی میکنند ، برعکس ایران و امریکا که رانندگی از چپ به راسته و فرمون ماشین طرف مخالف ماشینهای ایران قرار میگیره.

 

از اونجا که به ماشینهای ایرانی عادت داشتم ، اولش یه کمی برام سخت بود و بار اولی که ماشین گرفتم تا درخونه رو درست رانندگی کردم و بعدش که از در خونه راه افتادم ، دیدم همه دارن برعکس میان و خیلی تعجب کردم و زدم رو ترمز و همه شروع کردن بوق زدن و تازه یادم افتاد که چه اشتباهی کردم و رفتم تو لاین مخالف ، ولی خوب بعدش دیگه عادت کردم و هیچ وقت همچین اشتباهی رو تکرار نکردم.

 

سرعت مجاز رانندگی در مناطق مسکونی حداکثر 50 کیلومتر، درخیابونها حداکثر 60 کیلومتر ، در بزرگراهها حداکثر 80 ، در آزادراهها حداکثر 100 و در جاده های بین شهری 110 کیلومتره و درنزدیکی مدارس که بچه ها رفت و آمد زیادی دارند و بار(Bar) و پاب (Pub) که محلهای فروش مشروبات الکی هستند و افراد مست و کم هوش عبور و مرور میکنند حداکثر سرعت مجاز 40 کیلومتره و تفاوت سرعت بین خطوط خیابونها و جاده ها و راهها و آزادراهها وجود نداره و یعنی مثل ایران نیست که در خطی (Lane) سرعت بالا و تو خط دیگه ای سرعت پایین باشه و همه با حداکثر سرعت در بین تمام خطوط رانندگی میکنند و سبقت از سمت راست انجام میشه.

 

در کل از رانندگی این مردم آدم لذت میبره. نه کسی ویراژ میده، نه کسی بوق بوق میزنه ، نه صدایی از کسی درمیاد. همه پشت چراغ قرمز مثل بچه آدم وای می ایستند و وقتی عابری از خط عابر پیاده رد میشه براش ترمز میکنند.

 

این طرز رانندگی کردن به خاطر آسودگی خیال و عجله نداشتن مردمه، نیازی به عجله داشتن نیست، کسی برای زودتر رسیدن به جایی حرص نمیزنه، همه به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام میذارند. البته جرایم تخلفات رانندگی هم در استرالیا خیلی بالاست و مثلا برای عبور از یه چراغ قرمز جریمه حدود 400 دلاره و کسی هم ریسک نمیکنه و یا جریمه های سرعت غیر مجاز به شدت بالاست.

 

یکبار که یه هیوندا گتز (Hyundai Getz) کرایه کرده بودم، دو ماه بعد یه قبض جریمه برام اومد در خونه. دوربین سرعت سنج پلیس سرعتم رو ثبت کرده بود. در محدوده  60 کیلومتر سرعتم 68 کیلومتر بود که حداکثر مجاز میتونست 65 کیلومتر باشه و 3 کیلومتر سرعت غیر مجاز برام به قیمت 138 دلار تموم شد و یاد گرفتم که همیشه زیر حداکثر سرعت مجاز رانندگی کنم.

  

یکی از روزهای ماه سپتامبر 2007 بود که یه کمی دیر از خواب بیدار شدم و با عجله میخواستم خودم رو به شرکت برسونم و قطار بعدی رو سوار شم. با عجله خودم رو به قطار رسوندم و سوار شدم و موقع پیاده شدن از ایستگاه محله ای که شرکت درش قرار داشت ، مامورهای چک کننده بلیط (Ticket inspector) رو دیدم و دست بردم که کیف پولم رو بردارم که دیدم نیست، فکر کردم شاید تو قطار جا گذاشتم ولی قطار راه افتاد و ایستگاه رو ترک کرد.

   

مونده بودم وسط ایستگاه با 2 دلار تو جیبم و بدون بلیط. مثل یه بچه مودب رفتم پیش یکی از مامورهای بلیط و گفتم که فکر کنم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم، گفت که خوب باید بلیط داشته باشی و جواب دادم که بلیط ماهیانه دارم و متاسفانه جا گذاشتم و تو خونه است. گفت که به هرحال باید جریمه بشی. لطفا یه مدرکی نشون بده که هویتت معلوم بشه. به هر حال که هیچ چیزی به جز یه سکه 2 دلاری تو جیبم نبود. گفتم همه چی رو خونه جا گذاشتم. خلاصه که باورش نشد.

 

زیر بغلم رو گرفت و هلم داد داخل یه اتاق زندان تو همون ایستگاه و شروع کرد به سوال و جواب کردن، از اسم و آدرس تا شماره تلفن و ملیت و غیره . تو همین گیر و دار یکی دیگه از همکارها که اتفاقا از اون همکاران خوب بود، با قطار بعدی رسید و صداش کردم و با توضیحی که بهشون داد، هویتم معلوم شد و دوهفته بعد یه قبض جریمه 250 دلاری به دلیل نداشتن بلیط رفت و آمد شهری برام پست شد و بعدا یه کپی از بلیطم گرفتم و برای The Dept. of Infrastructure  پست کردم و جواب اومد که اینبار جریمه شما بخشیده شده ولی دقت کن که دفعه بعد تکرار نشه.

 

به هر حال که اشتباه کردم و فقط کیف پولم رو جا گذاشته بودم ، نه به کسی ضرر زده بودم و نه دزدی کرده بودم و نه چیز دیگه ای ، ولی خوب قانون برای همه یکسانه و اگر همکارم نمیرسید، به خاطر یه بلیط ساده ،حتی ممکن بود کارم به اداره پلیس و زندان هم بکشه و خلاصه که شانس آوردم.

 

در هنگام رانندگی باید خیلی احتیاط کرد ، چون بسیاری از مردم مست هستند و خیلی از رانندگان هم در حالت مستی رانندگی میکنند ، که باعث اکثر تصادفات در استرالیا هستند و پلیس هم در اواخر هفته رانندگان رو بررسی میکنه که میزان الکل مصرف شده اشون چقدره و از مزایای گواهینامه کامل (Full-License) بودن اینه که صاحبان این مدارک میتونند الکل بیشتری مصرف کنند و رانندگی کنند، ....

 

بعضا خبرهایی پخش میشه که یک راننده الکلی کنترل خودروش رو از دست داده و با عابرپیاده تصادف کرده و یا بر اثر مستی از خیابون خارج و وارد پیاده رو شده و ... ، برای همین موارد بیشتر سعی میکنم برای عبور از خیابون از چراغ راهنمایی و رانندگی و محلهای خط کشی استفاده کنم که دچار حوادث جاده ای نشم

 

در واقع هم خیابونهای اینجا پهنای زیادی داره و در اصل عبور کردن از اون ها با توجه به عبور پر سرعت خودروها تقریبا غیر ممکنه و برای عبور از عرض خیابونها و جاده ها ،حتما باید از چراغهای عابر پیاده استفاده کرد.

 

از ماه چهارمی که در شرکت کار میکردم و میشد ششمین ماه ورودم به استرالیا، دیگه تقریبا مشکلی با لهجه اصیل استرالیایی نداشتم و به راحتی بحثهای رادیویی رو که همیشه بالای سرم روشن بود گوش میدادم و متوجه میشدم و میتونستم اخبار رو دنبال کنم که بشنوم کی با شیشه بطری سر کی کوبیده و یا سگ کدوم همسایه گم شده و تلاش ماموران آتش نشانی برای پایین آوردن گربه خانوم پامپل به کجا انجامیده ....

 

اخبار محلی (Local News) در رسانه های استرالیا نقش عمده ای داره و بسیاری از رسانه ها به این نکات میپردازند ، چون در حقیقت خبر خاص دیگه ای وجود نداره که در موردش صحبت کنند، مثل ایران نیست که هر روز یکی از ویزران استیضاح بشه یا منتظر لایحه ای از طرف مجالس باشیم تا کدوم سازمان منحل یا برپا بشه و قیمت خونه و ماشین و غیره و ذلک رو تحت تاثیر قرار بده و طوفانی در زندگی مردم به پا کنه....

 

اخبار شبکه رادیویی 3AW  که دیگه داشت برام کسل کننده میشد ولی برنامه صبحگاهیش رو دوست داشتم، چون موضوعات جدی تری رو تو برنامه اش داشت، ولی بعدازظهرها که برنامه ها کسل کننده بود برام، البته چندتا از همکارها بودند که این تیپ موضوعات در مورد حوادث و رخدادهای هالیوودی و موضوعهای  رو دوست داشتند، و سعی میکردم موج رادیو رو روی امواج رادیویی دیگه مثل Triple j یا شبکه رادیویی ABC عوض کنم....

 

با اولین حقوقی که گرفتم یه سری وسایل برای خودم خریدم که بین اونها یه تلویزیون هم پیدا میشد و بیشتر مواقع خاموش بود و فقط آخر هفته ها که کمی وقت آزاد داشتم میرسیدم یه نگاهی به برنامه های شبکه های تلویزیونی بندازم ، شبکه Ten , Nine, Seven, ABC, SBS شبکه هایی هستند که با آنتن میتونستم اونها رو دریافت کنم و شبکه ABC کانال ملی استرالیاست و بیشتر برنامه های مستند و اخبار کامل و تفاسیر سیاسی ازش پخش میشه و کانال Seven هم شبکه ورزشه و بیشتر برنامه های ورزشی و تمام شبکه ها هم صبح ها برنامه صبحگاهی دارند.

 

عمده مشکل افرادی که وارد خاک استرالیا میشن ، مشکل زبان و لهجه استرالیاییه ، حتی مهاجرینی که از انگلستان یا امریکا وارد استرالیا میشند هم بعضی وقتها حرفهای استرالیاییها رو متوجه نمیشند. به هر حال که از این قاعده مستثنی نشدم و استرالیایی ها که صحبت میکردند برام مثل این بود که یکی داره میگه :« وارو یونین هچی مدرهتی تیبا ینتیساب لابسینب یایب» و تقریبا هیچی نمیفهمیدم و باید ازشون میخواستم که لطفا آهسته تر صحبت کنید و بعد از بین جمله ای که گفته میشد میتونستم کلماتی کلیدی گیر بیارم و منظورشون رو دست و پا شیکسته متوجه بشم و بزرگترین مشکل هم همین مساله زبان بود.

  

روابط اجتماعی بین مردم اینجا یه جور عجیب و غریبه و صمیمانه نیست ، بیشتر مردم رو که میبینم در حالت اغما و کما و بی حالی هستند و خیلی ها به شدت دچار روزمرگی شدند.

 

بیشتر همکارانم که صبحها به سر کار میومدند از سر درد صبحگاهی ناله میکردند و دلیلش رو که پرسیدم ، جواب دادند که چون الکل و مشروبات مصرف نمیکنی دلیلش رو نمیدونی و اگر مصرف میکردی میدونستی که چقدر سردرد صبح چیز بدیه و تا چه حدی آدم رو اذیت میکنه.

 

در صحبت کردن مردم، زیاد از الفاظ مودبانه و رسمی  استفاده نمیکنند و سعی میکنند که بر هم دیگه برتری داشته باشند. انگار دارن باهم مسابقه برتری میدن، هر کسی میخواد ثابت کنه که «من بهترم» و سعی نمیکنند با احترام گذاشتن به همدیگه شان و منزلت دیگری رو بالا ببرند.

 

ما مردم شرقی (مردم خاورمیانه و برخی کشورهای جنوب شرقی آسیا و چین و ...) که عادت داریم هرکس کاری انجام میده مدام تشکر کنیم(Thank you) ، یا مثلا اگر کار اشتباهی انجام میدیم، بگیم ببخشید(Sorry)  اینجا دچار مشکل میشیم.

 

استرالیایی ها رو مردم مغروری میبینم که کمتر حاضر به تشکر کردن هستند و به جای تشکر کردن ترجیح میدن که تشویق کنند مثل اینکه بگن  "چه عالی" (Great) ، یا "واقعا خوب بود" (it was great)  ،" خیلی خوب" (very well) ، "عالی بود" (Excellent) ،یا Brilliant, beautiful , ... و از اینطور واژه ها و به شخصه این رو به حساب غرور این مردم میذارم، که دوست ندارند تشکر کنند، به هر شکل که اصلیت این مردم بیشتر از مهاجران اروپایی بخصوص انگلستان معروف به پوم (Pom) هاست و انگلیسی ها از این عبارت که در موردشون به کار میره اصلا راضی نیستند  ...

 

اوایل برای هر چیزی تشکر میکردم و اگر اشتباه کوچیکی هم انجام میدادم عذرخواهی میکردم ، با مشکل مواجه شدم و مورد تمسخر قرار گرفتم، به هرحال تا کسی بخواد آداب و رسوم و فرهنگ کشوری رو یاد بگیره زمان میبره و کسی رو هم نداشتم که این چیزا رو بهم بگه.

 

در اینجا اگر کسی کار واقعا بزرگی برای دیگری انجام بده ، مثلا جونش رو نجات بده ، اونوقت ممکنه ازش تشکر کنند و برای اشتباهات کوچیک نیازی به معذرت خواهی نیست که میگن انسان تو سری خوریه و فقط در صورت انجام اشتباهی بزرگ بهتره که عذرخواهی کنیم.

 

وقتی از دیگران تشکر میکردم (Thank you)٬ انتظار داشتم جواب بشنوم " قابل شما رو نداره (Your welcome)" ٬که میشنیدم: "نگرانی نیست (no worries)" به خودم میگفتم" این یعنی چی ؟"  آخه هیچ کجای دنیا به جز استرالیا از این اصطلاحات به کار نمیبرند و یا زمانی که همدیگه رو میبینند اصلا به هم سلام نمیکنند و یه دفعه میرن سر موضوع اصلی.

 

هر روز صبح که میرفتم شرکت با کسانی که کنار دستم کار میکردند سلام و علیکی میکردم ، تا اینکه یه روزی از روزها تو همون هفته های اول ، مسئول کارگاه که مرد خوب و شریف و محترمی بود، بهم گفت ، که تو خونه کسی نیست که بهش صبح بخیر بگی که میای تو محل کار به همکارا سلام میکنی ؟؟؟ کاملا کیش و مات شده بودم و نمیدونستم چی جواب بدم و بهم گفت که خودش هر روز صبح به همسرش صبح بخیر میگه و تموم٬ از هر کسی انتظار این حرف رو داشتم به غیر از این مرد٬ این حرفش رو به حساب خودش نذاشتم ٬ گفتم دیگران تشویقش کردند که بهم بگه٬ چون خودش به هیچ عنوان چنین شخصی نبود ...

 

خلاصه که فرهنگ اینجا با اون چیزی که ما در ایران داریم خیلی متفاوته و در مورد روابط با سایرین یاد گرفتم که زیاد به همجنسان (یعنی آقایان) توجه نکنم و سعی به برقراری ارتباط با همجنسان ٬ باعث برداشت اشتباه میشه و بعدا ممکنه شک کنند که  فردی که چنین رفتار دوستانه ای نسبت به همجنسانش داره ممکنه همجنس باز باشه و در شرکتی که کار میکردم این موضوع خیلی آزارم میداد و حسابی از این بابت چوبش رو خوردم ...

 

تا به حال که بیشتر افرادی رو که در استرالیا دیدم ، در حالتهای بد اجتماعی و فرهنگی قرار داشتند و شرایط روحی و روانی مناسبی ندارند ، چون بنیاد خانواده ها خیلی سست و بی اساسه و در اصل خانواده معنی درست و جامعی مثل کشورهای شرقی و ایران نداره .

 

ما ایرانی ها در خانواده به دنیا میایم ، با خانواده و در کنار پدر و مادر رشد میکنیم و دوستان زیادی در اجتماع پیدا میکنیم ، وقتی از خانواده جدا میشیم که خودمون مستقل شدیم و میخوایم یه خانواده جدید تشکیل بدیم و دوباره در اون خانواده صاحب فرزند میشیم و دوران پیری رو هم در کنار اعضا خانواده میگذرونیم و آخر سر هم در جمع خانواده از دنیا میریم.

 

اما در جامعه استرالیا در کنار خانواده های خوب با ساختار سنتی و منظم، متاسفانه هستند افرادی که در اثر روابط جنسی خارج از ازدواج یا روابط زناشویی ثبت نشده (Relationship) یا عشقهای پنهانی مرد خانواده با زنهای دیگه متولد شده اند و در اون خانواده ها که دارای مسائل و مشکلاتی از قبیل نبود والدین و با وضع نابسامان روابط خانوادگی و بسیاری موارد الکلی بودن والدین و دیدن صحنه های نامناسب اجتماعی و بسیاری موارد دیگه، رشد میکنند و بسیاری قبل از سن 18 سالگی از این خانواده ها جدا میشن و برای خودشون زندگی مستقل مجردیه بریز و بپاش و کثیفی تشکیل میدن و همه جور کاری میکنند و اگر احیانا به جرگه همجنسبازان و سایر گروههای دیگه در نیان و تصمیم به ازدواج بگیرند، دوباره وارد روابط زناشویی مثل والدینشون میشند و بعد از ازدواج مردها دوست دختر و خانومها دوستان پسر میگیرند و معنی دوست پسر و دختر هم در اینجا فراتر از داشتن سکس باهم نمیره و حاصل این زندگی فرزندانی میشه که پدر و مادر رو در جوانی ترک میکنند و اگر این والدین از همدیگه جدا نشن که خیلی به ندرت زن و شوهری تا پایان باهم زندگی میکنند، باید بقیه عمرشون رو در تنهایی و بدون دیدن فرزندان سپری کنند و این چرخه نامنظم رو دوباره ادامه و رشد میدهند، اتفاقاتی که در کشور ما خیلی عجیب به نظر میرسند و دارای رشد و نمو بسیار کندی بوده.

 

در این جوامع هستند انسانهایی که عقیده دارند برای داشتن فرزند نیازی به ازدواج نیست و بدون ازدواج  هم میشه صاحب فرزند شد.

 

 

 

 

تفریح مردم رفتن به کلوبهای شبانه (Night Club) ، کازینو (Casino) ، بار (Bar)، پاب (Pub) ، کمپینگ (Camping) و پیک نیک (Picnic) و کباب پختن (Barbeque) و مصرف مقدار متنابهی مشروبات الکلی و هدر دادن مقدار زیادی پول و تلف کردن زمانه ...

 

با قدم زدن در اواخر هفته داخل شهر بارها و بارها شاهد و ناظر ادرار کردن عده ای از جوانان در معابر عمومی و خیابونها بودم و معابر عمومی هم پر میشه از شیشه خورده و غیره.

 China Town --- محله چینی ها

 توی شهر توالتهای عمومی و مکانهایی از این دست وجود داره،اما مشکلی که هست برسر فرهنگ استفاده و سرعت دسترسی به این مکانهاست که وقتی شخصی مسته و کنترل ادرار خودش رو نداره، و به سرعت نیاز به تخلیه داره، از هرجایی برای اینکار استفاده میکنه، و در شهر جوانان زیادی رو دیده ام که کنترل خودشون رو از دست داده اند و مساله بد مستی (Bing Drinking) یه مشکل اساسی در شهرهای بزرگ شده.


بعضی جاهای شهر که بدترین موقع اواخر هفته است، از شدت بوی گند ادرار به راحتی نمیشه نفس کشید و از طرفی هم که افراد مست و نیمه هوشیار و افراد خطرناکی هم در بین این مردم مست، هستند، که ممکنه دست به هر کاری بزنند (چون در حالت نیمه هوشیاری به سر میبرند و در برخورد با این افراد باید خیلی مراقب بود) و در محله هایی که میزان تجمع مردم کمتره ، امنیت هم کمتره.

 

در کل میشه زندگی بیشتر مردم استرالیا رو اینطور تعریف کرد: کار، بار ، قمار.

 

ملبورن دارای یکی از بزرگترین کازینوهای دنیاست (Crown Casino) (توضیح: بزرگترین کازینوهای دنیا متعلق به شهر لاس وگاس در امریکاست) که مردم بسیاری از نقاط مختلف دنیا برای دیدن و قمار کردن به این کازینو میان تا پول خودشون رو که در طول هفته ها و شاید ماهها و بلکه سالها جمع کردن روی میز قمار بریزند. 

 

مصرف مشروبات الکلی و مستی جزو فرهنگ این مردم به حساب میاد و افرادی که با این کار مخالفند، گروه بزرگ اجتماعی و فرهنگی استرالیا رو از دست میدند. و عده ای هم سعی میکنند که مثل این مردم باشند هم به خاطر اینکه نه خودشون هستند و نه استرالیایی بازهم از جامعه استرالیا طرد میشند.

 

مشکلی که خیلی از مهاجران به استرالیا دارند اینه که سعی میکنند خودشون رو شبیه استرالیایی ها کنند، مثل اونها بپوشند، مثل اونها راه برند، مثل اونها حرف بزنند و کلا خودشون رو عوض کنند و استرالیایی بشند که بالاخره تا یه جایی میتونند خودشون رو تغییر بدند و بعدش دیگه کاری از دستشون برنمیاد و سرخورده میشند. و مثل کلاغی میشند که میخواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودش رو هم فراموش میکنه. و نه شرقی میشه نه غربی. اعتماد به نفسشون رو از دست میدن و به جای پیشرفت ، پسرفت میکنند.

 

لباسی که اکثر مردم به تن میکنند ، لباسهای عادیه و مثل ما نیستند که همیشه فرمال و رسمی سرکار حاضر بشن ، هرچی که دم دستشون برسه میپوشن ، مثل اینکه خیلی از مردم با لباس خونه میرن خرید و یا سرکار (که زیاد جالب نیست) و خانومها هم که تا بتونند تنگ و کوتاه میپوشن، مگر اینکه جایی که کار میکنند مجبورشون کنه که لباس مناسب به تن کنند یا رسمی باشند و خیلی از شرکتها هم برای کارمندانشون سفارش یونیفرم یا لباس کار میدن  ،...

 

در ایالت ویکتوریا هیچ مشکلی برای 24 ساعته بودن مغازه ها و مشاغل وجود نداره ولی عرف ساعت کاری بین مغازه داران از ساعت 9 صبح تا 6 بعدازظهره و در غیر از این ساعات کسی باز نیست به جز مراکز خرید که از ساعت 7 صبح تا 12 شب کار میکنند و بعضی از مراکز بزرگ خرید در مناطق پرجمعیت شهر 24 ساعته هستند...

 

 در مراکز خرید بسیار بزرگی که در شهر و اطراف شهر مثل : Eastland SC، Westfield SC ، Knox City SC، Chadstone SC ، فروشگاههای بزرگی مانند , Coles, Safeway, IGA بیشتر مراکز عرضه محصولات غذایی و فروشگاههای Kmart  , TargetBigWRivers بیشتر مراکز خرید البسه و پوشاک و لوازم منزل و غیره هستند ، فروشگاه , Bunnings , MitreTen هم مراکز خرید ابزارآلات، اگر کسی نیاز به محصولات الکترونیکی و الکتریکی داشته باشه میتونه سری به فروشگاه Dick-Smith و Jaycar بزنه و برای خرید تلویزیون و لوازم صوتی و تصویری و لوازم منزل هم میشه به فروشگاههای Good Guys ،  Retravision یا JB-HIFIو یا خرده فروشهایی که اطراف این فروشگاههای بزرگ کاسبی دارند، سری زد ...

 

بین این فروشگاهها همیشه رقابتی وجود داره بر سر قیمت ها و مدام درحال شکستن قیمتها هستند و قبل از خریدهای بزرگ ، کاتالوگ اونها رو که همیشه تو صندوق پستی رو پر میکنه و خیلی از مواقع نمیدونم باهاشون چیکار کنم و آخر سر هم سر از سطل زباله در میارند رو بررسی میکنم ببینم قیمتها چه قدر باهم فرق داره و بهترین جا و قیمت رو انتخاب میکنم و میرم خرید.

 

در برخی نقاط شهر هم میشه اجناس ارزون قیمت پیدا کرد ، مثلا خودم از یه یکشنبه بازار که در یکی از محله ها برگزار شده بود یه میز و یه دراور خریدم 30 دلار که اگه میخواستم همونها رو از مغازه بخرم باید حداقل 150 دلار بابتشون پول میدادم ، یا برخی مواقع فروشگاهها حراج فصلی دارند و قیمتها رو به شدت پایی میارن و تا 50 و 60 درصد تخفیف اجناس رو به فروش میرسونند.

  

زمستان 1386

 

دیگه کم کم داشت قراردادم با صاحبخونه تموم میشد و سه ماه دیگه بیشتر تا پایان قرارداد اجاره خونه نمونده بود که به فکر عوض کردن خونه افتادم و با توجه به اینکه تقریبا هفته ای دو سه بار، یه پاسوم (Possum) که خیلی هم بانمک بود میومد تو شومینه اتاقم و چون شومینه رو هم قبلا با توری بسته بودند ، شروع میکرد به سرو صدا کردن و خیلی از مواقع نمیذاشت تا صبح بخوابم ، و کلافه ام میکرد که با این حیوون چیکار کنم و توری رو باز میکردم و میگرفتمش و تو حیاط پشتی خونه ولش میکردم ، ....

 Possum

دیگه تو این کار استاد شده بودم و نیازی به فکر کردن نداشتم و تا میافتاد تو شومینه یه کمی صبر میکردم تا حسابی خسته بشه ، بعد یه کمی بهش غذا میریختم ، بعد میگرفتمش و اون اواخر در رو باز میکردم و خودش دیگه راهش رو بلد بود و میرفت بیرون.

 

با صاحبخونه تماس گرفتم که میخوام قرارداد رو لغو کنم و از خونه برم ، که بهم گفت نمیشه و اگه بخوای قرارداد رو لغو کنی باید کل مبلغ اجاره سه ماه باقی مونده رو به اضافه پیش کرایه خونه بهم بدی ، بعد میتونی بری .

 

این مورد جزو موارد قراردادهای اجاره مسکن در استرالیاست و بهتره قبل از اجاره مسکن حسابی مراقب بود ، البته قوانین از هر دوطرف حمایت میکنه و یک طرفه به نفع موجر (صاحبخونه = Landlord) نیست که در ادامه در مورد اونم میگم...

 

خلاصه که صاحبخونه ام میتونست یه کمی کنار بیاد و یه مستاجر دیگه پیدا کنه و بذاره که برم که بالاخره باکلی چونه زدن گفت که حاضره پیش کرایه رو به اضافه اجاره یک ماه خونه ازم بگیره و بذاره که برم ، ولی با این حال بازم دیدم خیلی برام گرون تموم میشه و گفتم سه ماه دیگه صبر میکنم .

 

با رسیدن به آخرهای زمستون ، پاسوم خونه ما هم کم کم بزرگ و بزرگتر میشد و گرفتنش برام سختتر و سختتر ، تااینکه بالاخره یکی از هفته ها دیگه ازش خبری نشد ، فکر دیگه اینقدر بزرگ شده بود که از شومینه نمیتونست داخل بشه و بعدا دلم براش تنگ میشد .

 

این نکته رو هم بگم که پاسوم ها در استرالیا تحت حمایت دولت هستند و اگر زمانی دیده بشه که داره با این موجود بد رفتاری میشه و یا گزارشی برسه ، میتونند افراد رو جریمه کنند و مردم سعی میکنند اگر مزاحمتی از طرف این حیوانات در منزل دارند و نمیتونند باهاش کنار بیان، با RSPCA ، که مرکز حمایت از حیوانات (اهلی و غیر اهلی) استرالیاست تماس بگیرند که به صورت کاملا مجانی خدمات انجام میدن.

 

خلاصه که بعد از سه ماه تحمل ، قراردادم با صاحبخونه به آخر رسید و یه خونه دیگه پیدا کردم که خیلی بهتر از خونه قبل بود و یه ماشین کرایه کردم و اسباب و اثاثیه ام ریختم توش و رفتم به خونه جدید .

برای اینکه اینکار رو بکنم هم باید قبل از تخلیه منزل و پایان مهلت قرارداد یه نامه برای صاحبخونه مینوشتم که دارم از این خونه میرم و قراردادمون فلان موقع تموم میشه و فرم بازپرداخت پیش کرایه رو که پیش سازمان قراردهای اجاره مسکن (RTBA) به امانت باقی مونده رو امضا کنه که بتونم پیش کرایه رو پس بگیرم .

 

به خاطر اینکه قبلا با صاحبخونه سر اینکه این چه وضع خونه است و دیگران اصلا رعایت نمیکنند و تو حق ورود به منزلی که اجاره دادی رو نداری (کلید خونه رو داشت و هروقت میخواست وارد خونه میشد و دیگران چیزی نمیگفتند) و کمی جلوش واستاده بودم و بقیه اصلا به خودشون زحمتی نمیدادند ، باهام یه کمی چپ افتاد و برای امضای فرم باهام تماس نگرفت و موبایل رو خاموش کرد که مثلا منو اذیت کنه ....

 

از اونجایی که استرالیا یه کشور پیشرفته با قوانین متمدنه و به راحتی میشه پیگیر قضایا شد ، یه درخواست پیگیری موضوع بازپرداخت پیش کرایه (Bond) برای اداره حمایت از مصرف کننده (Consumer Affair of VictoriaCAV) نوشتم که صاحبخونه ما با اینکه تا حالا دو نامه، یکی با پست معمولی و دیگری با پست ثبت شده (Registered mail) فرستاده ام و هنوز جوابی دریافت نکرده ام (چون قبلا که برای سازمان حمایت از مصرف کننده در خصوص این موضوع درخواست اینترنتی فرستادم و اونها ظرف دو روز باهام تماس گرفتند و گفتند که نامه ای که برای صاحبخونه ات میفرستی باید با پست ثبت شده باشه تا بعدا قابل پیگیری باشه) ...

 

دوباره دو روز بعد باهام تماس گرفتند و گفتند که نامه ای برات میفرستیم که میتونی با پرکردن فرم با توجه به اینکه هیچ تماسی از صاحبخونه دریافت نکردی و صاحبخونه موظف بوده حداقل 10 روز قبل از پایان مهلت قرارداد باهات تماس داشته باشه ، میتونی به صورت غیر حضوری پیش کرایه رو پس بگیری و ما صاحبخونه رو جریمه نقدی خواهیم کرد.

 

ولی به خاطر اینکه نمیخواستم به کسی ضرری برسه و با دوستان مروّت و با دشمنان مدارا ، نامه ای رو که دریافت کردم، حدود دوهفته پیش خودم نگه داشتم و سعی کردم با صاحبخونه تماس بگیرم و براش اس ام اس هم گذاشتم که ممکنه چه مشکلی براش پیش بیاد تا بعدا پیش وجدانم خیالم راحت باشه.

 

به این راحتی سازمانهای موجود در استرالیا حق مصرف کننده رو میگیرند و به این میگن عدالت اجتماعی ، بدون نیاز به هیچ سرو صدایی و یا دیدن فرد خاطی میتونی حقت رو بگیری.

 

اجاره کردن خونه در استرالیا دارای نکات ریزیه که بهتره اونها رو درنظر میگرفتم ، مثل نزدیک بودن به ایستگاه راه آهن و حمل و نقل عمومی و نزدیکی به مراکز خرید و اینبار که خواستم جایی رو کرایه کنم سعی کردم که بیشتر توجه کنم و همخونه ها رو بشناسم که خدا رو شکر اینجایی که الان گرفتم دارای تمام مزایای خوب یه خونه خوب هست. 

 

قراردادم با شرکت ، اواخر نوامبر سال 2007 (اواسط آبان ماه) به پایان رسید و برام یه مژده و یک نگرانی بود، مژده اینکه بالاخره از اون وضعیت افتضاح شرکت خارج میشدم و نگرانی از اینکه باید به دنبال کار جدید میگشتم که پیدا کردن کار اونهم در زمانی که نزدیک به پایان سال میلادیه کار ساده ای نیست.

 

موقع خداحافظی هم برای همکارها یه کیک بزرگ شکلاتی و ظرفهای یکبار مصرف گرفتم و موقع چایی بعدازظهر همه رو صدا کردیم و کیک دادیم و یوئن هم روی یه پلاک اسمم رو به اضافه یکی از اشتباهات انگلیسی ام رو حک کرده بود بهم داد و مدیر کارگاه هم یه نامه به اضافه یه کارت پستال از طرف همه همکارا بهم داد و منم بعد از خوردن کیک از همه برای همه چی ، مخصوصا یوئن و جان ، تشکر کردم و برای همه آرزوی موفقیت و خوشبختی و خداحافظی کردیم.

 

یک هفته قبل از پایان مهلت قرارداد با شرکت از آژانس کاریابی ای که در استرالیا برام کار رو پیدا کرده بود باهام تماس گرفتند که یه کار کوتاه مدت مونتاژ کاری دارند و دوست دارم انجام بدم که قبول کردم ! و مطمئنا از بیکاری خیلی بهتر بود.

 

بعد از یکی دوهفته بیکاری به یه شرکت که در طبقه اول همون ساختمان کاریابی بود رفتم و یک هفته ای بردهاشون رو مونتاژ کردم. بچه های کارگاه اینجا صمیمی تر بودند و بالاخره کل کارمندهای شرکت به سه نفر خلاصه میشد. حرف زیادی نمیزدیم چون میدونستم زمان کار خیلی کوتاهه و با توجه به تجربه قبلی سعی نمیکردم باهاشون ارتباط برقرار کنم و تمام مدت فقط رادیو و شبکه Triple J.

 

همکارها هم که کاملا معلوم بود که از الکترونیک هیچ زمینه و سررشته ای ندارند و کاملا تجربی و با استفاده از جیگ تعمیر، دستگاهها رو تعمیر میکردند.

 

با تموم شدن کارم در شرکت دوم، و گشتن دنبال کار، که یک ماهی طول کشید، دوباره از همون کاریابی تماس گرفتند که یه کار در یه شرکت معتبر با قرارداد خوب که مدت قرارداد حداقل 3 ماهه است ، برات سراغ دارم، که بازهم قبول کردم .

 

ساعت کار ساعت 8 صبح تا 5 بعداظهر به اضافه ده دقیقه استراحت صبح و بعداظهر و نیم ساعت ناهاری بود.

Inverloch beach --- VIC Inverloch beach --- VIC 

شرکت در ناحیه جنوب شرقی ملبورن بود و خانه من هم که هنوز تو خونه اولم در ملبورن بودم ، نزدیک مرکز شهر بود. که با گرفتن اولین قطار و خیلی خوشبینانه میتونستم صبحها خودم رو به شرکت برسونم...

 

روز اول کاری وارد شرکت شدم و به همکاران معرفی شدیم، دونفر باهم استخدام شده بودیم. نفر دیگه یه افغانی بود.

 

اتفاق خاصی نیافتاد و روز اول با توجه به اینکه انتظار ندارند همه کارها رو بلد باشیم به خیر و خوشی گذشت، سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه هم به سرعت برق و باد گذشت و هر روز که میگذشت بیشتر با شرکت آشنا میشدم...

 

در همون دو روز اول متوجه شدم که سرپرست کارگاه که یه جوان استرالیاییه و به سختی و با تلاش زیاد این طرف و اونطرف میدوید و اصلا فردی با تجربه برای در کنترل یک محیط تخصصی به نظر نمی اومد ، با موها و ریشی بلند به رنگ قهوه ای و بسیار شلخته، از طرز صحبت کردنش کاملا مشخص بود که اعتیاد به الکل داره و بعدا برام کاملا معلوم شد...

 

از لحاظ تخصص هم که کاملا مشخص بود که از تعمیرات و نگهداری و مدیریت و بقیه موارد هم چیزی سر در نمیاره، چون هیچ تعمیرکار متخصصی دستگاهی رو برای تعمیر روی میز نمی کوبه تا درست بشه ، مخصوصا اگر کمی هم حساس به ضربه باشه و وقت ناهار که میشد به دنبال تک تک افراد در سالن ناهارخوری میدوید که وقت ناهاری تموم شده و برگردید سرکارتون ، برای کاری که انجام میداد زیادی دست و پا میزد، مثل آدمی که توی گل فرو رفته ...

 

روزهای هفته اول به سرعت گذشت و جمعه از راه رسید، روز جمعه یکی از همکارها گفت که آخر این هفته پشت حیاط خلوت خونه کباب پزی دارم و به همه یکی یک دونه دعوتنامه برای روز شنبه بعداظهر ، که روی کاغذ دستی نوشته بود داد ، که آدرس و شماره موبایلش روش بود...

 

اتفاقا از کسانی که مایل به کار در روز شنبه بودند، خواستند که برای اضافه کاری اعلام آمادگی کنند و منم که کار خاصی نداشتم گفتم شنبه برای اضافه کار میام ولی صبح شنبه قطار اول رو از دست دادم و به اضافه کاری نرسیدم ...

 

بیدارشده بودم و یه سر به شرکت اجاره ماشین زدم و یه تویوتا ریو کرایه کردم و بعد ازظهر همون روز رفتم باربکیو، که اتفاقا سرپرست کارگاه هم اومده بود و گفت که چرا نیومدی؟ گفتم اینطوری شده و گفت خیلی خوب ولی از دفعه بعد دیگه تکرار نشه .

 

شیشه پشت شیشه بطری آب جو بود که روی میز تلنبار میشد و از مستی آب دهنشون بیرون میریخت، بهشون گفتم دوشنبه میبینمتون و مجلس کباب پزون که شامل چند عدد سوسیس درب و داغون میشد ، رو ترک کردم ...

 

توی این شرکت یه همکاری داشتیم که موهای پرپشت و پشمالویی داشت و چهره اش کاملا ایرانی بود، یه روزی ازش پرسیدم که شما ایرانی هستید؟ گفت نه من ترکیه ای هستم. اتفاقا بر حسب تصادف همون روز موبایلش زنگ خورد، و شروع کرد به خوندن "ممن اگه تو تو رو دوباره نن نبینمت ، می می میرم" ، با این دوست افغانی مون صحبت کردم و گفتم تو هم شنیدی آهنگ رو داشتی در تصویر، گفت آره طرف ایرانیه ولی داره پنهان کاری میکنه و دیگه زیاد کشش ندادیم و گفتیم حتما نمیخواد کسی بدونه ...

 

ماشین رو برای یه روز بیشتر نگه داشتم و دوشنبه با همون ماشین رفتم شرکت، که وقتی رسیدم جلوی در ساعت 8:03 دقیقه بود و به دلیل اینکه کارت تردد برای کارمندان غیر رسمی صادر نشده بود با منشی صحبت کردم و یه نفر در رو برام باز کرد و رفتم داخل ...

 

ساعت 10 صبح مدیر کارگاه صدام کرد که چرا امروز دیر کردی؟ گفتم که امروز ساعت 8:03 وارد شدم و فکر نمیکنم سه دقیقه زمانی برای تاخیر باشه و گفت اشکالی نداره و برگرد سرکارت، ظهر همون روز و ساعت یک که برای ناهار رفته بودم و قاعدتا با توجه به ساعت شرکت میتونستم تا ساعت یک و نیم وقت ناهاری داشته باشم، سرپرست کارگاه دنبالم اومد که باید الان برگردی سر کارت، گفتم الان ساعت یک و بیست و پنج دقیقه است و پنج دقیقه دیگه میام ، با اصرار دستم رو گرفت که باید الان بیای و منم که با اصرار شدید مواجه شده بودم گفتم خیلی خوب، دیگران که در سالن غذاخوری این صحنه رو دیدند، گفتند این چه طرز رفتاره و چرا فقط با تو همچین کاری میکنه و گفتم اشکال نداره ...

 

بعدازظهر همون روز از آژانس کاریابی تماس گرفتند که چون صبحها دیر میرسی شرکت، متاسفانه دیگه نمیتونی در این شرکت کار کنی و یه نامه برای مدیر آژانس کاریابی نوشتم و قضیه رو توضیح دادم و کاملا واضح بود که مشکل از من نبود و ضعف مدیریت و نبود تخصصه و سه دقیقه دیر به محل کار رسیدن تاخیر به حساب نمیاد و ...

 

سه هفته به کریسمس مونده بود که کارم رو به خاطر تاخیر سه دقیقه ای که اصلا برام موجه نبود رو از دست داده بودم و یه محل زندگی جدید پیدا کرده بودم ...

 fireworks at Mumbai festival Hay for cows -- philip island

روزها به دنبال کار در اینترنت میگذشت و خبری از کار نبود ، دو سه هفته ای به همین شکل گذشت و رزومه ام رو به شرکتهای مختلف میفرستادم ولی خبری نمیشد، تا اینکه دوباره از همون کاریابی تماسی دریافت کردم که یک شرکت نیازمند نیروی کاره و اگر بخوای میتونی باهاشون همکاری کنی ، ولی مصاحبه هفته بعد از کریسمس برگزار میشه ...

 

کریسمس رو در خونه با هم خونه های جدید بودم و یه کیک دست و پا شکسته درست کردم و روش یه کمی شکلات و پودر نارگیل ریختم و هم خونه جوونم هم شب کریسمس منو برد شهر و باهم آتیش بازی شب کریسمس رو تماشا کردیم...

 

اتاقی که قبلا گرفته بودم دست یه ایرانی بود که میگفت با ویزای کار اومده استرالیا و اتاق مبله نشده و کاملا خالی بود، صاحبخونه گفت این نفر قبلی که اینجا بوده یه ایرانی بوده و اگه بخوای فکر کنم یه تخت اضافه داشته باشه که بهت بفروشه و منم به ب. خان زنگ زدم و قرار گذاشتیم و تخت رو دیدم و همون روز که داشتم اثاث میاوردم و ماشین کرایه کرده بودم، تخت رو هم دیدم و بازش کردیم و آوردمش ...

 

کریسمس تموم شدو با مصاحبه ای که کردم ، کار رو گرفتم ولی از قرارداد خبری نبود ، منم حرفی نزدم و همینطوری از هفته بعدش که میشد اواسط ژانویه سال 2008 کارم رو شروع کردم.

 

یک ماهی از کار کردن در این شرکت میگذشت و بیشتر با شرکت و همکارها آشنا میشدم، دسته بندی جالبی در شرکت بود، هندی ها باهم ، استرالیایی ها باهم ، چشم بادومی ها دور هم بودند، من هم که نه چینی میفهمم نه هندی ، استرالیاییها هم که جمعشون جمع بود، سیگار هم نمیکشم ، پس موقع ناهار یه صندلی کنار میز هندیها یا چینی ها میگیرم و میشینم.

 

همکارانی که باهاشون مستقیم کار میکردم، به نظرم باید دارای تخصص الکترونیک یا حداقل برق میبودند و اینجا از سوابق و تخصص کسی در شرکت سوال کردن عرف نیست و من هم نمیپرسیدم. فقط کار تولید تعداد محدودی دستگاه بر اساس نقشه های از قبل آماده شده و تست و تنظیم دستگاه بود. کار ساده ای بود و ولی موقع تست ممکن بود اشتباهی کوچیک در هنگام مونتاژ کرده باشیم که قابل رفع عیب بود.

 

شرکت قراردادهای خوبی با ایران داشت و یکی از همکاران که در بخش فروش بود گفت که هفت دستگاه از این سیستمها در شهر تهران داریم و تجربه ام بهم میگفت که قرارداد این شرکت با ایران باید یک قرارداد میلیون دلاری رو به گسترش باشه....

 

روزها که میگذشت، کم کم به تخصص همکارانم شک کردم، چون برای بستن یکی پیچ ساده هم به نقشه مراجعه میکردند، تا اینکه یک روز در هنگام سیم بندی دستگاه یکی از همکاران که هندی بود پرسید که اگر سیم آبی رنگ رو به سیم قهوه ای رنگ وصل کنم چی میشه ؟

 

نگاهی تعجب آمیز کردم و بهش توضیح دادم که سیم آبی رنگ ، سیم نول و سیم قهوه ای رنگ، سیم فازه و در صورت برخورد آنها باهم دیگه، اتصال کوتاه بوجود میاد و فیوز عمل میکنه و در صورتیکه فیوز عمل نکنه به احتمال زیاد شما رو برق میگیره و حداقل اتفاقی که ممکنه بیافته اینه که بهت شوک الکتریکی برسه و به گوشه ای پرت بشی و یا اینکه احتمالا اگر ماهیچه های دستت بگیره و سیم رو مشت کنی ، یک تا سه دقیقه بعد جونت رو از دست میدی ....

 

بعد از این توضیح ازش پرسیدم تخصص شما چیه ؟ گفت که در هند لیسانس اقتصاد گرفته ولی در دوران دبیرستان چند واحدی کار مکانیک کرده ، برای همین هم در قسمت تعمیرات یک شرکت خودروسازی دوسالی کار میکرده و گفتم که اینطور و قرارشد از این به بعد اگر سوالی در زمینه برق یا سیم بندی یا بخشهای الکترونیکی دستگاه داشت ازم بپرسه ...

 

تصور میکردم که در استرالیا با اینهمه قوانین سخت کار و مهاجرت و استخدام، به هیچ عنوان کار تخصصی در سطح الکترونیک و برق با ظریب امنیتی بالا و در حد چنین استاندارها و دقت عملی رو به افراد غیر متخصص نمیدهند، برای همین هم شروع کردم به پرسیدن سطح تحصیلات متخصصان شرکت و برآورد سطح علمی ...

 

همکار دیگه ام که سرپرست تولید و سرپرست گروه سه نفره ما بود و چهارسال در اینکار مشغول به کار بود هم با سوالاتی که کردم متوجه شدم که سررشته ای از برق و الکترونیک نداره و فقط سواد نقشه خوانی داره و به خاطر برادرش که در بخش دفتری کاری اداری داره تونسته این کار رو بگیره ...

 

با افراد دیگه شرکت صحبت کردم، تمام افراد دیپلمه و غیر متخصص و از طریق دوست و آشنا به محیط کار وارد شده بودند . یک ماه از کار در شرکت میگذشت، در مورد استاندارد تولید این دستگاهها از همکاران سوال کردم که جوابی نداشتند .

 

در همین مواقع که در شرکت کار میکردم، به دنبال دادگاه و برگشت پیش کرایه خانه قبلی ام هم بودم، بالاخره با توجه به اینکه دو هفته نامه دادگاه رو نگه داشتم و از صاحبخونه خبری نشد ، نامه ها رو یکی به دادگاه و یک کپی برای صاحبخونه با پست ثبت شده فرستادم.

 

احضاریه دادگاه ده روز بعد به دستم رسید که دو هفته دیگه ساعت سه بعد ازظهر دادگاه دارید. همون روز که احضاریه دادگاه رو گرفتم ، همون شب، صاحبخونه زنگ زد که فردا بیا برای اینکه کلید رو بهم پس بدی.

 

روز یکشنبه رفتم برای پس دادن کلید ، رو صندلی ماشینش نشسته بود، وقتی رسیدم جلوی در خونه لبخندی تحویل داد که تحویلش نگرفتم ، گفتم کجا بودی این مدت ؟ گفت که رفته بودم مسافرت خارج از کشور ، گفتم بلیط رفت و برگشتت رو نگه دار که در دادگاه بدردت میخوره، کلید و اتاق رو تحویل دادم و ازش رسید گرفتم ، ولی باز حرفی از پیش کرایه نزد، گفتم دادگاه میبینمت .

 

روز دادگاه هم صاحبخونه غایب بود، صدا کردند رفتم داخل، خانوم قاضی با یک لباس قرمز رنگ که بیشتر شبیه لباس شب بود تا لباس مناسب دادگاه ، وارد شد، به کتاب مقدس بر اساس متنی که نوشته شده بود سوگند خوردم که بجز حقیقت چیزی نگم. قضیه روشن و واضح بود و مدارک کامل ، قضیه رو شرح دادم و مدارک رو تحویل. گفت حرف دیگه ای نداری، گفتم این مرد حیله گر و موزیه و دنبال درست کردن مشکل برای دیگران میگرده، قاضی گفت من هیچ حیله گری ای نمیبینم.

 

براساس قانون ، اگر هرکدام از طرفین در هنگام دادگاه برای بازپرداخت پیش کرایه حاضر نشوند، حق رو به طرف مقابل میدن، و چون صاحبخونه نیومده بود قاضی یه حکم صادر کرد که پیش کرایه رو بهم پس بدن و قبل از خروج هم گفت که اگه شکایت دیگه ای داری هم میتونی مطرح کنی ولی این دادگاه فقط برای پیش کرایه شما بود و گفتم که ارزشش رو نداره و همینقدر در پرونده اش وارد شده کافیه و تشکر کردم و از سالن دادگاه خارج شدم. خودم رو به اداره RTBA  رسوندم و امریه دادگاه رو بهشون دادم ، چندتا فرم مشخصات پر کردم و سه روز بعد پیش کرایه ام در حساب بانکی ام بود و خلاص شدم.

 

 

شرکت برای اینبار نتونسته بود قرارداد تولید دریافت کنه و در واقع کاری برای انجام دادن نداشتیم. بعد از یک ماه و نیم از شروع کار در این شرکت، شرکت کاریابی باهام تماس گرفت که نمیتونی نقشه فنی رو بخونی و متاسفانه کارت رو از دست دادی.در واقع دروغی گفتند که هیچ حرفی براش نداشتم، یعنی در مقایسه با افراد دیگه ای که هیچ سواد و علم تخصصی ای نداشتند، قرعه به نامم افتاده بود، اینبار اصلا توضیح ندادم و توضیح هم نخواستم ، گفتم تشکر و خدانگهدار...

 

بهار 1387

 

چند وقت بعد که دوباره دنبال کار میگشتم در یک شرکت دیگه کار پیدا کردم و کارم اینجا اصلا تخصصی نبود ولی به خونه خیلی نزدیک بود. ساعت کاریم هم بعدازظهرها بود 3 تا 11 شب، کارش هم به نسبت سخت بود، ولی کار بود و کار ....

 

نیازی به حرف زدن باکسی نبود، جورابهای خیس رو میریزی توی ماشین خشک کن صنعتی ، خشک کن رو روشن میکنی ، جورابها رو تو کیسه ها پر میکنی و میذاری یه کناری و بارکد شون رو بر میداری و ثبت میکنی...

 

کاملا واضح بود، کار ساعتی و غیر رسمی و بدون قرارداد، به مدت بین سه الی پنج هفته.

 

کارگران زحمتکش کارخونه که دستهاشون از برخورد زیاد با آب پینه بسته بود و طناب محکم کیسه ها دستهاشون رو خراشیده بود و چهره اشون از ایستادن جلوی دستگاه خشک کن سوخته بود، از خودم پرسیدم: تخصص این چینی ها و ویتنامی ها و هندیها و .... که در این کارخونه اینطوری با این مشقت کار میکنند، در کشور خودشون چی بوده ، که الان اینجا چنین کارهایی رو انجام میدن؟ بعضی از این آدمها که میبینم اصلا شبیه به کارگرها نیستند.

 

 بعد از چهار هفته این کار هم تموم شد ...

 

ماه ژانویه 2008 دوباره امتحان رانندگی ماشین داشتم ولی اینبار روز امتحان رو یادم رفت و دوسه ماه بعد تاریخ امتحان رو برای ماه ژوئن 2008 تنظیم کردم . افتاد به 13 ژوئن، اصلا هم راه تغییر نداشت، خیلی وقته که دیگه 13 نحس نیست.

 

دوباره دنبال کار میگشتم و دو هفته بعد از اینکه کارم در شرکت جوراب بافی تموم شده بود از کاریابی جدید باهام تماس گرفتند که یه کار بسته بندی برام دارند و انجام میدم؟ گفتم انجام میدم!!! گفت کارش بسته بندیه٬ ها !! گفتم اشکالی نداره انجام میدم، گفت پس از فردا صبح ساعت 7 شروع کن ...

 

کار در محیط جدید کاری شروع شد، کارخونه ای به نسبت بزرگ، متعلق به یک مجموعه بزرگ بین المللی، کارم هم بسته بندیه لوله های اگزوز کامیونهای سبک و سنگین و قطار ...

 

دیگه مثل یه آدم آهنی که بهش میگن اینکار رو بکن، میگه چشم ! شده ام، نیازی به توضیح اضافی ندارم، لوله ها هم دیگه برام سنگین نیستند، با توجه به اینکه شاید بعضی از اینها به 30 کیلو هم میرسیدند ....

 

اجازه نزدیک شدن به کامپیوتر شرکت رو هم نداشتم تا مبادا ، نرم افزار اش رو خراب کنم، فقط پپیج تو پلاستیک و بذار تو کارتن، درست بشمار و از قلم ننداز ...

 

یه روز عادی از زندگی در همین مواقع:

 

 

هر روز ساعت پنج صبح بیدار میشی، قبل از اینکه ماشین آشغالانس برسه، لباسهات رو میپوشی، چون کسی نیست نق بزنی، پس نق هم نمیزنی، چشمات از بیخوابی میسوزه، چون شب قبلش تا ساعت دوازده داشتی آشپزی میکردی، صبحونه ات رو آماده میکنی، غذات رو میذاری تو کوله پشتی و صبحانه ات رو هول هولکی میخوری، از در میزنی بیرون، میرسی سر کوچه، رومیو با ماشین واگنش منتظرته، میپری بالا،حرفی نیست که بزنی، ساعت شش و پانزده میرسیم شرکت، مرسی رومیو، از ماشین پیاده میشی، میره داخل و لباس کثیف و نشسته کارت رو میپوشی، یه چایی درست میکنی، میری ساعت میزنی، میری سرکار که زنگ شروع کار رو بزنند...

 

زنگ شروع کار میخوره، مشغول کار میشی، قمر میگه باید خیلی حواست جمع باشه، فکر میکنه داره هر روز یه چیز جدید یادم میده، فکر کنم چند روز دیگه میخواد راه رفتن رو هم یادم بده، آخه قمر نمیدونه قبلا برای خودمون کاره ای بودیم ،میگه میدونی چطور از این چاقو استفاده کنی؟، نگاهش میکنم و چیزی نمیگم، با ولع تمام ،‌تمام زیر و بم چاقو رو یادم میده، بعد دستمال رو میده دستم، میگه وقتی این لوله ها رو پاک میکنی باید خیلی حواست باشه که خطی نندازی، چندتا لوله رو پاک نکرده زنگ دوم میخوره، وقت چاییه برای ده دقیقه، دیگه چایی نمیخورم، اون بالا خیلی شلوغه، همه همدیگه رو هول میدن و باید تو صف واستی، تا برسی اونجا هم دو دقیقه پریده، یه چهارپایه پیدا میکنم میشینم، زنگ اول میخوره، سه دقیقه تا پایان وقت چایی‌، و زنگ دوم ...

یکی رد شد گفت السلام علیکم ، خنده تو صورتش موج میزنه، بلند جواب میدم وعلیکم السلام، دستش رو بلند میکنه و میخنده ، محمود آقا است از تونس، قمر تازگی ها احساس میکنه زیاد به حرفش نمیرم، برای همین خشن تر برخورد میکنه، فوت و فن کار رو هم بهم نمیگه میترسه همه کارها رو خودم انجام بدم، قمر داد میزنه "مگه نگفته بودم این لوله ها رو از اینور نذار و از اون ور بذار" ، میگم لوله، لوله است و گرده، فرقی نداره از کدوم ور بذاریم، میگه حالا این به کنار چندتا رو گذاشتی تو کارتون؟ ،میگم هنوز تموم نشده تموم شد بهت میگم، میگه مگه صد دفعه نگفتم درست بشمر، دیگه چیزی نمیگم و میگم چشم از این به بعد...

قمر میگفت قبلا تو پاکستان راننده کامیون بوده و از پاکستان به ایران و ترکیه و خیلی کشورهای اروپایی رفته و خیلی به این قضیه افتخار میکنه، گفت وقتی هم رسید اینجا اولش کار نگهبانی میکرده. یه نفر تو اتاقکش مدام داره مشاجره های ما رو تماشا میکنه و بعضی وقتها چشم غره میره .

فونگ هم زیاد حرف نمیزنه اگر هم چیزی بگه به زبان ویتنامی با لون حرف میزنه،بوی سوختنی میاد، میگم فونگ بازم نایلونها افتادند روی گرمکن برقی، هوا سرده...

شوهر فونگ بعضی وقتها بهش سر میزنه، ولی خود فونگ میگه من اینجا ازدواج نکرده ام و داریم همینطوری باهم زندگی میکنیم، همون جا یه کمی اونورتر روی لوله ها شماره سریال حک میکنه،این فرغون چهار چرخه های این شرکت هم خیلی قدیمی شده اند و چرخهاشون دیگه درست نمیچرخه، زنگ ناهار میخوره...

همه میرند آشپزخونه، صف زیاده ، کلی مایکرویو داریم ولی بازم کمه، بالاخره غذام رو گرم میکنم، به خودم میگم دست پختت محشره، زنگ میخوره سه دقیقه تا آخر، میرم بیرون یه کمی آفتاب بخورم ولی هوا ابریه، برمیگردم داخل زنگ شروع کار میخوره، قمر میگه این فرغون ها رو هل بده اونور الان کامیون میرسه، تا فرغون ها رو مرتب میکنم و میبرم اونطرف، زنگ چایی بعدازظهر خورده...

میشینم رو چهارپایه، دوباره زنگ و زنگ، کار شروع میشه، ساعت رو نگاه میکنم، یک ساعت و نیم تا زنگ آخر، باید سرم رو گرم کنم، قمر میگه کسی نباید ببینه که بیکار واستادم ...

فونگ میگه یه چندتا جعبه مقوایی ببر، ولی آروم آروم،‌ جیسون با لبخندی تلخ از دور میاد، انگار صورتش رو از دو طرف دارند با دست میکشند،‌ معلومه به زور داره میخنده، بعضی وقتها هم برای فرار از نگاههای روزمره شده زیر لامپ مهتابی عینک دودی میزنه، چندتا لوله برمیداره میره، به شوخی میگم پولش چی؟ میگه با کارت اعتباری قبلا پرداخت شده، میگم کارت اعتباری قبول نمیکنیم، فقط نقد ،جعبه مقوایی ها هم همه اش نیم ساعت کار میبره، حالا باید زمین رو جارو بزنم، قمر میاد میگه آره دیگه الان وقت جارو زدنه، ما هم زیاد کاری نداریم، کامیون میرسه...

فرغونها برای فردا خالی میشن، فرغونهای امروز هم بار زده میشن، آخرین فرغون که بار زده میشه، دیگه ده دقیقه به آخر مونده، زنگ آخر بعد از نه ساعت و نیم میخوره، لباس کار رو در میارم، میرم منتظر رومیو میشم، سوار میشیم و تا سرکوچه میرسونه، بعضی وقتها از فیجی و آب و هوای گرمش میگه، ولی بیشتر مواقع فقط رادیو،دارن هینچ و درایو

میرسیم سر کوچه ،مرسی رومیو ،رومیو: فردا صبح میبینمت، تا خونه سه دقیقه پیاده میرم، میرسم خونه بخاری برقی رو روشن میکنم و دراز میکشم جلوش، لی از سر کار میرسه خونه، دارم نماز میخونم، ولی نمیدونه فکر میکنه خوابیدم، در رو باز میکنم میرم یه چایی میذارم، لی هم تو آشپزخونه است، سلام لی،‌ سلام، از سرکار و خستگی و قطار میگه که دیر اومده یا زود شده،‌از صبح که خواب مونده، عینکش رو اصلا دست نمیزنه

قهوه اش رو درست میکنه و برمیگرده تو اتاق،‌ میرم تو اتاق ایمیل ها رو چک میکنم،‌شاید هم با بچه ها چت کردم،‌ ساعت هشت شده، لی تو اتاق پذیرایی نشسته و تلویزیون نگاه میکنه، میرم پیشش،‌ میگه خوب خوابیدی؟ میگم بد نبود،‌تلویزیون همه اش سریالهای جنایی و پلیسیه و تبلیغاته ، نیم ساعتی یک ساعتی نگاه میکنم، ولی باید شام و ناهار درست کنم

میرم آشپزخونه، پیاز ، گوشت ، نمک ، فلفل، برنج، سالاد درست میکنم

بعضی وقتها کباب، یه روز تن ماهی، یه روز هم مرغ، عدس پلو هم دوست دارم مخصوصا وقتی روغنی از آب در میاد، قورمه سبزی رو بعضی وقتها که حوصله داشته باشم ساعت هفت میذارم، یه روزهایی هم پیتزا، ماکارونی و لوبیا پلو،‌وسط غذا پختن ک. میرسه خونه، غر میزنه که سرده،‌ مردم کم غذا میخورند و جینو همه اش بهم زور میگه و ...

غذا حاضر شده،ظرف ها رو میشورم،غذاها رو میریزم تو ظرفها،دیگه تقریبا نیمه شب شده،ساعت یازده و نیم دوازدهه، میرم تو رخت خواب، چراغ رو خاموش نکرده خوابم میبره ،صبح ساعت پنج شده ....

 

اینبار که خواستم امتحان گواهینام رانندگی رو بدم، با شرکت RACV ، که یک شرکت در زمینه خدمات تعمیرات جاده ای خودرو است و کلاسها آموزش رانندگی و ... داره ، برای گرفتن یکی از آموزش دهنده هاشون به همراه ماشین ، تماس گرفتم و  بهم 2 ساعت آموزش رانندگی داد و با همون ماشین خودش امتحان گواهینامه رو قبول شدم. 

 یه پیر مرد حدود 70 ساله بود و در حال آموزش رانندگی گفت : «که خیلی رانندگی در استرالیا بد شده و سال گذشته 800 نفر در تصادفات رانندگی کشته شده اند، که از این تعداد 300 نفر متعلق به ایالت ویکتوریا بوده  و از ما خواسته شده که سختتر بگیریم و بهتر آموزش بدیم» ، گفتم: « همه اش 800 نفر؟ در کشور ما سالیانه 25 الی 26 هزار نفر کشته میشن » ، اصلا باورش نیمشد، فکر میکرد شوخی میکنم، سرش رو تکون داد و گفت: « اینکه دیگه فاجعه است ، پس شما چطور اونجا زندگی میکنید ؟ »  خلاصه که ممتحن اومد و سوار ماشین شد و دور زدیم و خیابونهای اطراف اداره Vicroads چرخی زدیم و ممتحن گفت خیلی عالیه و دست آخر هم یه "good driver"  داخل برگه گزارش برام نوشت و در سیزدهم ماه ژوئن سال 2008 ، گواهینامه رانندگی استرالیایی ام رو گرفتم که یک گواهینامه کامله ...

 

یک ماهی که در شرکت جدید به عنوان بسته بند مشغول به کار شدم، تونستم کمی پس انداز کنم و یه موتور سیکلت کوچیک با حجم موتور 49 سی سی به قیمت 1400 دلار بخرم.

 

قیمت موتورسیکلت در استرالیا به نسبت اتومبیل بسیار بالاتره، که تنها دلیلش هم قیمت بالای بنزینه و موتورسیکلت با مصرف کمی که داره و عدم نیاز به پرداخت پول پارکینک ، قیمت بالاتری هم باید داشته باشه ...

 Honda   Melbourne motor show

 چون فکر میکردم که گواهینامه موتور رو هم مثل ماشین میتونم ترجمه و استفاده کنم، ولی اشتباه فکر میکردم و گواهینامه موتورسیکلت توسط شرکتهای فروشنده موتور تحت نظارت اداره راهنمایی و رانندگی ایالت ویکتوریا صادر میشه , برای همین هم موتورسیکلتی رو که نمیتونم بدون داشتن گواهینامه در اداره راهنمایی و رانندگی ثبت کنم رو در گاراژ خونه نگه داشتم ...

 

تابستان 1387

 

امتحان اولیه گواهینامه موتورسیکلت رو که شامل تست روندن موتور و کمی آموزش اولیه است رو قبول شدم و برای گرفتن گواهینامه برای تاریخ 13 جولای، قرار امتحان اصلی رو گذاشتند که با همه چی (ترجمه گواهینامه ایران+ امتحان اولیه + امتحان کامل) روی هم رفته 400 تا 500 دلار هزینه بر میداره ...

 

تو خونه ای که از ژانویه سال ٢٠٠٨ واردش شدم، دوتا هم خونه داشتم ، ک. که خیلی جوونه و سرآشپزه ، ل. هم سنی ازش گذشته و از زنش طلاق گرفته و مجردی زندگی میکنه و حسابداره و خیلی خوش پوش و مودبه ....

 

اوایل با ک. میرفتیم بیرون،معمولا نایت کلاب و کازینو، باهم میرفتیم داخل و (به شخصه از سروصدای بلند این جور جاها خوشم نمیاد، حتی تو عروسیها هم علاقه ای به این تیپ موسیقی های بلند و ... نداشتم)، معمولا از داخل کلوب میزدم بیرون و میومدم بیرون برای خودم قدم میزدم، 

 

داخل کازینو هم که قمار باز که نیستم، اهل عرق خوری و ... هم نیستم، پس اصلا از بیرون رفتم با ک. فقط از رانندگی کردن و رفت و آمد به شهر یه بادی به کله ام میخورد و یک کمی روحیه میگرفتم که اونم تو راه برگشت و بعد از اینکه ک. خان کلی الکل میل میفرمودند و شروع به فحاشی به زمین و زمان میکرد از دماغم میریخت ، چندبار هم سر این قضایا کتک خورده (اونجوری که خودش و بقیه میگفتند) بعضی وقتها هم که مسته بهم میگه «فاک یو» ، چیزی جوابش رو نمیدم و میگفتم خیلی خوب ...

 

یه روز هم بهش گفتم که این بار آخره که باهات میام بیرون و دفعه آخر بود و دیگه باهم بیرون نرفتیم...

 

یه آخر هفته:

 

آخر هفته شده ، زنگ صبح ساعت پنج میخوره ، به زور خاموشش میکنم، ساعت ده نشده پا میشم، دست و صورتم رو میشورم یا یه دوش میگیرم، برمیگردم تو اتاق‌، صبحونه یه چایی و چند تا تیکه شکلات میخورم،‌ آخه امروز قرار نیست کار کنم، دیگه برام عادی شده که شنبه ها و یکشنبه ها تعطیله، قبلا هم عادی بود با این تفاوت که فکر میکردم جمعه است، ولی الان میگم شنبه است و تعطیله، ل. زودتر بیدار شده، داره کلاسیک گوش میکنه، میگه خوشش میاد، من که نمیفهمم کجای این موسیقی قشنگه، یه جوری صدای زیر جاز پیانو آزار میده، باید لباسها رو بریزم تو ماشین، هوا هم که بازم بارونیه

یخچال هم خالی شده

یه لیست مینویسم:

- چایی - سیب - برنج - روغن - رب گوجه فرنگی  - سبزی یا هویج - شیر - خامه - بیسکویت - نان

با خودم میگم برای این هفته بسه،‌ لباسهام رو پوشیده ام، فقط مونده کفشهام، راه میافتم برم بیرون

بیشتر مواقع ل. تو آشپزخونه داره یه کاری میکنه، بهش میگم دارم میرم خرید از کولز، میگه باشه، خیابونها هم دیگه خسته کننده شده، بعضی وقتها از خیابون بالایی میرم،‌ بعضی وقتها از خیابون پایینی، از خیابون بالایی که برم باید از روی ریل قطار رد بشم، از خیابون پایینی برم از زیر ریل قطار رد میشه، از خیابون بالایی میرم، فدم زنان خودم رو میرسونم ،میرسم فروشگاه

 

 یه جایی شبیه شهروند، یه سبد رو برمیدارم، قفسه ها مرتب چیده شده، سبزیجات و میوه ها یه طرف، بیسکویت و نان ها تو یه ردیف،‌ لبنیات یه جا،‌ الان دیگه چشم بسته جنس ها رو پیدا میکنم، سبد پر شده، میرم پای صندوق، یه دختر بهش میخوره پانزده شانزده ساله، معمولا صورتشون پر از جوش، میگه سلام،‌ از اون خنده های الکی تحویل میده، داره با خودش حساب میکنه که ممکنه از کدوم کشور اومده باشم!، دونه دونه همه جنسها رو بارکد میزنه،  میذاره تو پلاستیک

 

میدونم قبلا دوره دیده که، لبنیات رو پیش هم، سبزیجات رو کنار هم، نان و کنسرو رو کنار هم، تو پلاستیک های جدا بذاره، کارت بانکیم رو نشون میدم، میگه کارت تخفیف خرید (فلای بای) دارم، میگم نه،‌ میگه کارتت رو بکش،‌ کارت رو میکشم،‌ نوع حساب رو انتخاب میکنم، پس انداز یا اعتباری فرقی برام نداره، پس انداز رو میزنم، میگه پول نقد لازم داری؟  میگم بیست دلار بده،‌ آخه هفته ای بیست دلار به رومیو بابت رفت و آمد میدم،‌ بنزین گرونه، اتوبوس هم که وقت تلف کنه، بلیط اتوبوس هم هفته ای بیست دلاره، پس هفته ای بیست دلار میدم به رومیو، و به جای یک ساعت و نیم با اتوبوس، بیست دقیقه ای میرم شرکت، رسید پول و بیست دلار رو میگیرم

پلاستیک ها رو برمیدارم برمیگردم خونه، از خیابون پایینی برمیگردم که تنوع بشه، این خیابون اینجا یه کمی شیب داره،‌ پلاستیک ها رو میذارم زمین،‌ یه نفسی تازه میکنم،‌ دوباره برشون میدارم و راه میافتم،‌ عرق سرد رو روی پیشونی ام حس میکنم،‌ ولی پیاده روی رو دوست دارم، با خودم میگم یاد آهار بخیر، کلی پیاده میرفتیم تا قله، تازه کیف هم میکردیم، ل. هم رفته خرید، پلاستیک ها رو میذارم رو میز،‌ بعد هم تو یخچال و کابینت،‌ تقریبا ساعت دوازده شده، ک. هم بیدار شده، میره یه دوش میگیره، دارم غذا درست میکنم، نق نق کنان میاد، یه نگاه به خرت و پرتها میندازه،چیزی نمیگه، معلومه چی درست میکنم،ماکارونی، از فیلم دیشب و از اینکه تا صبح خوابش نمیبرده و فیلم نگاه میکرده میگه

ل. میرسه خونه، عاشق فوتیه، همین فوتبال استرالیایی که با توپ بیضی بازی میکنند، من که اصلا از قوانینش سر در نیاوردم، ک. میگه اصلا قانون خاصی نداره، باید توپ رو شوت کنند وسط میله ها و تمام، ل. داره برنامه ای رو که قبلا ضبط کرده نگاه میکنه، وسط در میایستم و یه کمی اش رو نگاه میکنم، غذام رو نگاه میکنم، ماکارونی داره قل میخوره،بر میگردم و همش میزنم ،دو ساعتی طول میکشه که غذا حاضر میشه، ک. مدام میاد و میره و میگه عجب بویی میده، میگم زیاد درست کردم ، بعضی وقتها یه بشقاب براش میکشم میخوره، نظرش رو میپرسم، آخه ک. سرآشپزه،  دوباره بارون گرفت، ساعت سه بعدازظهره ، یه کمی تو سایتها سر میزنم ،سی ان ان ، بی بی سی ، خبرگزاری ایران ، روزنامه همشهری ، قیمت نفت

 

ساعت پنج بعدازظهره، میرم سری به پذیرایی میزنم، هنوز ل. داره فوتی نگاه میکنه، بعضی وقتها هم خوابش برده ، عصری یه چایی میچسبه،  اصلا حوصله تلویزیون رو ندارم،‌ ولی چاره ای نیست، تا ساعت هشت،‌شیش هفت تا چایی میخورم، یکی با شکلات، یکی با خرما، یکی تلخ ...

یه برنامه مستند در مورد خاورمیانه، ل. میگه خیلی دوست داره بره سفر،‌ ولی اونطرفها هنوز امن نیست، میگم چرا امن نیست، میگه نگاه کن همه مردم دارند تیر هوایی در میکنند، میدونم که بحث فایده ای نداره،‌ حرف بی بی سی و سی ان ان از ما بیشتر برش داره،‌میگم خیلی خب، میدونم دلش از خیلی چیزها خونه،‌ گیلاس شراب شیرازش رو بر میداره و یه کمی میخوره، به نظر خوشحال میاد که باهاش بحث نکردم، میذارم خوشحال بمونه

ک. ساعت ده ، ده و نیم میرسه خونه،‌ دیگه نمیگه بریم بیرون،‌ از دفعه آخری که رفته بودیم بیرون،‌چهار ماهی میگذره،‌ زیاد عرق میخوره،‌ همه اش کنار این درخت و اون درخت ادرار میکنه،‌ میگم کثیف کاری نکن تو شهر،‌میگه برای درختها مفیده، میگم برای دیوارها چطور؟، میخنده

کنار ساحل قدم میزنم، یه دونه شیرینی خامه ای خریدم چهار دلار، با چهار دلار میشه تو ایران دو کیلو خامه ای تازه خرید، دارم کنار ساحل شیرینی میخورم، یکی داره اونطرف تر ادرار میکنه،‌ یکی داره داد میزنه،‌ دو نفر آروم اونطرف همیدیگه رو بغل کردند، موبایلم زنگ میزنه،‌ ک. رو از نایت کلاب انداختنش بیرون، میگه نمیذارند برم تو، میگم الان میام، میپرسم چی شده،ک. اصلا حالش خوب نیست و میگه فاک یو، میگم خیلی خوب ولی چی شده ...

 

میگه خود دختره تنش میخارید، از نگهبان میپرسم چی شده؟ ، میگه دختر آزاری کرده، میگم بخاطر من بذار بره تو ،قول میده دیگه از این کارها نکنه، نگهبان گفت اگه یه بار دیگه این حرف رو بزنم منم تو نایت کلاب راه نمیده، لبخندی میزنم ، نگهبان عصبانی نگام میکنه،‌ ک. میگه،‌ "ف.. یو" ، "ف.. یو" ، با اون فرهنگ فلانت، پاشدی اومدی اینجا، پشت سر هم میگه "ف.. یو" ، "ف.. یو" ، "ف.. یو" ...

اینقدر میگه تا خسته میشه، میگم بریم خونه، کلید ماشین رو پرت میکنه تو صورتم،‌میدونم مسته و دست خودش نیست، میگم ک. جان بیا بریم خونه، میگه منم میخوام برم برقصم، میگم برای امشب بسه، میگه منم دوست دختر میخوام، دلم کباب میشه، دوباره میگه "ف.. یو" ، "ف.. یو"، خسته شده دیگه نمیتونه بگه، از دست مشت شده اش،انگشت وسطی اش رو میاره بیرون یعنی "ف.. یو"

دستم رو میندازم دور کمرش، نمیتونه درست راه بره، هلم میده میگه خودم میتونم، ولی نمیتونه، میره رو چمنها دراز میکشه ، همون شب بود، بهش گفتم این دفعه آخره که باهات میام بیرون و دفعه آخره، کار همیشه اش شه، این دفعه دیگه خیلی حال و اوضاعش بد بود

اومده خونه ، روی کاناپه میشینه، یه بطری ویکتوریا بیتر برمیداره، یکی دیگه،‌یکی دیگه، یکی دیگه، چون قول داده دیگه زیاد نخوره میگم بسه، میخنده، تلویزیون هم برنامه درست و حسابی نداره، میام تو اتاق، ایمیل چک میکنم، وبلاگ مینویسم، لامپ رو خاموش میکنم

 

 

ولی همجنان باهم دوستیم و وقتی ک. سرحال میاد٬ یادش نمیاد که چه چیزها میگه٬ به روش نمیارم و قضیه حل میشه و تازگی ها بیشتر خودش رو کنترل میکنه و بهتر شده ...

 

ک. با توجه به اینکه سر آشپزه و کارش بعدازظهرها شروع میشه و آخر شب برمیگرده خونه و حقوقش رو نقدی دریافت میکنه، هیچ ردپایی از خودش به جا نمیذاره و حتی پولش رو به حساب بانکیش واریز نمیکنه که نکنه دولت بفهمه کار میکنه و حقوقش قطع بشه و به جز حقوق کار شبانه ، صبحها هم یه سر به سنتر لینک میزنه و هر دوهفته یکبار هم حقوق بیکاری میگیره که خودش میگه هر دوهفته (Fortnight) چهارصدو هشتاد دلار هم از اونجا میگیره .

 

 ل. بعضی وقتها میگه: "نگاه کن آدمهایی مثل ک. مفت و مسلم میخورند و میخوابند ، اونوقت ما کار میکنیم و از مالیات ما به این مفت خورها حقوق میدن."

  

ل. هم که تفریح اصلی اش تعقیب مسابقات فوتیه و صاحبخونه خونه هم هست. مرد خوب و آرومیه و کاری به کار کسی نداره و تو خودشه و همه اش برنامه اش برای این هفته و اون هفته و این و اون حرف میزنه ...

 

برای خودش موسیقی گوش میده ٬ با دوستانش به گردش و سینما و ... میره و در کل سر خودش رو گرم میکنه٬ هر چند که چند وقتیه که طلاق گرفته  تنهاست ولی خوش برخورد٬ خوش پوش و مودبه٬ (حداقل سعی میکنه باشه) و همیشه به ما دو تا میگه که برید شما هم بیرون دوست هم سن و سال خودتون رو پیدا کنید و بگردید و خوش باشید و ...

 

در یکی از همین روزها که از سر کار برگشته بودم خونه، پشت سرم هم ل. رسید و تازه نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون رو نگاه میکردیم که دیدیم یه ماشین پلیس از جلوی در خونه رد شد و با یه آژیر کوتاه  که چراغهای آژیرش هم چرخی زد جلوی در خونه ایستاد. من که رنگ از رخسارم پریده و ل. که من رو تو این وضعیت دید، یه دفعه از جا بلند شد و گفت نگران نباش، با من کار دارند.

خیالم راحت شد که مشکل از طرف من نبوده، رفت جلوی در، یه خانم افسر پلیس در یونیفرم آبی رنگ و قد بلند پشت در بود و یه پرونده نسبتا قطور دستش بود و حدود نیم ساعتی با ل. صحبت کرد.

لبخندی نرم که نشاندهنده آرامش بود روی صورتش نشست و افسر رو به داخل دعوت کرد، که قبول نکرد و رفت و ل. برگشت داخل.

گفتم چیزی شده؟ مشکلی برای اینجا پیش اومده یا برای خودت؟

ل. گفت یه مساله شخصی بود بین من و یه خانم امریکایی که الان بالاخره نتیجه اش اومد. میره برای خودش یه گیلاس شراب میریزه و برمیگرده میشینه رو صندلی و پشتش رو فشار میده و با حرکاتی که نشاندهنده پیروزیه سرش رو بالا میگیره و بادی به قبقبش میندازه و سینه اش رو صاف میکنه و  میخنده.

میپرسم چیزی شده؟ پلیس چی میگفت؟ میگه: "فکر کردم ب. بهت گفته، خب پس نگفته، خب چند وقت قبل با یه خانم امریکایی آشنا شدم و از اونجاییکه این خانم یه زن زیبا و جذاب و تحصیل کرده بود، تصمیم گرفتن رابطه جدی تری باهاش داشته باشم و گفتم مورد خوبی برای ازدواجه، یکی ازشبها که باهم به رستوران رفته بودیم، شروع کرد به مشروب خوردن، من که دیگه سنی ازم گذشته و کلا آدم سنگین و رفتار متشخصی دارم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که مست بشم، ولی اون دست برنمیداشت و ادامه میداد تاجاییکه کاملا مست شد، بهش گفتم که اینکار رو نکن، اما زیادی خورد، روی پاهاش نمیتونست واسته، برای همین آوردمش خونه، روی تخت من تا صبح خوابید، من هم اون شب رو تو پذیرایی روی همین صندلی که اصلا هم راحت نیست خوابیدم ،که ب. و ک. هم شاهد بودند، صبح که از خواب بیدار شد، با عصبانیت گفت من اینجا چیکار میکنم و یه تاکسی براش گرفتم و در حالیکه داشت بخار از سرش بلند میشد، سوار بر تاکسی رفت خونه خودش، حتی اجازه نداد که برسونمش، بعد از چند روز یه دادخواست از پلیس اومد که این خانم از شما شکایت کرده که شما بهش تجاوز کردید، من که حسابی از این کارش جا خورده بودم به پلیس گفتم و پلیس گفت که ما تحقیق میکنیم و اگر خلافش ثابت شد شما میتونید ازش شکایت کنیدو بعد از 6 ماه تحقیق پلیس از من در محل کار و منزل سابق و همسر سابق و همکارانم و همسایه ها و حتی از ب. و ک. ، نتیجه بیگناهیم امروز اومد، پلیس هم بهم گفت که حالا میتونی ازش شکایت کنی و اعاده حیثیت کنی، و ما این قضیه رو با پلیس بین الملل از اونجاییکه این خانم به امریکا برگشته پیگیری میکنیم."

 

 دارم با تعجب بهش نگاه میکنم و اونم داره تندتر و تندتر صندلی راکینگ چیر رو تکون میده، احساس میکنم که از اینکه دیدم نسبت بهش عوض شده نگرانه، برای همین بهش میگم: "ل. اینکه تو مرد بسیار خوش برخورد و مودبی هستی که شکی نیست، حالا واقعا میخوای ازش شکایت کنی؟" یه کمی آروم تر میشه و میگه: "مرسی، اما من اینقدرها هم که میگی خوب نیستم ها، بعضی وقتها شیطونی میکنم، اما نه اینطوری با آبروی خودم بازی کنم" میگم: "میدونم و مسلما تو اینکار رو نمیکنی" ادامه میده: "نه ازش شکایت نمیکنم، به پلیس هم گفتم که ازش شکایتی ندارم، همین که از مصاحبت با انسان خوب و خوش برخورد و پولداری مثل من محروم مونده براش کافیه" زبونش رو یه کوچولو در میاره که شوخی کردم و باهم میخندیم و میریم سراغ تلویزیون و بازی کریکت.

 

چند ماه بعد،  ل. با لبخندی جدید به خونه میاد، لبخندش با همیشه فرق داره، انگار به یه آرزوی بزرگ رسیده باشه، میگه با یه خانم 60 ساله که تازه بازنشسته شده از طریق همسر یکی از دوستانش آشنا شده، خانمی که خیلی با معیارهاش سازگاره و قرار گذاشتند که تعطیلات تابستونی رو با هم برن سمت بریزبین، میگفت که به احتمال زیاد با همین خانم ازدواج کنم، اگر نکردم هم مطمئنم که یه دوست خوب پیدا کرده ام.

 

از ل. یاد گرفتم که جاهایی هست که میشه جنسهای چینی و ارزون قیمت خرید مثل Reject Shop و 2$ shop و کلی در هزینه ها صرفه جویی کرد و به چندتا از این مغازه های چینی سری زدم و یه مشت خرت و پرت ارزون خریدم.

 

یه روزی از روزها با ل. در مورد سیاست و اقتصاد و اینجور چیزها صحبت میکردیم، و بحث ما به فساد اقتصادی رسید و اینکه سیستم نظارت در کشورها به چه شکله، ل. گفت در کشور شما چطوره، گفتم تو ایران هر کس هر طور دوست داشته باشه میتونه از اموال مردم رو بالا بکشه و فرار کنه، داره با دقت به حرفهام گوش میده، میگه مگه هیچ نظارتی وجود نداره، میگم چرا هست ولی فرمالیته است و واقعی نیست. ل. که مدیر حسابداری در یکی از ادارات دولتی استرالیاست با دقت تمام برام شرح میده که در این کشور اگر شما مبلغی بیشتر از 3000$ (سه هزار دلار) از حسابی به حسابی منتقل کنید، بانک ایجاد کننده این انتقال وجه باید سه گزارش به سه سازمان دولتیه اداره مالیات ، اداره زیرساخت و بانک مرکزی ارسال کنه این پول به چه شخصی و بابت چه خدمات یا کالایی منتقل شده که اینطوری به حسابهای تمام مردم استرالیا نظارت میشه و جلوی بسیاری از موارد پولشویی گرفته شده و از این طریق ما میتونیم بگیم که یک اقتصاد کاملا سالم و پاک داریم. همینطوری خیره شدم بهش که چی داره میگه، گفتم خب کاری نداره، من همه مبالغ رو 2999$ واریز میکنم و قانون رو دور میزنم، جواب میده که خب اگر بخوای مبلغی مثلا به اندازه 3 میلیون دلار رو جابجا کنی چندتا از این پولها باید واریز کنی و چقدر باید زمان بذاری که اول از همه برات به صرفه نیست و  دوم اینکه ما هم به اینجور انتقال پولها کاملا نظارت داریم و اگر کسی از این کارا کنه جرمش از یه قاتل بیشتره، چون یه قاتل با جون یک نفر بازی میکنه، ولی این فرد داره با اقتصاد یه کشور و جان و آینده بسیاری در کشور بازی میکنه. دیگه جوابی براش ندارم، از سر شوخی میگم که خب بذار این سه میلیون دلار رو به دست بیارم بعد براش یه فکری میکنم، میزنه زیر خنده و میگه آره اول تو پولدار شو بعد خودم برات یه فکری میکنم.

 


 

یکی از روزها که اومدم خونه دیدم ک. ناراحت روی مبل نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه، مثل همیشه، ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت: هیچی رفتم دکتر و دندونم رو نشون دادم که درد میکنه، یه چند وقتی بود که صورتش ورم کرده بود و دندون درد داشت، بهش میگفتیم برو دکتر میترسید، گفتم خوب مبارک باشه، دکتر چی گفت؟ میگه که دکتر گفته که اشکال از دندون عقلته، گفتم آره مشکل همیشه از عقله، میخنده میگه دکتر گفته که باید هر چهار طرف دندونهات رو بکشم، گفتم اینم خوبه چون همون یه ذره عقلتم از دست میدی، بلند میخنده میگه نگو اینو به من، میگم شوخی کردم، منم قبلا دندون کشیدم، چیزی نیست، میگه میترسم چون دکتر گفته که دندونهات جاش بده و باید جراحی بشه، و بعدش تا چند روز نمیتونم کار کنم، میگم نگران نباش من و ل. هستیم، کمکت میکنیم، میگه ل. که اصلا روش حساب نکن، گفتم خوب حالا باید چیکار کنیم بیا انجام بدیم، گفت فردا صبح منو برسون درمانگاه محله ، صبح باهم دیگه میریم درمانگاه، خانم سرپرستار میاد و میگه که خب اومدید، پرونده اش رو هم که قبلا تشکیل داده، ازم میپرسه تو همراهشی؟ میگم آره، میگه نسبتت چیه ؟ میگم هم خونه اش ام، میگه خیلی خب، پس کمکش کن این لباسهاش رو عوض کنه و این گان اتاق عمل رو بپوشه، با شوخی میگه بهش بگو همه لباسهاشو دربیاره و مطمئن شو چیزی تنش نمونده، کشیده میگم حتممممما ! ک. با دلخوری نگاه میکنه و میگه خودم میدونم، گان جراحی رو میپوشه و میشینه روی صندلی چرخدار که بره اتاق عمل، پرستار دوباره برمیگرده و درحالی که داره ک. رو روی صندلی هل میده به اتاق جراحی، چشمک میزنه که بردمش! میگه حدود 4 ساعت دیگه بیا ببرش، سوار ماشین ک. میشم و میرم خونه، تقریبا ظهر شده نزدیک ساعت 12 ، میرم دنبالش، پرستار میگه درست به موقع اومدی تازه داره کم کم به هوش میاد، چند دقیقه بعد روی صندلی چرخدار میاردش بیرون و میگه تحویل شما، ک. گیج و منگ داره نگام میکنه، ازش میپرسم خوبی ؟ بیداری؟ به زور دست مشت شده اش رو از زیر لحاف میاره بیرون انگشت وسطی اش رو از تو مشتش درمیاره که یعنی فاک یو! میخنده و چشماش رو ریز میکنه، پرستار میگه، ک. ممکنه تا دو سه هفته نتونه چیزی بخوره، حتما براش سوپ و مواد مغذی و آبکی بدید، میپرسه که میتونم غذا درست کنم، میگم از خودش بهتر، بعد پرستار یواشکی به شوخی میگه این دوستت مشکل اخلاقی داره، میگم چطور؟ میگه وقتی تو بیهوشی بود، چرت و پرت میگفت، بیشتر مراقبش باش، میگم باشه حتما، از ک. میپرسم که میتونی لباست رو بپوشی و از اونجایی که چهارتا دندونش رو با جراحی درآوردن و تقریبا کل دهنش پانسمان شده با کله نشون میده که آره میتونم، یه دوهفته ای از ک. پرستاری کردیم و براش سوپ پختیم و غذاهای نرم درست کردیم، مادرش هم که سه روز بعد اومد سری به ک. بزنه فهمید این اتفاق افتاده، رفت براش کلی خرید کرد و آورد و سفارش کرد و بهش گفتم که نگران نباش حواسم بهش هست. بعد از دوهفته پانسمان دهن ک. رو باز کردند و بخیه هاش رو کشیدن و دوباره ک. تونست یه آب جو بخوره، از اون به بعد رفتار ک. خیلی بهتر شد و بیشتر مراقب حرف زدنش بود. ل. هم به شوخی بهش گفت کاش زودتر عقلت رو میکشیدی !

 

روزی از روزها ک. با خنده اومد توی خونه، گفتم خوشحالی امروز، گفت آره، پرسیدم خب چی شده؟  گفت هیچی توی یکی از خیابونهای اصلی نزدیک خونه با یه ماشین تصادف کرده، راننده ماشین خانم بوده و گیج و بی حواس زد ماشینم رو خورد کرد، گفتم چطور؟ گفتم داشتم مسیرم رو تو خیابون اصلی میرفتم که یه خانم از فرعی بدون رعایت حق تقدم اومد بیرون و زد به پشت ماشینم و شانس آوردم که به سمت شاگرد ضربه زد. گفتم خب به پلیس گفتی؟ میگه زنگ زدم پلیس میگه برو اون اطراف بگرد ببین دوربینی چیزی هست، که شانس آوردم یه دوربین بانک نزدیک محل حادثه بود، که پلیس یه نامه بهم داد تا بتونم تصاویر اون موقع از حادثه رو دریافت کنم، عکسها رو نشونم میده، چهارتا عکس کنار هم مثل قاب پنجره قرار گرفته، گفتم خب حالا چی میشه؟ میگه هیچی دیگه بیمه ماشین اون خانم باید خسارتم رو بده، گفتم چقدر بهت میدن، گفت از اون پولی که از اول ماشین رو خریدم بیشتر گیرم میاد و حسابی میخنده، گفتم بگو پس چرا اینقدر خوشحالی میخوای باهاش چی بگیری؟ میگه میخوام با پولش یه ماشین اسپرت وخوشگل بگیرم برم توی شهر دخترهای خوشگل سوار کنم، بعد میخنده میگه شوخی کردم، هنوز سوار نکرده پلیس میگیرتم. (چون این کارها در استرالیا جرمه).

 

چند هفته قبل از اینکه تصادف کنه با ک. رفته بودیم مرکز شهر، یه دوری اطراف زدیم و باهم کنار رودخونه شهر قدمی زدیم، چیزی خوردیم و برگشتیم سوار ماشین بشیم که یه دختر خانم جوون اومدم سمت ما، اینقدر مست بود که وقتی از لبه جدول کنار خیابون اومد پایین داشت میخورد زمین، دست از پشت ماشین ک. گرفت و بلند شد، گفت آقایون میشه منو برسونید، ک. حتما میرسونیمت، زیر چشمی یه لبخند شیطنت آمیزی بهم زد و در ماشین رو برای دختر باز کرد و اونم سوار شد، توی راه از هر طرف که دختره میگفت میرفت، بعد وسط یکی از خیابونها که اون موقع نمیشناختم بودیم که دیدم ک. درهای ماشین رو قفل کرد، گفتم چرا درها رو قفل میکنی، گفت این دختره مسته حالش دست خودش نیست میترسم از ماشین بپره بیرون، گفتم آفرین به عقل تو، دختره از صندلی عقب ماشین میگه میشه لطفا صدای رادیو رو بلند کنی؟ ک. هم صدای رادیو رو بلند میکنه و دختره شروع میکنه به رقصیدن. چند دقیقه بعد هم میرسیم در خونه ای که خودش ما رو برد اونجا و بهمون میگه که خیلی ممنونم، عاشقتونم!! به ک. گفتم این چی گفت؟ عاشقتونم؟ ک. میخنده و میگه آره دیگه، دوستمون داره. جلوی در صبر میکنیم تا بره توی خونه و بعد هم خودمون برگشتیم خونه. توی راه به ک. میگم امروز یه کار خوب انجام دادی، داری پسر خوبی میشی، کلی میخنده!

 

گواهینامه موتورم رو که 13 ژوئن داشتم و یک روز کامل امتحان و آموزش طول کشید. خوشبختانه امتحان روز یکشنبه بود که آخرهفته است و تعطیلی بود. صبح ساعت 8:30 تا ساعت 4 بعدازظهر بهمون کلی آموزش دادند از نحوه ترمز گرفتن و دنده عوض کردن تا آموزش موارد خطرناک و سوانح و کلاه ایمنی ، همینطور از همه تست بینایی گرفته شد. یه فیلم کوتاه آموزشی در مورد موتورسواری و موارد ایمنی و کنترل موتورسیکلت پخش شد و بقیه روز رو هم سوار موتورسیکلت آموزش عملی دادند و به صورت عملی همه موارد رو دوباره آموزش دادند.

 

آخر روز هم از ساعت 3 بعدازظهر به بعد شروع به امتحان گرفتن از تمام موارد آموزش داده شده کردند. و امتحان شامل ، قدرت کنترل موتورسیکلت در سر پیچها ، توقف اظطراری و سرعت عمل عبور از موانع بود و برام مثل آب خوردن بود ولی بقیه میترسیدند و میگفتند نکنه قبول نشیم ،ولی همه قبول شدیم و بازهم به خاطر اینکه گواهینامه موتورم رو داده بودم ترجمه تونستم گواهینامه کامل موتورسیکلت رو بگیرم و محدودیتی در استفاده از حجم موتورسیکلت و سوار کردن یک سرنشین بر روی موتور نداشته باشم.

 

گواهینامه ماشین رو هم با زدن یه سوراخ در گوشه اون باطل کردند و بهم یه قبض دادن که 2 ماه اعتبار داشت و قرار شد که ظرف مدت 2 تا 3 هفته گواهینامه جدید که شامل هر دو گواهینامه ماشین و موتوره ، برام پست بشه تا الکی جیبم پر از کارتها و مدارک زیادی نباشه و دو گواهینامه در یک کارت باشه. تو این مدت هم قبض صادر شده حکم گواهینامه رو داره.

 

مدارک موتور رو برای ثبت به اداره Vicroads بردم و بهم گفتند که با همون گواهینامه ماشینت هم میتونستی موتورت رو ثبت کنی و براش پلاک بگیری. اداره Vicroads برام اجازه نامه ای صادر کرد که بتونم موتور رو فقط در روز بازبینی بدون داشتن پلاک سوار بشم و به این اداره ببرم. تاریخ بازبینی رو برام فردای همون روز انتخاب کردند و موتور رو برای بازرسی شماره بدنه و شماره موتور به اداره راهنمایی و رانندگی بردم. بعد از چک کردن شماره بدنه و موتور و تطبیق مدارکم بهم یه پلاک داده شد که چهارتا سوراخ داشت ولی موتورم دوتا . با پیچ گوشتی دوتا سوراخ خوشگل روش زدم و دوتا بسته پیچ و مهره و واشر خریدم و پیچش کردم به عقب موتور.

 

کلاه کاسکت از اون مواردیه که اینجا قیمتش خیلی بالاست و تمام کلاهها کاسکت باید استاندارد استرالیا رو داشته باشند و خیلی هم گرون قیمت هستند ، از 70 دلار شروع میشه تا 3000 دلار. یه کلاه کاسکت بدون فک بند (Open Face) خریدم 100 دلار.

 

یه کمی با موتورم چرخ زدم و باهاش خرید میرم، یه بار هم تا کنار ساحل رفتم و برگشتم ولی موقع برگشتن بارون اومد و حسابی خیس شدم. البته باید یه دست لباس بارونی (Rain Suit) بگیرم تا زیر بارون موش آبکشیده نشم.

 

 

 

یه روز که شرکت بودم، بارون شدیدی گرفت و بعد از این بارون شدید یه بارش تگرگ وحشتناک هم داشتیم، از این تگرگهایی که به اندازه توپ گلف اند، خلاصه که کار تموم شد و ساعت نزدیکیهای 5 عصر بود که رسیدم خونه، معمولا وقتی میومدم ک. و ل. هنوز نرسیده بودند، بر خلاف همیشه که در پشت میرفتم تو، اینبار از در جلوی خونه وارد شدم، رفتم توی اتاقم و کوله ام رو گذاشتم و برگشتم برم توی حیاط که لباسهای شسته شده ام رو جمع کنم که دیدم سقف ورودی راهروی در پشتی خونه کاملا تخریب شده، حدسش کار سختی نبود، کار تگرگها بود، گفتم ای وای، حالا صبر کنم ل. بیاد بهش بگم ببینیم چیکار کنیم با این قضیه، تو همین فکرها بودم که ک. رسید، گفتم ببین چی شده، قرار شد که اول آشغالها رو جمع و جور کنیم تا ل. برسه، رفتم به سمت آشپزخونه که جارو و خاک انداز رو بیارم، در آشپزخونه رو که باز کردم دیدم شده مثل خونه اشباح، از تمام سقف عنکبوت آویزون شده بود، یه چیزی حدود 10 تا 20 هزار (شاید هم بیشتر) عنکبوت ریز، اصلا قابل شمارش نبود، مادرشون هم گوشه سقف آشپزخونه چسبیده بود به سقف، یه عنکبوت غول پیکر که به راحتی اندازه کف دستم بود، خلاصه که خشکم زده بود از دیدن این همه عنکبوت که از سقف با تارشون آویزون بودن و اکثرا درست تا ارتفاع صورتم پایین اومده بودن، در رو آهسته بستم و برگشتم پیش ک. گفت پس جارو کو؟ گفتم من که جرات نمیکنم برم از تو آشپزخونه بیارم، گفت چطور، داستان رو بهش گفتم و حسابی اونم ترسید، گفت بیا باهم بریم ، یه جاروی بزرگ که تو حیاط برای تمیز کردن برگها داشتیم رو برداشتیم رفتیم به جنگ عنکبوتها، ک. توی اتاقش اسپری حشره کش هم داشت ، اول با اسپری تقریبا همه رو کشتیم، بعد ک. با چرخوندن جارو توی فضای آشپزخونه تونست تقریبا همه عنکبوتهای آویزون شده از سقف رو جمع کنه، بقیه عنکبوتها هم دونه دونه داشتند از سقف می افتادند، به جز مادرشون که محکم سقف رو چسبیده بود، در همی حال و هوای کشتی گرفتن با عنکبوتها بودیم که ل. رسید، و گفت سقف آشپزخونه هم حتما صدمه دیده و سریع زنگ زد به یه نفر پلاستر کار که بیاد و سقف رو تعمیر کنه، و بعد از اینکه اومد و برآورد هزینه و مصالح رو کرد، قرار گذاشتند که صبح برای تعمیر سقف بیاد، ل. میخنده و میگه خوب شد، فردا یه بهانه دارم که دیر برم شرکت و بیشتر بخوابم.

 

 

 

خلاصه از اونجایی که هر چیزی یک پایانی داره داستان ما هم با برخورد به زمان بحران مالی جهانی دچار نوسان و سقوط شد و مجبور شدم که برای رزق روزی به سمت کار در رستوران پیش برم.

 

هفته ای دو سه روز در رستوران یکی از هم خونه ها به پیشنهاد خودش مشغول کار شدم یک ماهی به عنوان پیش خدمت از ساعت پنج بعدازظهر تا ١٠ شب با نرخ ١٠ دلار در ساعت که حقوق بدون مالیات بود و به صورت Cash (نقدی) که جرم هم هست پرداخت میشد گذران عمر میکردم.

 

تا اینکه بعد از یک ماه و نیم دیدم دیگه اینطوری فایده نداره، کار هم که دیگه تو استرالیا شده بود جن و ما بسم الله، تمام شرکتها دونه دونه شروع کردند به اخراج کارمندها و از اونجایی که جزو دسته حقوق مکفی بگیران دولت نبودم ، دقیقا داشتم ورشکست میشدم و موندم در استرالیا هیچ توجیهی نداشت.

 

بار و بندیل رو بستم و چمدونها رو پر کردم از خرت و پرت، سوغاتی رو هم فراموش نکردم و یک ساک 37 کیلویی هم پر از سوغات از شکلات گرفته تا پوست کانگرو با خودم میکشیدم.

 

باز هم پرواز بالای 20 ساعت، با یک شرکت عربی این بار هواپیمایی الاتحاد، که از سیدنی بلند میشد و ملبورن به سیدنی هم ویرجین بلو (Virgin Blue) خوب هم خونه ام به موقع رسوندم فرودگاه ، البته بنزین ماشینش رو خودم حساب کردم. رسیدیم فرودگاه و چمدونها رو تحویل دادم، 67 کیلو بار ناقابل.

 

30 کیلو از این بار باری بود که میتونستم با خودم حمل کنم و 37 کیلو اضافه بار بود. خوب کانتر پرواز گفت مقصد کجاست ؟ گفتم تهران ، به شوخی گفت که حتما میخوای بری که برنگردی که اینهمه بار داری! گفتم تقریبا همچین چیزیه، گفت پس بارت رو برای تهران میزنم که تو سیدنی مجبور نشی دوباره بارت رو عوض کنی، با یک حساب سر انگشتی بهم گفت که بابت 37 کیلو اضافه بار هر کیلو 10 دلار باید پرداخت کنی، 10 دلار هم تخفیف داد و 360 دلار بابت اضافه بار پرداخت کردم و رسید گرفتم. تا اینجا رو داشته باشید.

سوار هواپیما شدم به مقصد سیدنی، پرواز خوب و راحتی بود، یک ساعت بعد سیدنی بودم. ساعت 15:30 هواپیمای الاتحاد به مقصد ابوظبی فرودگاه رو ترک میکرد. خودم رو به کانتر رسوندم ، 2 ساعت تا پرواز مونده بود. کانتر بلیطم رو چک کرد و گفت که باید 1110 دلار برای 37 کیلو بارت پرداخت کنی!! گفتم تو ملبورن پرداخت شده و قبول نکردند.

بعد از کلی بحث گفتند که برو بارت رو تحویل بگیر که با شرکت حمل اضافه بار بفرستی، رفتم تحویل بگیرم که پیدا نشد، 1.5 ساعت تو فرودگاه سیدنی دویدم ولی اثری از بار نبود که نبود ، از Virgin Blue گرفته تا Qantas و Tiger و Jet Star منو فرستادند و پاس دادند اینور و اونور آخرش هم 15 دقیقه مونده به پرواز گفتند که بارت رو داخل هواپیمای الاتحاد به مقصد تهران فرستادند. گفتند برو تهران یه کاریش میکنیم.

 

رسیدم ابوظبی، فرودگاه خیلی کوچیک و پر ازدحامی داشت، مردم مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا میرفتند، 1000 صد رحمت به فرودگاه مهرآباد و امام خمینی تهران، وقتی رسیدم فرودگاه امام خمینی هم خوشحال بودم هم ناراحت، کلی ایرانی میدیدم ، خیلی برام جالب بود، خیلی جالب بود، انگار 100 سال بود ایران نرفته بودم، تو هواپیما از ابوظبی تا تهران با بغل دستی ام حرف میزدم مثل این ندید بدید ها که از پشت کوه اومده باشند و آدم ندیده اند...

 

خلاصه که تو فرودگاه تهران یه شکایت نامه نوشتم که آره هواپیمایی الاتحاد چه کرده و درخواست پیدا شدن بارم رو دادم.

 

تهران ، مثل قبل، بی نظم و آلوده و شلوغ، دود و دم ، ترافیک ، هفته اول که رسیدم شروع کردم به دنبال کار گشتن، فارسی رو به زور حرف میزدم، بابام میگفت برو بچه خودت رو مسخره کن، اینقدر مِن مِن نکن ...

 از خیابون نمیتونستم رد بشم ، میگفتم الانه که بزنند بکشن، تو تاکسی میشستم با خودم همه اش میگفتم آخ زد زد ، دستم رو میگرفتم جلو داشبورد ...

 

هفته های اول همینطوری گذشت، هفته اول 4 تا شرکت گفتند که از شنبه هفته بعد بیا سرکار شروع کن، اصلا آدم باورش نمیشه اون ور دنیا 2 ماه بیکار باشی، تو مملکت خودت که اینهمه میگن بیکاریه بیکاریه یک هفته ای بری سر کار ....

 

پاییز 1387

 

خلاصه که یکی از دوستان که تو یکی از شرکتهای خیلی معتبر خدمات اینترنت کار میکرد گفت بذار اینجا صحبت کنم و بیا مصاحبه بده ، رفتم و اونها هم قبول کردند و با بقیه شرکتها قضیه رو لغو کردم و سر 10 روز از رسیدنم به ایران رفتم سر کار.

 دوستان قدیم دعوت کردند که بریم یه سفر کوتاه و قرار شد که یه آخر هفته بریم کویر کاشان

 

  

 

البته از بخت بد، مینی بوسی که کرایه کرده بودیم تو شن گیر کرد و ۴ ساعت داشتیم زیرش رو خالی میکردیم و بالاخره از تو شنها درش آوردیم.

 

از اونجا هم دور زدیم رفتیم "مشهد اردهال" و سر خاک سهراب سپهری هم سری زدیم.

  

کار هم بد نبود، شرکت مدیریت خیلی خوبی داشت، که اینطوری که معلوم بود اکثر کارمندها من جمله دوست گرامی بنده ، حداقل از مدیریت شرکت راضی بودند. خودم هم تحت تاثیر قرار گرفتم که چه جالب که اکثر کارمندها با اینکه ممکنه کارشون زیاد باشه و انتظار اضافه حقوق داشته باشند، ولی در کل از شرکت راضی هستند و به شخصه هم از کار در شرکت راضی بودم.

 

دو هفته اول رو به دلیل اینکه اطلاع کافی در مورد این کار خاص نداشتم ، کار زیادی به جز مطالعه نمیتونستم انجام بدم و همکاران دیگه هم تا اونجایی که میتونستند کمک میکردند، علیرضا خان هم دیگه سنگ تموم گذاشت و تا اونجا که میتونست کمک اطلاعاتش رو در اختیار میذاشت ...

 

بعد از حدود دوهفته ماموریت ها شروع شد. از سیستان و بلوچستان تا هرمزگان و شیراز و اصفهان و کرمان و ... خلاصه توی 6 ماهی که ایران بودم هر شهر و دهستان و روستایی تو این حوالی رو بگید گشتیم.  

البته ایران به اندازه خودش اینقدر جاذبه های دیدنی و گردشگری داره که اگر کسی واقعا بخواد خود ایران رو بگرده باید واقعا وقت صرف کنه .

  

موقعیت کاری ای که شرکت داشت و مجبور بودیم دور ایران بگردیم این اجازه رو داد که خیلی از جاهایی رو که ندیده بودیم رو ببینیم

  البته این زمانی بود که کاری نداشتیم و بین ماموریتها وقفه کوتاهی میافتاد و در غیر اینصورت فرصتی برای رفتن و گشت و گذار نبود.

  

 

  

 هرچی که دم دستمون میرسید سوار میشدیم تا بتونیم کارمون رو انجام بدیم ، وانت ،‌تاکسی ،‌کشتی ،‌قطار ،‌ اتوبوس ، لنج ، هلیکوپتر و ....

  

  

متاسفانه در یکی از همین حوادث جاده ای بود که یک گروه از همکاران در یکی از جاده های اراک تصادف کردند و راننده که بچه اش هم تازه به دنیا اومده بود، فوت کرد (خدا بیامرزدش)  و همکار دیگه امون هم به شدت مجروح شد.

   

بعد از یک روز طولانی ،‌ واقعا استراحت در یک جای خوب و مناسب نعمتی بود.

   

 

خانواده هم که همیشه شکایت میکردند که نگاه کن بعد از 1.5 سال که نبوده اومده ایران مثلا ببینیمش، اینم که نیومده رفته کار پیدا کرده که ماهی 3 روز میاد خونه که اون 3 روز هم خونه نمیمونه.

 

خلاصه تو این مدت هم کلی با خودم کلنجار رفتم ، نمیتونستم قبول کنم ایران ما کشوری با این همه قدمت و تمدن با اینهمه ثروت و مکنت، اینقدر دچار مشکلات مدیریتی و زیربنایی و قانونی باشه، مغزم دست از سر بر نمی داشت، بین زمین و هوا مونده بودم، نمیتونستم تصمیم بگیرم که برگردم استرالیا یا تو همین ایران بمونم.

 

زمستان 1387

 

 تا اینکه بالاخره رفتم سراغ یه مشاور و روانشناس و ساعتی 40 هزار تومان ناقابل بهش پرداخت کردم تا بهم فهموند که هیچ کس غیر خودت نمیتونه بهت کمک کنه و هیچ کس نمیتونه به جای تو تصمیم بگیره، ولی گفت برو استرالیا که ایران جای تو نیست، گفت که هرجای دنیا بری همینه ، فقط باید خودت رو بشناسی.

 

در همین دوران که ایران بودم، یکی از همکاران ما، دوستی داشت استرالیایی که در ایران بود، میگفت چون زیاد از حرفهاش سر در نمیارم ، بیا باهم بریم ببینش، باهم اطراف تهران دوری زدیم و قرار شد یه آخر هفته هم بریم شمال ...

   

 پیتر که به گفته خودش تحصیلات دانشگاهی در زمینه کامپیوتر داشت و تو سیدنی راننده تاکسی بوده ، میگفت " فرق زیادی بین ایران و استرالیا نمیبینم"

 

روزی از روزها دوست خوبمون مهدی، پیتر رو دعوت کرد به شرکت و گفت بیا ببین چی میگه! مثل اینکه داره دنبال کار میگرده و میخواد استخدام بشه، منم آوردمش اینجا که ببینم میتونیم با واحد منابع انسانی صحبت کنیم و استخدامش کنیم یا نه!

خلاصه ازش روزمه اش رو گرفتیم و فرستادیم برای منابع انسانی، رزومه خوبی داشت، تحصیلات مرتبط در یکی از دانشگاههای سیدنی، در تهران هم در حال تحصیل در رشته زبان فارسی در "فرهنگستان زبان و ادب فارسی" بود که میگفت خیلی به خط و زبان فارسی علاقه داره، اما مشکل اساسی زبان پیتر بود که نمیتونست یک جمله درست رو به زبان فارسی بگه، و یکی از نیازمندیهای کار کردن در ایران بلد بودن زبان و فرهنگ فارسیه، که به فرد اجازه برقراری ارتباط با مشتری رو میده.

از طرف دیگه پیتر دانشجوی دانشگاه بود و اجازه کار در ایران رو نداشت مضاف بر اینکه استخدام فردی که در آینده در شرکت باقی نمی مونه و حضورش کوتاه مدته سودی برای شرکت نداره وبا توجه به اینکه جوانهای مستعد، خوب و تحصیلکرده ایرانی که زبان فارسی رو مثل بلبل صحبت میکنند با فرهنگ مردم آشنا هستند، به پیتر ما اولویت داشتند.

 

موضوع دیگه ای وجود داشت و اونهم مساله امنیتی بود که ما نمیتونستیم به یک فرد خارجی ساکن ایران بدون گرفتن ضامن و یا معرف اعتماد کنیم و اطلاعات حساس مشتریان رو در اختیار این فرد قرار بدیم، هر چقدر هم که سطح دسترسی این فرد به اطلاعات داخل شرکت رو محدود میکردیم، حتی حضور این فرد در شرکت هم به راحتی میتونست خطرناک باشه.

 

ما خیلی دوست داشتیم پیتر رو کمک میکردیم و استخدامش میکردیم، ولی متاسفانه شرایط اجازه رو نمیداد، درست مثل شرایطی که خودم به نوعی در استرالیا داشتم. در نهایت بهش پیشنهاد دادیم که به جای پیدا کردن کار در شرکتهای معتبر و تخصصی برای گذران بهتر زندگی و همینطور افزایش مهارت زبان اش در یکی از آبمیوه فروشی ها یا کافی شاپ های اطراف میدان ونک شهر تهران که به محل تحصیل اش هم نزدیک باشه کار پیدا کنه.

 

برخی از دوستان ایرانی ما فکر میکنند که عدم استخدام اونا در شرکتهای استرالیایی به نژادپرست بودن مردم این کشوره، اما وقتی به وضعیت پیتر نگاه کنیم متوجه میشیم که همیشه اونطوری که ما فکر میکنیم نیست.

 

 

دوباره بعد از 4.5 ماه کار کردن در ایران و 5 ماه حضور بالقوه در کشور عزیز و دل انگیزمان، کوله بارم رو بستم و برگشتم به سرزمین های دور. تو این مدت هم که ایران بودم کلی دنبال ساک و چمدونم دویدم و به جایی نرسیدم که هواپیمایی الاتحاد آخرش گفت که چمدون شما رو Dispose کرده اند ، یعنی نابود کرده اند، بعد هم به طور خلاصه توضیح داد که نابود کردن یعنی اینکه در چمدون شما رو باز میکنند و هر چیز به درد بخور داشته باشید بر میدارند و به درد نخور هاشو رو میریزند دور.

 

تا اونجایی که یادم میاد ، سوغاتیه به درد نخورد نداشتم و کلی حرص خوردم بابت اینکه الان اون شکلاتها رو کی داره میخوره و پوست کانگروها رو کدوم نمک نشناسی انداخته زیر پاش ، یا اون لباسهای 200 -300 دلاری رو کی داره میپوشه. حتی وقتی الان هم فکرش رو میکنم آزارم میده.

 

رسیدم ملبورن ، اینبار با هواپیماییه الامارات اومدم ، حقا که پولی که میگیره حلالش بشه، خیلی سرویس خوبی میدن. 22 ساعت پرواز از تهران به دبی ، دبی به سنگاپور، سنگاپور به ملبورن.

 

قبل از اینکه بیام کلی به ل. گفتم اتاقم رو اجاره نده اومدم خودم میام استفاده میکنم و اونم گوش داده بود اتاق رو اجاره داده بود رفت.

 

مجبور شدم دوباره برم Backpackers و اونجا بمونم تا اتاق گیر بیارم، تو مسافرخونه بودم و دنبال خونه میگشتم که ب. زنگ زد گفت چه خبر، رسیدن به خیر، و خلاصه گفت که پیش آقا ا. قبلا کار میکرده و آقای ا. هم که از ایرانیان قدیمی نقاش اینجاست، کاری داره اگه بخوام میتونم به عنوان کارگر نقاش اسپری کار یه مدتی شاید کوتاه توی کارگاه نقاشی اش، کار کنم، از همونجا تو Backpacker رفتم و شروع کردم. طبق معمول ساعتی 10 دلار بدون مالیات و به صورت نقدی. 

   

10 روز نقاشی کردم و یک هفته نگذشته بود هم دوست گرامی ب. گفت که: " اگر دنبال جا میگردی، جایی که قبلا زندگی میکردم خالی شده و میتونم با صاحبخونه ام صحبت کنم که یکی از اتاقهاش رو بهت اجاره بده." باهم رفتیم و صحبت کردیم و قرار شد از هفته بعدش برم توی این خونه، خلاصه که خدا رو شکر شروع بازگشت ، به خیر و خوشی گذشت.

 

فراموش کردم بگم که وقتی رسیدم فرودگاه هم ح. از بچه هایی که قبلا باهام آشنا شده بودیم زحمت کشید و اومد فرودگاه دنبالم و کلی تو زحمت افتاد.

 

بهار 1388

 

یک ماهی که از کار نقاشی ساختمان گذشت یه کمی پس انداز کردم و گفتم که الان باید ریسک کنم و ب.  که مدتی بود جای جدیدی، به عنوان صافکار ماشین، کار گرفته بود ، میگفت که با پول خیلی کم هم میشه اینجا صاحب ماشین شد .

 

از کار کارگر نقاشی هم میشه اینجا ماشین خرید، با پس انداز دو سه هفته حقوق ، ماشینی که تو ایران قیمتش حدود 4 میلیون تومانه رو اینجا خریدم 1200 دلار استرالیا + 300 دلار تعمیرات و معاینه فنی + حدود 80 دلار هم عوارض و مالیات ،کلا برام تموم شد 1600 دلار استرالیا، کمی بیشتر از یک میلیون تومان. بیمه اش هم کردم که قرار شد ظرف یکسال، ماهی 30 دلار هم  بابت بیمه پرداخت کنم.

 

 

   

خوب دور روز نشده بود که ماشین رو خریده بودم و برای آقا ا. کار میکردم و هنوز داشتم نقاشی ساختمون یاد میگرفتم که گفت میخوام برم سفر و بیا ماشینم رو که یه وانت بود (که الان دیگه نیست)‌ رو بردار و ببر. گفت رانندگی بلدی که ، گفتم اختیار داری من گواهینامه کامل دارم و اصلا نگران نباش.

 

خلاصه تویوتا هایلوکس اش رو سوار شدم و آقا ا. آخرین نصیحتش رو کرد که خیلی مواظب این ماشین باش. رسیدم کارگاه نقاشی، بارون بدی میومد و باید درها رو هرچه زودتر میرسوندیم به مشتری. ترولی رو پر کردیم و بستیم عقب ماشین.

 

به ذ. که یه افغانیه و اونم برای آقا ا. کار میکرد و کارگاه نقاشی رو میگردوند و من اونجا پادویی این آقای بیسواد رو میکردم و میگفت که قبلا راننده تریلر بوده و ... گفتم ماشین رو آوردم خودت بشین. گفت من اصلا دست نمیزدم، گفتم چرا؟ گفت چون عاقبتش رو میدونم و اصلا نمیشینم.

 

 

ترولی رو بستیم عقب ماشین، نشستم پشت فرمون و رفتیم. بارون بند اومده بود و زمین خیس بود. رفتیم تو یکی از خیابونها و میدونستم که داریم اشتباه میریم. آقا ذ. هم حسابی کفرش در اومده بود و بد و بیراه میگفت. تا اینکه اون اتفاقی که نباید بیافته افتاد.

 

یه میتسوبیشی آبی از سمت چپم سبقت گرفت جلوم . جلوتر یه سواری نیسان یه دفعه تصمیم گرفت که گردش به راست کنه، میتسوبیشی زد رو ترمز و من هم زدم،‌ ماشین واستاد ،‌ زمین خیس بود، ترلی از عقب هلمون داد و سه تا ماشین با هم تصادف کردیم. چه فاجعه ای. دمار از روزگار ماشین ما در اومد ولی ماشینهای دیگه خسارت زیادی نخوردند.

 

از عقب زده بودم به دو تا ماشین، وای اصلا قابل تصور نبود. آقا ذ. دودستی میزد تو سرش. من یاد حرف آقا ج. افتادم ، حالا بهش چی میگفتم و ...

 

سریع جاده رو تخلیه کردیم و گفتم زنگ بزنم به پلیس،‌ راننده های دیگه گفتند پلیس نمیخواد که ، مشخصات ماشین و خودت رو بده و مشخصات ما رو بگیر و فقط برو بیمه. آقا ذ. هم زنگ زده بود به ا. که بنده خدا تو هواپیما بود که خبر رو بهش دادیم ...

 

اصلا نمیدونستم که چی بگم بهش. کلی نصیحت کرد که این ماشین رو نو گرفتم و هنوز یه سالش نشده و ... خلاصه که اون دو روز تعطیلی هم از دماغش در اومد با این تصادف. اونم همه اش میگفت عیب نداره ،‌اشکال نداره،‌ مهم نیست ،‌درست میشه ... منم میگفتم آخه چطوری ...

 

ماشین رو شرکت بیمه اوراق اعلام کرد ،‌چون خسارت وارده به ماشین با قیمت ماشین یکی میشد و خسارت وارده به ماشینهای دیگه رو هم بهشون پرداخت کرد.

 

هنوز تو شوک این جریان بودم که یه آگهی تو سایت دیدم در مورد کار،‌ رزومه ام رو فرستادم و بلافاصله فرداش صبحش زنگ زدم که رزومه ام رو دیروز فرستادم ،‌گرفتید یا نه؟ گفتند نه ، گفتم خوب الان دوباره میفرستم،‌ دوباره فرستادم ،‌ گفت نگرفتم،‌ بار سوم فرستادم ،‌ گفت گرفتم بالاخره، بعد بهش توضیح دادم که پارسال من باهاتون کار کردم و پیش شما ثبت شده ام،‌ گفت خوب بهت خبر میدم...

 

یک ساعت بعد زنگ زد و گفت بیا ببینمت،‌ رفتم و یه صحبت کوچیک کردیم و گفت الان میفرستمت شرکت که مصاحبه بدی ،‌ گفتم باشه،‌ رفتم و تا بعدازظهر همون روز استخدام شدم.

 

تو خونه جدید ، صاحبخونه و خانومش و دوتا سگشون طبقه پایین هستندو من طبقه بالا، خونه بزرگی و طبقه بالا سرویس و آشپزخونه و حموم ، تلویزیون و ... جدا داره و اتاقها هم مبله شده است.

 

 

جای مناسبیه برای زندگیه، محله خوبی هم هست، جای خیلی مرتب و آروم و خوبیه. بعضی وقتها این سگ کوچیکه میاد بالا و میشنه باهم تلویزیون نگاه میکنیم و بعضی وقتها هم سگها رو میبرم بیرون برای قدم زدن.

 

خلاصه که زندگی به کامه و کار شرکت هم که همچنان برقراره، عضویت یه باشگاه ورزشی رو هم گرفتم که هر روز + روزهای تعطیل میتونم هر اندازه که بخوام از فضای ورزشی (بدنسازی ،‌ شنا و سونا و جکوزی) استفاده کنم.

 

بعد از یکی دو هفته رفتن و اومدن با این ماشین به محل کار ،‌مجبور شدم که پلوس اش رو که بهش اینجا میگن CV JOINT= Constant Velocity Joint  رو عوض کنم، چون سر پیچها بدجوری صدا میداد و ممکن بود که مشکل درست کنه و این قضیه رو صاحبخونه بهم گفت، گ. یه روز که رسیدم خونه بهم گفت " چرخ جلوی ماشینت بد صدا میده" گفتم: " نمیدونم چیه ، فکر نکنم مشکل زیادی داشته باشه" و برگشت گفت که "سی وی جوینتش" خرابه .

 

قیمت پلوس رو از دست دو فروش ها گرفتم، قیمت دست دومش 50$ ، که خود فروشنده گفت ننداز که مشکل درست میکنه، نو چینی اش هم با یک سال ضمانت 130$ ،از یک چند جای دیگه هم قیمت گرفتم تا اینکه جنس خوب استرالیایی با 5 سال ضمانت هم 210$ قیمت دادند. خلاصه که استرالیایی اش رو گرفتم.

   

دستمزد کارگر برای تعویض هم گفتند 120$ میشه، خیلی زیاده، یه خورده فکر کردم و گفتم با 100$ ابزار میخرم و خودم عوض میکنم! ابزار رو خریدم و آخر یک هفته تو اواسط May ، با گذاشتن حدود 4 ساعت وقت، پلوس ماشین رو عوض کردم.

 

البته ماشین رو با همین شرایط خریده بودم و برای گرفتن معاینه فنی هم 300$ نقدی به مکانیک پرداخت کرده بودم که به صورت قلابی تایید کنه که ماشین مشکلی نداره تا بتونم به نامم بزنم .

 

تو شرکت همکارها اول میگفتند خودت عوض نکنی ها ، میزنی یه جای دیگه اش رو هم خراب میکنی، حالا که عوض کردم و ماشین سرحاله ، به شوخی میگن ماشینمون رو از این به بعد بیاریم پیش خودت.

 

از اوایل ماه May از سال 2009 که در شرکت کار میکنم یک ماهی میگذره و تازگیها نزدیک سه هفته میشه که استخر میرم و کلی تو شنا کردن پیشرفت کرده ام ، طوریکه مربی شنام به شوخی میگه با این سرعت که شنا میکنی مدال المپیک بعدی رو میبری یه کمی آرومتر، نفس نفس زنان میگم:  از این شانسها نداریم.

 

 ماشین رو که تعمیر کردم ، گفتم حتما باید یه سر سیدنی برم، خوب قبلا هم خیلی دوست داشتم برم و میخواستم پروازی برم،‌ ولی زمینی و سفر با ماشین خودت یه مزه دیگه میده.

 

تا اینکه همکارها گفتند« این هفته دوشنبه تعطیله و تولد ملکه ویکتوریاست» ، روز شنبه نزدیکهای ظهر راه افتادم سمت سیدنی،‌ سرما هم خورده بودم...

 

از جاده جنوبی که به سمت سیدنی میرفت و یه جاده ای یه که به قول گفتنی دیدنی یه ولی خوب یه مقداری طولانی تر هست ولی قشنگتره. ساعت ١٢ ظهر به وقت ملبورن حرکت کردم و ساعت ٧ صبح به وقت سیدنی رسیدم.

    

البته چون روز شنبه دیر راه افتادم اکثر مسیر رو به شب خوردم که خیلی هم بد نبود ولی چیز زیادی دیده نمیشد.

 صبح ساعت ۶ صبح نزدیکیهای سیدنی بودم و شهر از دور دیده میشد، آفتاب هنوز در نیومده بود و عده ای کنار ساحل ماهیگیری میکردند.

 

ساعت ٧:٣٠ صبح داخل مرکز شهر بودم، شهر به شدت کثیف و پر از آشغال بود و مثل اینکه شب گذشته جوونها تو خیابونها هر چی که دم دستشون بود ریخته بودند زمین، ماشین زمین شور دیگه نمیتونست زمین رو پاک کنه و از دستگاه باد و فشار آب استفاده میکردند.

 

یک ساعت بعد دوباره شهر مثل مروارید برق میزنه ، کاملا اتفاقی و بدون نقشه کنار یه پارک نزدیک برج مخابراتی سیدنی تو مرکز شهر رسیدم و پارک کردم و داخل پارک قدمی زدم و استراحت کوچیکی کردم و راه افتادم.

 

خیابونهای سیدنی به نسبت ملبورن خیلی باریکتر و جمعیت تو شهر موج میزنه،‌ انگار مردم کار دیگه ای ندارند و همه تو شهر در حال راه رفتن هستند. از ملبورن خیلی زنده تره و برخورد مردم خیلی صمیمانه تر.

 

ولی تو رانندگی اصلا رعایت نمیکردندند و از پشت چراغ میدادند و بوق میزنند و یه چند باری هم پیچیدند جلوم،‌ کاری که تو ملبورن  بسیار به ندرت میکنند.

 

تو شهر گم شده بودم و نقشه نداشتم ،‌ رفتم یه پمپ بنزین و باک ماشین رو تا خرخره پر کردم و یه نقشه هم خریدم و مسئولش هم خیلی صمیمانه گفت کجا میخوای بری و آدرس Opera House و Harbour Bridge  رو بهم داد.

 ساعت 9:30 صبح جلوی Opera House  بودم و جلوش پارک کردم و از Harbour Bridge پیاده رد شدم و رفتم اون طرف رودخانه .

     

 

اطراف Opera House یه بازار و کلی مناظر دیدنی جالب بود منظره ساحل سیدنی از بالای پل هم دیدنی و زیبا بود.

   

   

 

بعدازظهر نزدیکیهای ساعت ١۴:٠٠ توی یک ترافیک بد تو سیدنی گیر افتادم، کمی جلوتر دانشجوهای هندی در حال تظاهرات هستند. چند ماهیه که گروههای نژاد پرست در ملبورن و سیدنی به جوانان و دانشجویان هندی حمله میکنند و اونها رو با سلاحهای سرد مثل چاقو و زنجیر و ... به قصد کشت میزنند،‌ که این مساله یه کمی هم روی روابط بین دو کشور هند و استرالیا تاثیر منفی گذاشت و دولت هند نسبت به سفر به استرالیا به مردم کشورش هشدار داد که « سفر به استرالیا امن نیست» و البته دولت و پلیس استرالیا هم منطق بدی نداره که میگه: « هرچی باشه استرالیا از هند امن تره »

 

کم کم که اطراف شهر رو میگشتم و توی خیابونها قدم میزدم ، هوا هم کم کم داشت تاریک میشد و باید یواش یواش برمیگشتم.

 

موقع برگشتن دوباره سری به منظره Opera house از یک نقطه دیگه زدم و ساعت 6 غروب به سمت ملبورن راهی شدم.

  

 

چیزی نظرم رو به خودش جلب کرده بود و اون این بود که به نظرم وضع زندگی مردم سیدنی از ملبورن بهتره ، چون ماشینهای شیک و مدل بالاتری تو سیدنی نسبت به ملبورن میدیدم و یکی دوتا لامبرگینهی تو خیابونهای سیدنی ظرف یکی دو ساعت دیدم و تو ملبورن از این خبرها نیست.

 

کم کم راه افتادم به سمت ملبورن چون باید سه شنبه خودم رو به محل کارم میرسوندم و اون روز یکشنبه بود، پس باید حرکت میکردم که دوشنبه به ملبورن میرسیدم.

 

 

تو جاده کلی علائم راهنمایی جالب وجود داره،‌که حتی سرعت مطمئنه پیچ رو نشون میده ،‌ اما کمتر کسی به این علائم توجه میکنه. یکی از علائم راه جالبی که در جاده های ایالت "نیو سوث ولز" به چشمم ، به خاطر داشتن یه جور طنز پلیسی جالب اومد تابلویی بود با این نوشته:

 "در جاده ها دوربین سرعت سنج کار گذاشته ایم،‌ حالا ببینم چقدر تند میری ! "

 

در جایی که محدودیت سرعت ١٠٠ کیلومتر در ساعت بود با همین سرعت ١٠٠ کیلومتر در ساعت حرکت میکردم،‌ اما مثل اینکه تنها راننده ای هستم که با این سرعت میرونه ،‌سرعتم رو با ماشینهای دیگه تنظیم میکنم و سعی میکنم همراهشون حرکت کنم،‌ که سرعت ماشینهای دیگه ١٣٠ الی ١۴٠ کیلومتر درساعته،‌ البته در جاده کلی دوربین کنترل سرعت هست و در این جاده ها با این همه پیچ تند ،رانندگی با این سرعت بالا دیوانگیه و با همون سرعت ٩۵-١٠٠ کیلومتر به راهم ادامه میدم.

 

 بعد از 24 ساعت رانندگی و کلی توقف در اکثر شهرها و استراحت تو سواحل اطرافشون ، ساعت 8 شب روز دوشنبه خسته و زار به خونه رسیدم و خوشحال بودم که بالاخره رفتم و سیدنی رو هم دیدم.

 

برگشتم ملبورن و دوباره سر کار، همه چیز عادیه و فقط به دلیل سرماخوردگی هنوز نمیتونم برم استخر.  

 

تابستان 1388

 

بعداز دو سه ماه کار کردن در این شرکت ، مدیر ،صدام کرد دفترش و گفت که اگه دوست داشته باشم میتونم شیفت بعدازظهر تو شرکت کار کنم که حقوقش بهتر هم هست و ما هم یه نفر در شیفت بعدازظهر کم داریم و کمی فکر کردم گفتم خیلی خوب مشکلی نیست و منتقل شدم به شیفت بعدازظهر.

 

 شیفت بعدازظهر خاصیت خودش رو داره وقتی که شرکت خلوت میشه و مدیر شرکت هم میره ، دیگه محل کارمون میشه بهشت و جالبه که به خاطر خلوت بودن شیفت بعدازظهر راندمان کاری هم بالاتره.

 

خوب بعدازظهرها ساعت 4 شروع میکنیم و ساعت 12 شب هم کارمون تموم میشه، همکارها هم تو شیفت بعدازظهر خوبند و بعضی وقتها که زود میرسم شرکت همکاران شیفت صبح میگن : کجایی؟ دلمون برات تنگ شده و از این حرفها ...

 

از مزایای شیفت شب کار کردن اینه که صبحها در اختیار خودمه و هر کاری بخوام میکنم و موقع رفت و آمد به محل کارم هم خیابونها خیلی خلوت تره و چراغهای راهنمایی رانندگی هم تا بهشون میرسم ، به خاطر سنسورهایی که کف خیابونها نصب شده ، سریع سبز میشن و یه جورایی آرامشش بیشتره ، درآمدش هم یه کمی.

 

این روزها اواسط ماه جون ،دنبال کار برای شیفت صبح میگردم ولی کاری پیدا نمیکنم و بعضی وقتها هم که کاری پیدا میشه ، وقتی میفهمند که دارم شیفت بعدازظهر کار میکنم ، میگن خوب بعدا بهت زنگ میزنیم و زنگ نمیزنند.

 

نکات زیادی باقی میمونه که بهتر بود گفته میشد، فکر میکنم در سفرنامه بیشتر به جزییات زندگی اجتماعی و آب و هوا و ... پرداخته ام و زیاد به کار و نحوه درآمد توجهی نکردم، و از طرفی هر چقدر هم بیشتر جلو میریم وارد سیاست میشیم و نمیخواهم این نوشتار سیاسی بشه ، از طرف دیگه هم شاید هم حق با منتقدان این نوشتار باشه که میگن چون با ویزای کار و تعطیلات در استرالیا هستی ، استرالیا رو اینطور توصیف میکنی ، به این افراد هم حق میدم.

 

به خاطر اینکه ویزایی که باهاش در استرالیا هستم حسابی دست و پام رو بسته و اجازه تقریبا هیچ کاری بهم نمیده، مثل محدودیت تحصیلی ، محدودیت کار، خرید و فروش ، عدم توانایی دریافت کارت اعتباری و گرفتن وام و خدمات دولتی و سنتر لینک و کاریابی ها و خیلی چیزهای دیگه .

 

کسانیکه با ویزای مهاجرتی به استرالیا میان از تمام این مزایا استفاده خواهند کرد و دولت در پرداخت هزینه های تحصیلی کمک میکنه ، همینطور در پیدا کردن کار و خرید مسکن و خودرو و ... (در خیلی از موارد تا ٩٠% الی ١٠٠% هزینه خرید رو وام پرداخت میکنه) و اگر کسی واقعا محدودیتی در کار کردن داشته باشه (بیمار باشه یا ناتوان) و دولت نتونه کاری مناسب و متناسب با تخصص فرد ، برای این فرد ایجاد کنه، هزینه بخور و نمیری ( ماهی تقریبا ١٠٠٠ دلار بسته به شرایط) بهش پرداخت میکنه و از مزایای تخفیف مراکز تفریحی و ورزشی استفاده میکنند و خیلی مزایای دیگه ای که دولت به افراد مقیم میده و  ... .

 

این روزها هم ماشین مشتی ممدلی (که نه بوق داره نه صندلی) ما چند وقته که به سرو صدا افتاده و درست کار نمیکنه، تفریحم شده ، جعبه ابزار برداشتن و درست کردنش که درست هم نمیشه، خدا رو شکر که یه ماشین دیگه پیدا کردم و به زودی اون یکی رو که بگیرم از دست این راحت میشم، فقط میترسم بشه مثل کفشهای میزرا نوروز، البته اسقاطی ها گفته اند که 50$ میخرندش ، شاید هم اسقاطش کردم.

 

این هم بگم که زندگی کردن با سگها اصلا قابل تحمل نیست، خوبه که آدم سگ داشته باشه، ولی فقط بیرون از خونه و آموزش دیده باشه و ... ، چون این سگهایی که توی این خونه زندگی میکنند آسایش رو از همه صلب کرده اند و به هر جنبنده ای بیرون از خونه ببینند پارس میکنند، صاحبشون که وقت نکنه بیرون ببردشون ، شروع میکنند اطراف خونه ادرار و مدفوع کردن و صبحها هم یکیشون میاد پشت در اتاقم پنجول میکشه، صاحبخونه هم سعی میکنه آموزش شون بده ، ولی از سن تعلیم دادن این یکی دیگه خیلی گذشته .

 

تو اخبار هم هر از چندگاهی خبری از حمله سگها به صاحبانشون یا فرزندان خانواده (به دلایل مختلف از حسادت تا بی توجهی ) پخش میشه و در بعضی موارد متاسفانه این سگها آسیبهای جدی به صاحبانشون وارد میکنند و بعضا هم مرتکب قتل میشن.

 

یک یا دو ماه دیگه برای مهاجرت به استرالیا اقدام میکنم و اگر اقدام کنم تازه باید کلی منتظر گرفتن ویزای اقامت باشم و امیدوارم که بتونم بگیرم.

 

اواخر ماه آگوست 2009 ، ماشین جدید رو که از یه تعمیرکار ایرانی (ر.)  دوست و همکار  ب. ،خریده بودم ، تحویل گرفتم، تویوتا کورولا مدل سال ١٩٨٩، با ١٢٠٠٠٠ کیلومتر کارکرد و شرایط خوب ، ٢٠٠٠ دلار خود ماشین ، ٧٠٠ دلار هم بابت یک سال ثبت در Vicroads و پلاک و عوارض دولتی ،‌که سرجمع ٢٧٠٠ دلار شد. الان باید اون یکی رو بفروشم. دو تا ماشین تو یه پارکینگ جا دادن هم مصیبته.

 

 

به محض اینکه ماشین جدید رو تحویل گرفتم مشکل ماشین قبلی هم حل شد، 20-30 دفعه کاربراتورش رو باز کردم و فکر میکردم که مشکل از اون باشه، ولی فقط یه فیوز ساده سوخته بود و این رو آقا م. مکانیک ایرانی ای که پیشش بردم بهم گفت و هیچ هزینه ای ازم نگرفت (نکته قدیمی ای میگه که همیشه اول جعبه فیوز رو چک کنید). 

 

خوب از اونجاییکه نیازی به دوتا ماشین نداشتم، تصمیم گرفتم که مزدا رو بفروشم، بعد متوجه شدم که بهش معاینه فنی (Road Worthy) نمیدن و برای اینکه معاینه فنی بگیره یه مقدار زیادی به اندازه قیمت خود ماشین خرجشه. این دوست ما هم که اینجا دانشجو بود هم ماشین نداشت و مجبور بود پیاده اینطرف و اونطرف بره، خوب قرار شد که این مزدا 121 رو اون سوار بشه و ازش یه تکه کاغذ گرفتم که از این تاریخ شما این ماشین رو میرونی و تمام مسئولیتش پای خودته.

 

تا اینکه یه دوماهی گذشت و یه ماشین درست و حسابی و ارزون هم ب. که پیش ح. کار میکرد و ماشین زیاد تو دست و بالش میومد و میرفت برای این دوستمون پیدا کرد و یه کمی هم آقا ح. کمک کرد و این دانشجو هم صاحب ماشین شد .

 

از فروختن ماشین منصرف شده بودم و یه مدتی گذشت تا اینکه ب. گفت که یه بنده خدایی به عنوان دانشجو با خانواده اومده اینجا و بیا این تویوتا رو که خیلی تر و تمیزه و لاستیکهاش تقریبا نو و فرمون هیدورلیک داره و ... رو به این بفروش که زن و بچه داره و دنبال یه ماشین خوب و ارزون میگرده و تو دو تا ماشین میخوای چیکار و ... دیدم راست میگه و رفتیم و اونم ماشین رو دید و خیلی خوشش اومد و با چک و چونه و ... گفت که میخوام .

 

قرار مدار رو گذاشتیم و بعد فهمیدیم که طرف گواهینامه نداره، قرار شد گواهینامه بیاره و ... که آخرش هم زد زیر همه چی و گفت که اصلا ماشین نمیخوام ، بعدش هم اون تو سایت www.carsales.com.au  آگهی اش کردم ، که 50 دلار بابت هزینه آگهی ازم گرفتند و بعد از یک هفته به قیمت مناسبی به یک زوج جوان فروختم و خودم هم از اون یکی استفاده میکنم.

 

زمستان 1388

 

کریستمس اومد و روزهای شلوغ و پرکار، روزها یکی پس از دیگری سپری میشه ، 2007، 2008 ، 2009 ، 2010 و ...  انگار یه شمارنده با دور تند اینجا کار گذاشته اند که دور زندگی رو سریع میکنه.

   

 مردم در کریسمس معمولا درخت میذارند و بعضی ها هم خودشون رو برای مسابقه نور آرایی خانه آماده میکنند و مثل اینکه مبلغ جایزه هم بد نیست، از طرفی صاحبان این منزل هم که چند سالی است نفر اول مسابقات میشن ، برای افراد سرطانی پول جمع میکنند .

 هر چندکه در زمان کریسمس در استرالیا برف نمی باره ، چون اواخر بهار و اوایل تابستونه، ولی این سمبل بابانوئل رو تقریبا هر جاییکه  بری میتونی ببینی، از نمونه های خانوادگی گرفته تا سیاسی و اقتصادی اش.

برف رو هم دستگاههای برف درست کنی هستند که کف رو به عنوان برف تقدیم کنند.

 

قبل از کریسمس هم شرکت همه همکاران شرکت رو دعوت کرد به صرف شام (Christmass Party )  در یک رستوران یونانی ، از طرف مدیر شرکت هم ، قبل از کریسمس، یکی یک جعبه بزرگ آب جوی  VB  (Victoria Bitter)  بهمون دادند و از اونجایی که الکل نمیخورم ، جعبه رو دست نخورده و سالم به عنوان هدیه کریسمس ،دادم به یکی از دوستان  ...

  

درست عین چهار روز کریسمس رو سرماخورده بودم و روی تخت و مقدار خیلی زیادی پرتقال و لیمو و غیره خریده بودم و فقط آب میگرفتم و میخوردم. با خودم میگفتم که بالاخره سرماخوردگی هم تموم میشه ، اما تا یکماه بعد از کریسمس همراهم بود.

 

بعد از یکماه ، همچنان سرماخورده بودم، پیش یکی از پزشکان اینجا رفتم:

 

دکتره چینیه و از در و دیوار مطبش تابلوهای چینی آویزونه و اکثر مراجعین هم چینی اند . با اینکه از قبل وقت ملاقات گرفتم، یه نیم ساعتی میگذره تا نوبتم میشه و دکتره با لبخند میاد و اسمم رو اشتباهی صدا میزنه و میگه بیا تو، میشینم رو صندلی و با لهجه غلیظ چینی میگه " مشکلت چیه؟ " ، میگم: "گلو درد و سرماخوردگی و اینا دارم ..." میگه: " مشکلی نیست" به شوخی میگم: " چی چی رو مشکلی نیست دارم میمیرم"  میخنده و میگه: " همین دیگه درست میشه"  تو کامپیوترش اسمم رو وارد میکنه و میگه : " قبلا هم اینجا اومده بودی که! "  میگم : " آره چند ماه پیش ،برای آزمایش خون از طرف اداره مهاجرت که فکر میکردند مشکل کلیوی پیدا کردم و بعد فهمیدیم که اشتباه دکتر قبلیه بوده و هیچ مشکلی نداشتم" میگه" آها خوب" بعد میپرسه: " اکلل مصرف میکنی؟ " میگم :"نه"  میگه : " سیگار چطور؟" میگم: "نه دکتر، ورزش میرم و اهل هیچی نیستم" میگه: " آره قبلا گفته بودی ، اینجا هست" ، فکر کنم برای اطمینان بیشتر پرسید. داره یه چیزهایی تو کامپیوترش تایپ میکنه و بعد از یکی دو دقیقه میگه خوب ، دهنت رو باز کن و یه دونه از این چوب بستنی های بدون بستنی میکنه تو حلقم و میگه " اوه اوه اوه ، خوب شد اومدی ، پشت کن ببینم"  گوشی اش رو میذاره رو پشت قفسه سینه ام و میگه که: " عفونت تا یه قسمتی از ریه هات هم رفته ولی نگران نباش چیزی نیست ، برات یه آنتی بیوتیک مینویسم و میتونی از داروخانه بخری"

 

کریسمس هم تموم شد و حال و هوای کریسمس هم به پایان رسید، هوا دوباره داره گرم میشه و خنکی بهار جای خودش رو به گرمای مطبوع و لذت بخش تابستون میده.

 

ب. که برادرش اینجا داروسازه، از قول برادرش میگه که اینجا دارو دادن کار ساده ای نیست و پزشکها آنتی بیوتیک رو به این سادگی ها تجویز نمیکنند و مثلا اگر قراره دارویی تجویز کنند از بیمار میپرسند که قبلا چی خورده و چی نخورده و کجا بودی و ... تا نکنه بعدا عوارضی نشون بده و یا مشکلی پیش بیاد و بیماران هم میتونند از پزشک و بیمارستان شکایت کنند و کلی دردسر درست کنند.

 

 بهار 1389

 

دمای هوا امسال زیاد در ملبورن بالا نرفت و حداکثر به 35 -36 درجه رسید ، اونهم فقط در چند روز هفته و خدا رو شکر آتش سوزی ای هم رخ نداد.

 

و دوباره زندگی و روز از نو و روزی از نو ... و این چرخه زندگی ادامه داره و میگرده ، پس بگرد تا بگردیم.

 

روزهای گرم تابستان هم یکی پس از دیگری گذشت و چون خودم تابستونها رو بیشتر دوست دارم و خوشی زودگذره ، تابستان مثل برق و باد گذشت و نفهمیدم که چطور 3 ماه از سال گذشت.

 

 

 انگار که همین دیروز بود که کریسمس بود، چند روز بعد عید نوروز شد. چهارشنبه سوری رو هم چون شیفت بعدازظهر بودم سرکار بودم و عید رو که آخر هفته بود در منزل. هر چند ساعت 4 صبح بود.

 

چیدن سفره هفت سین اینجا خیلی راحته، چون "سیر" و "سماغ" و "سرکه" و حتی "سمنو" رو از فروشگاههای افغانی راحت میشه خرید. سفره هفت سین کوچیکی روی میز چیده بودیم و صاحب خونه (گ.) هم که دید گفت: « این چیه؟ »  براش توضیح دادم که اینم سال جدید ماست دیگه، هفت تا چیز که با "سین" شروع میشه رو میچینیم ، درست مثل "بابانوئل" ما هم  "حاجی فیروز" داریم و ...  ، اونم در جواب با لبخند گفت:" پس شما هم مثل ما خرافاتی هستید " .

 

یه روزی از روزها سوار ماشین شدم که برگردم خونه، خیلی خوشحال و سرحال رادیوی ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم، مثل همیشه از خیابونهای مختلفی گذشتم تا نزدیکهای خونه که رسیدم، توی آخرین پیچ در خیابونهای فرعی به سمت منزل، وقتیکه آینه عقب رو نگاه کردم، چشمم به یه عنکبوت بزرگ و پشمالو و بی ریخت روی کنار آفتابگیر سمت شاگرد خورد، کلا دست و پام رو گم کردم، اینقدر این حیوون هیبت داشت که تنم شروع کرد به لرزیدن، اونم که فهمید من دیدمش با سرعت روی سقف ماشین به سمت صندلیهای عقب رفت، با تمام سرعت خودم رو به خونه رسوندم، توی فضای باز پارکینگ جوی در خونه سریع از ماشین پیاده شدم (مثل این فیلمهای اکشن)، چهار تا در ماشین به اضافه در صندوق عقب رو باز کردم ، گ. تو همین مواقع بود که اونم رسید خونه، من رو که تو اون وضعیت دید با ترس گفت چی شده؟ چی شده؟ چرا اینطوری میکنی؟ اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟ منم بریده بریده و با ترس گفتم عنکبوت عنکبوت، گفت حتما از این پشمالوهاش هم بوده، گفتم آره بدجوری بی ریخت بود، گفت عیب نداره الان فصل این حشراته و خودت رو نگران نکن ، اون بیشتر ترسیده و الان مطمئنم که از ماشینت رفته بیرون، من که خودم رو نمی دیدم، ولی گ. بهم گفت که چقدر رنگم پردیده، رفت از توی گاراژ برام اسپری حشره کش آورد که نرم از بالا بیارم، ماشین رو حسابی اسپری کردم و یه نیم ساعتی گذاشتم همینطور دراش باز باشه، گ. گفت اینها عنکبوتهای هانتسمن Huntsman هستند و حشره و میوه میخورند، بچه هاشون رو هم پشتشون حمل میکنند، نیش هم که بزنند حداکثر دستت باد میکنه و کبود میشه ولی نمیکشه، گفتم اینی که من دیدم درجا میخورتت، کلی میخنده میگه مرد باش نترس.

 

 

دوباره مسابقات "فرمول یک" (Formula 1)  شروع شده و حال هوای شهر تغییر کرده، خوب امسال دیگه دستم به دهنم میرسه ، پس دوتا بلیط برای مسابقات خریدیم و با یکی از دوستان رفتیم.

  

به نسبت هزینه ای که کردیم خدمات دریافت نکردیم، مثلا حتی یه جفت "صداگیر" کوچیک به هیچ کس ندادند و اگر میخواستی باید میرفتی و میخریدی، از بس صدای این اتوموبیل های F1 بالاست که وقتی دو دور زدند، گوش درد و سر درد بدی گرفتیم و مجبور شدیم بریم "صداگیر" (ear Plug)  بخریم که اگر میدونستم با خودم از خونه میبردم.

   

 

ولی در کل جو جالبی بود و نمردیم و فرمول یک (Formula 1 ) رو هم دیدیم و فکر نکنم دفعه بعد پام رو هم بذارم اونجا، و به نظرم به جای اینجا هر جای دیگه که رفته بودیم ، بیشتر خوش گذشته بود، ولی به کسانی که تا بحال این مسابقات رو ندیده اند توصیه میکنم که برند و ببیند، به قول سوپروایز شرکت که یک یوگوسلاو با تجربه در زمینه پیدا کردن بازیکن مناسبه و جزو مربیان فوتبال ملبورن هم هست، محیط پیرامون مسابقات از خود مسابقات هیجان انگیز تره . آخه یک بار در مورد جام جهانی باهم صحبت میکردیم و در مورد تیم ملی ایران میگفت که فوتبال خیلی هیجان داره و از این حرفها، بهش که گفتم یک بازی مسخره است که 22 نفر به دنبال توپ میدوند و همین، حسابی عصبانی شد و گفت که به این فکر کن که 200 هزار چشم به طور مستقیم و میلیونها چشم دیگه از تلویزیون تماشا میکنند و فکر نکن که مسابقات فقط یه مسابقه خالیه، کلی جنبه های دیگه داره و فرهنگ سازی میکنه و جوونها رو به جای هزارتا کار دیگه میکشه به سمت ورزش و ...، خلاصه یک ساعت داشت نصیحت میکرد که گفتم باشه تسلیم، فوتبال خوبه ، جام جهانی هم باید باشه .

 

البته د. در مورد مهاجرتش به استرالیا هم برامون تعریف کرد، که اینکه زمان جنگ در بوسنی، یه عده یاغی به خونه اش حمله کردند و بهشون گفتند که باید از این شهر برند، ولی اون به اخطارشون بی توجهی کرده بود، بعد از پایان مهلت تعیین شده، با اسحله تهدید به مرگش کرده بودند و اونم با زنش و بچه اش به یک کشور اروپایی فرار کرده بود و از اونجا اونها رو به استرالیا به عنوان پناهنده فرستاده بودند، ولی همچنان خودش رو یه یوگوسلاو میدونه .

 

 اطراف مسابقات هم انواع و اقسام نمایشها بود، مثل نمایش هوایی ، نمایش خودروهای قدیمی مسابقات ، خودروهای تقویت شده و ...

    

    

 

دوباره کار و کار و منتظر یک تعطیلات طولانی دیگه، با خودم میگم یک کمی بیشتر پس انداز میکنم که آخر هفته بعدی که اومد حتما بتونم برم و یه جایی که تا حالا ندیدم رو هم ببینم و این خستگی کار از تنم در بره.

 

حدود یکماه بعد و در اواخر ماه آوریل (April) که یک روز اضافه تعطیل آخر هفته بود، زدیم و رفتیم یک شهری همین نزدیکی به نام بَلَرَت (Ballarat) که یک زمانی به دلیل پیدا کردن طلا در اونجا بسیار معروف بوده و حدود پنجاه سال قبل از رونق افتاده، اما همچنان مثل طلا برای مردم شهرش درآمد داره ، نه از راه طلا که از راه گردشگری.

  

 

یک جور شبیه شهرک سینمایی میمونه و کارکنان مجموعه گردشگریه "سورین هیل" (Sovereign Hil) که همون جوی و معدن طلا بوده، با لباسهای قدیمی میگشتند و درشکه و اسب و گاری توی این مجموعه دیده میشه ...

 

بعد از دیدن قسمتهای مختلف شهر و گرفتن چندین عکس یادگاری با کارمندان مجموعه ساعت کاری مجموعه تموم شده بود و باید برمیگشتیم. 

 

 هفت شهر عشق را عطار گشت              ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

 

و چه زیبا گفت "اقبال لاهوری" که:

 

شرق را از خود برد تقلــــــید غــــــرب               باید ایــن اقـــــــوام را تنــــــــقید غــرب

قوت مغرب نه از چنــــــگ و ربــــــــاب             نی زرقــــــــص دختران بـــی حجـــــــاب

نی ز سحر ســــــــاحران لاله روست              نی ز عریان ساق و نی از قطع مــوست

قوت افرنگ از علــــم و فـــــــن است                از همین آتش چراغش روشــن اســـت

علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ                 مـغــــز می بـــــــاید نه ملبوس فـــرنگ

 

از ماه آوریل دیگه نمیشه بدون لباس گرم بیرون رفت ،‌ مخصوصا شبها که دیگه هوا حسابی سرد شده و صاحبخونه هم دستگاه گرمکن مرکزی خونه رو روشن کرده و این درست زمانیه که در نیمکره شمالی کره زمین هوا رو به گرمی میره ...

 

آخر هفته شده و دوباره شروع کردم به آشپزی کردن، گ. میاد بالا پشت کامپیوترش داره عکس هایی که از جاهای مختلف گرفته رو با Photoshop درست میکنه، میگه که چند سالی میشه که در مسابقات عکاسی طبعیت در ملبورن شرکت میکنه ولی هنوز نتونسته جایزه ای بگیره، کارش که به نظرم خیلی جالب میومد، عکسهای بسیار حرفه ای از طبیعت گرفته بود، ازش میپرسم لنز دوربین به این بزرگی به چه دردت میخوره؟ میگه خوب برای عکاسی از پرندگان نمیتونم زیاد به اونها نزدیک بشم، پس باید یه 7000 دلاری بابت این لنز پرداخت میکردم، ولی این چیزها از کسی عکاس خوب نمیسازه. میرم سراغ آرام پز که قورمه سبزی داره توش غل غل میخوره، دیگه تقریبا آماده شده، گ . میگه عجب بوی خوبی میده این غذات، ولی زنش خیلی از بوی قورمه سبزی و برنج خوشش نمیاد، بوی برنج خوش عطر باسماتی کل خونه رو برداشته، ا. زن گ. میاد بالا میگه بازهم که داری از این غذاهای بدبو درست میکنی که! میگه گفتم بهت این پنجره ها رو باز کن موقع پختن، میگم ا. حاضر شده میخوری یه کمی برات بکشم، میگه نه مرسی من غذای خودم رو ترجیح میدم، وقتی ا. میره پایین، گ. میگه وقتی حاضر شد برام یه کمی بریز ببینم چطور شده، غذا که حاضر میشه، یه کمی برنج با قورمه سبزی روش میریزم و میبرم براش که کنارش هم یه تیکه "ته دیگ" که تو پلوپز طلایی شده گذاشتم، اول با ترس کمی ازش خورد، بعدش با تعجب گفت که چقدر خوشمزه است و تا ته اش رو خورد، برای خودم کشیدم، میگه بازم داری من بازم میخوام، میگه مثل اولیور شدم که بازم میخواد، میخندم میگم جدی دوست داشتی؟ میگه آره خیلی خوب بود، یه کم دیگه براش میریزم، میگه کاش غذات اینقدر روغنی و خوشمزه نبود. از اون هفته به بعد هروقت که قورمه سبزی میپزم، گ. یه سری میاد بالا میزنه، میگه غذات حاضر شد، یه کمی برای منم بریز، میشینه اونجا دور از چشم ا. یواشکی میخوره.

 

گ. و ا. اصالتا اهل آدلاید هستند و گ. کارمند اداره مخابرات ملبورنه و ا. هم که بازنشسته است، گ. سال آخر کارش در شرکته و زیاد دیگه به بازنشستگی اش نمونده، ا. خیلی خوشحاله که شوهرش چند وقت دیگه بازنشست میشه و میتونن باهمدیگه به سفر برن. گ. میگه درآمدش حدود 110 هزارتا درساله، این  بدون در نظر گرفتن حق ماموریت هاشه، اونطور که خودش تعریف میکنه، یه خونه هم تو آدلاید دارند و هر چند وقت یکبار حدود دو-سه هفته ای به این خونه اشون میرن و مسافرت میکنند، گ. میگه هیچ وقت از اتوبان به آدلاید نمیره و همیشه از "جاده اقیانوس باشکوه" (Great Ocean Road) به آدلاید میره که واقعا بهش حق میدم.

 

توی این خونه غیر از گ. و ا. دو تاسگ هم زندگی میکنند، "نلسون" و "مولی"، که نسلون پسر و مولی دختره، همیشه هم با هم رقابت دارند، مولی از اون سگهای خیلی عصبانیه که به هر موجود خارج خونه پارس میکنه و خیلی حسوده، صبح ها که برای دویدن بیرون میرفتم یه روز از روزها ا. گفت تنها میری؟ خوب "مولی" رو هم باخودت ببر، از اون روز به بعد مولی رو هم همراه خودم به گردش میبردم، که خب نمیتونست با اون پاهای کوچیکش پا به پای من بدوه و باید به جای دویدن تند راه میرفتم، حالا دیگه مجبورم اول مولی رو ببرم بگردونم بعد بیارمش خونه بعد خودم برم برای دویدن دور تا بلاک خونه های اطراف، مولی خیلی دختر خوبیه، حسابی بهش عادت کردم، هنوز یه وقتهایی هم برای اون صورت زیباش که زبونش رو ازش بیرون آورده و انگار که داره میخنده، دلم تنگ میشه. هر وقت که میرسم خونه با خوشحالی میدوه دم در که من رسیدم و بهش توجه کنم، منم زیر گلوش رو میخارونم و پشتش رو دست میکشم، حسابی خوشش میاد که اینکارو کردم. نلسون حسودیش میشه، اما از اونجاییکه خیلی خجالتیه میره یه گوشه کز میکنه، میرم سراغش و برای اون هم همین کارو میکنم، حالا مولی حسودی اش شده، با هر دوتاشون حسابی بازی میکنم که هیچ کدوم حسودی نکنند. ا. هم میگه که میبینم حسابی بهت عادت کرده اند. از پله ها میرم بالا که برم طبقه خودم، مولی میدوه دنبالم، میگم نه مولی بشین همونجا، سرش رو میندازه پایین و با ناراحتی برمیگرده، وقتی میرسم بالا بهش میگم مولی بدو بیا، با خوشحالی همه پله ها رو دوتا یکی میدوه بالا و میشینه کنارم جلوی تلویزیون. نلسون که چند وقت بعد سرطان گرفت، کور شد، و دکترها هم براش نتونستند کاری کنند و حیوون بیچاره مرد و گ. و ا. هم حسابی ناراحت شدند.

 

مدتی گذشت تا به یک تعطیلات دیگه در سال برخوردم و با توجه به اینکه اینجانب یکجا بند نمیشم و سه چهار روزی تعطیلات در پیش بود، سری به شهر آدلاید زدم

 

روز شنبه ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، تصمیم داشتم به Alice Spring برم، پشت ماشین هر چیزی که فکر کنید برداشته بودم و حسابی خودم رو تجهیز کرده بودم که خودم رو به اونجا برسونم، راه افتادم و هنوز از شهر خارج نشده بودم که دیدم موبایلم زنگ میزنه، جواب دادم، دیدم صاحبخونه امه، گ . بود، گفت تو کجا داری میری؟ گفتم دارم میرم سمت Uluru ،گفت تو حالت خوبه؟ گفتم چرا اینو میگی، خوبم مرسی ، گفت میدونی Uluru کجاست؟ میدونی از یه جایی بعد از آدلاید دیگه هیچ خبری از آب و غذا و بنزین نیست؟!؟ گفتم نه نمیدونستم، گفت خوب پس برگرد خونه بعدا حسابی که خودت رو تجهیز کردی و مطالعه کردی بعد برو، یا حداقل با پرواز برو از اینجا تا Uluru حدود 3000 کیلومتر راهه، گفتم خیلی خب نمیرم، میرم آدلاید، اینطوری شد که رفتم به سمت آدلاید.

 

بعد از حدود نه ده ساعت رانندگی نزدیکیهای نیمه شب رسیدم به حدود ۴٠ کلیومتریه آدلاید.

    

 

از اونجاییکه فکر میکردم بنزینی که تو ماشین دارم منو تا شهر میرسونه،‌چون هر باک این ماشین با مصرف سوخت ۶.۵ لیتر در هر ١٠٠ کیلومتر با یه باک پر معمولا ۵٠٠ کلیومتر میره و وسط راه هم یکبار بنزین زده بودم و نشانگر سوخت هم تقریبا پر بود، اینبار مثل اینکه به جای بنزین الکل زده بودم ، همه اش ٣٠٠ کیلومتر رفت وسط آزادراه خاموش کرد و از اونجاییکه شب بود و پرنده پر نمیزد، کنار جاده توقف کردم.

 

با شرکت تاکسیرانی آدلاید تماس گرفتم و گفتم یه تاکسی میخوام که منو برسونه به پمپ بنزین و حدود 3 ساعتی طول کشید تا تاکسی اومد، شب تاریک ، هیچ ماشینی تو این موقع شب از اون طرفها نیمگذشت و با خودم گفتم عجب غلطی کردم که اومدم و ...

 

تاکسی رسید و راننده گفت که نمیتونم بنزین حمل کنم ، یه تماس گرفت و گفت که اینبار استثناء قایل میشیم و اجازه دادند، خلاصه که رفتیم  شهر بعدی و بنزین خریدیم و اومدم پول بنزین رو بدم ، دست کردم تو جیبم دیدم ای دل غافل ، کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشتم و راننده تاکسی هم گفت عیب نداره ، امشب شانس با تو نیست و پول بنزین رو داد و برگشتیم ، با راننده حساب کتاب کردیم و ازش خداحافظی کردم و بنزین رو ریختم داخل باک و استارت زدم ، ولی باطری ماشین به خاطر اینکه اینقدر "راهنمای خطر" زده بود تقریبا خالی شده بود و جون نداشت ...

 

خوشبختانه این قسمت از اتوبان سربالایی بود و پشت سر خلوت خلوت و از همون کنار جاده ماشین رو زدم تو دنده عقب و سوییچ رو باز کردم و کلاچ رو گرفتم و چون سربالایی هم بود بنزین بالا نمیومد و خلاصه که بعد از حدود 1 کیلومتر دنده عقب رفتن و کلاچ ول کردن  ماشین روشن شد و ساعت 4 صبح رسیدم آدلاید ...

  

آدلاید مثل ملبورن و سیدنی جاهای زیادی برای دیدن نداره و  یه شهر جهانگردی به حساب نمیاد و از اطلاعات جهانگردی که یه دکه کوچیک تو یه مرکز خرید ، پرسیدم جاهای دیدنی آدلاید کجاست؟ ، که گفت : «داخل شهر چند جا هست که الان تعطیله ، چون آخر هفته است، و میتونی یه چرخی اطراف شهر بزنی و داخل همین مرکز خرید راه بری و البته این موقع از سال هم جشنواره شراب در نزدیکی اینجا برگذار میشه و ...  »

    

 

اطراف شهر گشتی زدم، خیابونهای خیلی پهن و شهر بسیار خلوت تر از ملبورن بود.

همینطور که تو شهر قدم میزدم به یه درخت غول پیکر رسیدم که قبلا شنیده بودم که اینها درختان انجیر هستند و اگر در نزدیکی منازل مردم باشند میتونند باعث تخریب اونها بشن.

 

 

 

بعد از یک روز توقف در شهر تصمیم گرفتم که برگردم و از اونجاییکه خیلی خسته بودم ، دوباره از همون مسیر قبلی برگشتم به سمت ملبورن .

 

سه ماه بعد هم که ویزای کار و تعطیلات به پایان رسید به ایران برگشتم و اینگونه سفر سه ساله ام به استرالیا به آخر رسید.

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خوب سفرنامه به پایان رسید ولی زندگی جاریست

شاد و موفق و سلامت باشید

 شنبه ١١ اردیبهشت ١٣٨٩

1st of May 2010

پایان

 

بعد از 8 سال برنامه ریزی برای مهاجرت قانونی از طریق مهارتهای شغلی و بعد از حدود 4 سال پیگیری با اداره مهاجرت استرالیا، ویزای اقامت دائم رو در سال 1393 دریافت و در همین سال به شهر ملبورن مهاجرت کردم.

 ******************************************************

******************************************************

******************************************************

امیدوارم که تمام کسانی که این سفرنامه را می خوانند و یک روزی ممکن است به کشوری مثل استرالیا و شاید کشورهای مشابه ،پا بگذارند و یا آرزوی سفر کردن به این کشورها را دارند و یا توان سفر به این کشورها را ندارند٬ از مسائل واقعی و مشکلات موجود در این کشورها مطلع باشند و با دیدی باز نسبت به مسائل مختلف نگاه کنند. 

هرچند که هر قدر هم در مورد دنیای اطرافمان بدانیم، بازهم کم است، ولی بیشتر دانستن، میتواند کمکی باشد برای زندگی بهتر .

 

***: منظور اصلی از نوشتن این سفرنامه، ثبت خاطرات، گفتن حقایق زندگی در کشورهای دیگر و کمک به دیگران برای شناختن دنیای اطرافشان بود، این سفرنامه فقط وفقط بازگو کننده خاطرات نویسنده است و منبعی برای تحقیقات علمی و پژوهشی و آماری نیست.

 

 *** : نامها و چهره افراد در این نوشتار محفوظ است و بدون کسب اجازه از آنها درج نخواهند شد.

 

***************************************************

 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی             صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

 

  **************************************************

تشکر میکنــــــم از ســرورانم             کـــــــه بر من مرحمت بسیار کردند

چنان کردند در تشویقم اقـدام              بـــــــه کـــــــاری نو مرا وادار کردند

خدایا خنده بر لبهــــایشان نه              کـــــه با من اینچنین رفتــــار کردند

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+++++++++++++++++++++++++++++++

++++++++++++++++++

+++++++++

+++

  نظرات ()
دوستان من Iran travel, tourism and tourig Lasoo Online Catalogues اداره مهاجرت استرالیا سفرنامه علی آقا کتابخانه مجازی Bob in OZ آقا حامد آقا میثم اکرنه سدید ایرانگرد میثم خان Migration Blog تجربیات سفر ارزان فروم مایگرنت هلپ بیشه زار (The Bush) Yellow Brick Road to OZ اخبار فناوری اطلاعات شبکه اجتماعی بهشت من